بایگانی‌های باب هشتم در شکر بر عافیت - ادبستان شعر پارسی

بتی دیدم از عاج در سومنات

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 16   بتی دیدم از عاج در سومنات مرصّع چو در جاهلیت مَنات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدارِ آن صورتِ بی روان طمع کردن رایان چین و چگل چو سعدی وفا زان بت سخت دل زبان … ادامه

نخست او ارادت به دل درنهاد

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 15   نخست او ارادت به دل درنهاد پس این بنده بر آستان سرنهاد گر از حق نه توفیقِ خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد ؟ زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد درِ معرفت دیده ی آدمی … ادامه

سرشته است باری شفا در عسل

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 14   سرشته است باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده‌ای را که جان از بدن برآمد ، چه سود انگبین در دهن ؟ یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی … ادامه

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 13   فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوریِ خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند … ادامه

ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 12   ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست ؟ جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر برنه‌ای که آخر بنی آدمی ، خر نه‌ای  

یکی کرد بر پارسایی گذر

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 11   یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش ، پیراهنش خجل گفت کانچه از من آمد خطاست ببخشای بر من ، چه جای عطاست ؟ به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم … ادامه

برهنه تنی یک درم وام کرد

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 10   برهنه تنی یک دِرَم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیرِ خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان ، خموش به جای آور ای خام ، شکر خدای که … ادامه

یکی را عسس دست بر بسته بود

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 9   یکی را عَسَس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دستِ تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت : ز بیچارگی چند نالی ؟ بخُفت برو شکر یزدان کن ای … ادامه

شنیدم که طغرل شبی در خزان

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 8   شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندویِ پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش درافتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست … ادامه

نداند کسی قدر روز خوشی

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 7 نداند کسی قدرِ روزِ خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر … ادامه

شب از بهر آسایشِ توست و روز

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 6   شب از بهر آسایشِ توست و روز مهِ روشن و مهرِ گیتی فروز سپهر از برای تو فرّاش وار همی گستراند بساطِ بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند ، برق تیغ همه کاردارانِ فرمانبرند که تخم تو در … ادامه

یکی گوش کودک بمالید سخت

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 5   یکی گوش کودک بمالید سخت که ای بوالعجب رایِ برگشته بخت تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوارِ مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاش به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاهِ قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنودن … ادامه