ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد
سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 4 ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره برهم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زَمِن خواست … ادامه



