بایگانی‌های غزلیات مشکوک سعدی - ادبستان شعر پارسی

هر شبی با دلی و صد زاری

سعدی-غزل مشکوک شماره 24   هر شبی با دلی و صد زاری منم و آب چشم و بیداری بنمانده ست آب در جگرم بس که چشمم کند گهرباری دل تو از کجا و غم ز کجا تو چه دانی که چیست غمخواری آگه از حال من شوی آن گاه که چو من یک شبی به … ادامه

چنان خوب رویی بدان دلربایی

سعدی-غزل مشکوک شماره 23   چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بی وفایی چنین دور از خویش و بیگانه گشتم که افتاد با تو مرا … ادامه

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای

سعدی-غزل مشکوک شماره 22   ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم از من … ادامه

من خسته چون ندارم نفسی قرار بی‌تو

سعدی-غزل مشکوک شماره 21   من خسته چون ندارم نفسی قرار بی‌تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی‌تو ره صبر چون گزینم من دل به باد داده که به هیچ وجه جانم نکند قرار بی‌تو صنما به خاک پایت که به کنج بیت احزان به ضرورتم نشیند نه به اختیار بی‌تو اگرم به … ادامه

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم

سعدی-غزل مشکوک شماره 20   بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم که می‌رود ز غمت بر زبان پریشانم تو فارغ از من و من در غم تو …… بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم نه روی با تو نشستن نه رای …….. من شکسته دل اندر میان پریشانم نمی‌توان که به … ادامه

دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم

سعدی-غزل مشکوک شماره 19   دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم چه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم کاش بر من نرسیدی ستم عشق رخت که فرومانده به حال دل تنگ خویشم دلبرا نازده در مار سر زلف تو دست چه کند کژدم هجرانِ تو چندین نیشم همچو دف می‌خورم از … ادامه

من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم

سعدی-غزل مشکوک شماره 18    من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم تو را چون بنده‌ای گشتم به فرمانت کمر بندم سواری چیست و چالاکی دلم بستی به فتراکی خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم بدین خوبی بدین پاکی که رویت ………. تو را از جمله بگزیدم به جز تو … ادامه

چه درد دل است این چه من درفتادم

سعدی-غزل مشکوک شماره 17   چه درد دل است این چه من درفتادم که در دام مهر تو دلبر فتادم چه بد کرده بودم که ناگه از این سان به دست تو شوخ ستمگر فتادم مرا با چنین دل سر عشقبازی نبود اختیاری ولی در فتادم به میدان عشق تو در اسب سودا همی تاختم … ادامه

اگر چه دل به کسی داد جانِ ماست هنوز

سعدی-غزل مشکوک شماره 16   اگر چه دل به کسی داد جانِ ماست هنوز به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز به راز گفتم با دل ز خاطرش بگذار جواب داد فلانی از آن ماست هنوز چو … ادامه

ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار

سعدی- غزل مشکوک شماره 15   ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار قرار دل ز سر زلف بی‌قرار بیار سلامی از من مسکین بدان صنوبر بر پیامی از آن مهروی گلعذار بیار حکایت از لب فرهاد ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بیار نهان بگوی به آن دوستدار یکدل من جواب بشنو و … ادامه

باد بهاری وزید از طرف مرغزار

سعدی-غزل مشکوک شماره 14 باد بهاری وزید از طرف مرغزار باز به گردون رسید ناله ی هر مرغ‌زار سرو شد افراخته کار چمن ساخته نعره زنان فاخته بر سر بید و چنار گل به چمن در بر است ماه مگر یا خور است سرو به رقص اندر است بر طرف جویبار شاخ که با میوه‌هاست … ادامه

خسرو من چون به بارگاه برآید

سعدی-غزل مشکوک شماره 13   خسرو من چون به بارگاه برآید نعره و فریاد از سپاه برآید عاشق صادق ز خان و مان بگریزد مرد توانگر ز مال و جاه برآید بر سر کویش نظاره کن که هزاران یوسف مصری ز قعر چاه برآید صبح چنان صادق است در طلب او کز هوس روی او … ادامه