بایگانی‌های باب هشتم در شکر بر عافیت - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 4   ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره برهم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زَمِن خواست … ادامه

ببین تا یک انگشت از چند بند

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 3   ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم درفکند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردشِ کعب و زانو و پای … ادامه

جوانی سر از رای مادر بتافت

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 2   جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد ؟ که شب ها ز دست تو خوابم نبرد ؟ نه در مهد نیروی حالت نبود … ادامه

نفس می‌نیارم زد از شکرِ دوست

سعدی-بوستان-باب هشتم در شکر بر عافیت شماره 1   نفس می‌نیارم زد از شکرِ دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطائی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ؟ ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوتِ وصفِ احسانِ اوست ؟ … ادامه