بایگانی‌های باب پنجم در رضا - ادبستان شعر پارسی

سیهکاری از نردبانی فتاد

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 16   سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم ، در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سوال ؟ بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ … ادامه

شنیدم که نابالغی روزه داشت

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 15   شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کُتّابش آن روز سائق نبُرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او زآتش … ادامه

ندانی که بابای کوهی چه گفت

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 14   ندانی که بابای کوهی چه گفت به مردی که ناموس را شب نخفت ؟ برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق رستن به هیچ کسانی که فعلت پسندیده‌اند هنوز از تو نقشِ برون دیده‌اند چه قدر آورد بنده ی حوردیس که زیر قبا دارد اندام … ادامه

عبادت به اخلاص نیت نکوست

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 13   عبادت به اخلاص نیت نکوست وگرنه چه آید ز بی مغز پوست ؟ چه زنّار مغ در میانت ، چه دلق که در پوشی از بهرِ پندارِ خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنّث مباش به اندازه ی بود باید نمود خجالت نبرد آن که … ادامه

شتر بچه با مادر خویش گفت

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 12   شتر بچه با مادر خویش گفت : بس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست منستی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دستِ کس که بخشنده پروردگار است و بس … ادامه

چه خوش گفت شاگرد منسوج باف

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 11   چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا برآورد و پیل و زراف مرا صورتی برنیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده ی دست تقدیر ، اوست در این ، نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و … ادامه

چنین گفت پیش زغن کرکسی

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 10   چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین‌تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت ؟ شنیدم که مقدار یکروز راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باور است که یک دانه گندم به … ادامه

بلند اختری نام او بختیار

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 9   بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه‌دار به کوی گدایان درش ، خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود هم او را در آن بقعه زر بود و مال دگر ، تندگستانِ برگشته حال چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به … ادامه

فرو کوفت پیری پسر را به چوب

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 8   فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست ؟ به داور خروش ، ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش  

شنیدم که دیناری از مفلسی

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 7   شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می‌خورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چاره دانا به سختی بمرد که … ادامه

یکی روستایی سقط شد خرش

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 6 یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او بر گذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جانِ پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی‌کرد تا ناتوان مرد و ریش … ادامه

شبی کُردی از درد پهلو نخفت

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا شماره 5   شبی کُردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کو برگ رز می‌خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار بِه از ثقلِ مأکولِ ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمرِ … ادامه