بایگانی‌های غزلیات مشکوک سعدی - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

یاد دارم که روزگاری بود

سعدی-غزل مشکوک شماره 12   یاد دارم که روزگاری بود که مرا پیشِ غمگساری بود با لب یار و در بر دلدار هر زمانیم کار و باری بود جام عیش مرا نه دردی بود گل وصل مرا نه خاری بود ز آهوی شیرگیر روبه‌باز دل بیچاره را شکاری بود گرد آب حیات بر خورشید از … ادامه

رفت آن کم بر تو آبی بود

سعدی-غزل مشکوک شماره 11 رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز وز سر خوبی هر دمی با منت عتابی بود وعده‌های خوشم همی دادی گویی آن وعده‌ها سرابی بود روزگار وصال چون بگذشت گویی آن روزگار خوابی بود بر کف من ز دست ساقی بزم هر نفس … ادامه

بخت و دولت به برم زآب روان بازآمد

سعدی-غزل مشکوک شماره 10 بخت و دولت به برم زآب روان بازآمد وز سعادت به سرم سرو روان بازآمد پیر بودم به وصال رخ خوبش همه روز باز پیرانه سرم بخت جوان بازآمد دوست بازآمد و دشمن برمید از پیشم شکرنعمت که به تن جانِ گران بازآمد مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشت نعمت … ادامه

ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد

سعدی-غزل مشکوک شماره 9   ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد رنگ قبول مردان سبز و سفید باشد نقش خیال رویش در هر پسر نباشد چشم وصال بینان چشمی ست بر هدایت … ادامه

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد

سعدی-غزل مشکوک شماره 8 می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد می‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلب شرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد گر دهد عمرم امان رویت … ادامه

خسته ی تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت

سعدی-غزل مشکوک شماره 7   خسته ی تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت یک حکایت سرگذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت ای صبا … ادامه

حالم از شرح غمت افسانه ای ست

سعدی-غزل مشکوک شماره 6   حالم از شرح غمت افسانه ای ست چشمم از عکس رخت بتخانه ای ست هر کجا بدگوهری در عالم است در کنار آن ، چنان دردانه ای ست بر امید زلف چون زنجیر تو ای بسا عاقل که چون دیوانه‌ای ست گفتم او را این چه زلف ……… گفت هان … ادامه

چشم تو طلسم جاودان است

سعدی-غزل مشکوک شماره 5   چشم تو طلسم جاودان است یا فتنه ی آخرالزمان است تا چشم بدی به زیر بنهد دیگر به کرشمه در نهان است ما را به کرشمه صید کرده ست چشمست که چو چشم آهوان است با لشکر غمزه ی تو در شهر ……………………… الامان است پیکان خدنگ غمزه ی تو … ادامه

قیامت است سفر کردن از دیار حبیب

سعدی-غزلیات مشکوک شماره 4   قیامت است سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب به قهر می‌روم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قدم درنهم ز دست رقیب پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد … ادامه

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادوفریب

سعدی-غزلیات مشکوک شماره 3   ای مسلمانان فغان زان نرگس جادوفریب کاو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال چون کمانِ چاچیان ابروی دارد پرعتیب از عجایب های عالم سی و دو چیز عجیب جمع می‌بینم عیان در روی او من بی حجیب ماه … ادامه

می‌ندانم چه کنم چاره من این دستان را

سعدی-غزلیات مشکوک شماره 2   می‌ندانم چه کنم چاره من این دستان را تا به دست آورم آن دلبر پردستان را او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد تا به خون دل من رنگ کند دستان را منِ بیچاره تهیدستم از آن می‌ترسم که وصالش ندهد دست تهیدستان را دامن وصلش اگر من به کف … ادامه

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

سعدی-غزلیات مشکوک شماره 1   ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ی ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو … ادامه