بایگانی‌های مثنوی و منظومه رهی - ادبستان شعر پارسی

چشم فروبسته اگر وا کنی

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 19 گنجینه ی دل چشم فروبسته اگر وا کنی در تو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته، طبیب تو نیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی … ادامه

کیم من دردمندی ناتوانی

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 18 خلقت زن کیم من دردمندی ناتوانی اسیری خسته ای افسرده جانی تذروی آشیان بر باد رفته به دام افتاده ای از یاد رفته دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد همه سوز و همه داغ و همه درد بود آسان علاج درد بیمار چو دل بیمار … ادامه

دوش دیدم مهی به رهگذری

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 17 غزال رمیده دوش دیدم مهی به رهگذری حورعینی به جامه ی بشری لاله رویی ز گلرخان ممتاز سرو قدی ز پای تا سر ناز خرمن گل، نشانی از بدنش نوبهاری درون پیرهنش صبح شرمنده از بناگوشش ریخته زلف تا سر دوشش جنبش طره طلایی او داده رنگی … ادامه

روان پرور بود خرم بهاری

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 16 بهار عاشقان روان پرور بود خرم بهاری که گیری پای سروی، دست یاری و گر یاری ندارد لاله رخسار بود یکسان به چشمت لاله و خار چمن بی همنشین زندان جان است صفای بوستان از دوستان است غمی در سایه ی جانان نداری و گر جانان نداری … ادامه

روزی به جای لعل و گهر سنگریزه ای

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 15 سنگریزه روزی به جای لعل و گهر سنگریزه ای بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندش به حلقه ی زرین عقیق وار آن سان که داغ بر دل هر مشتری نهد   زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست وانگه به خنده گفت که … ادامه

شنیدم که افسرده جان گشته ای

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 14 پرده نشین شنیدم که افسرده جان گشته ای چو گنجی به کنجی، نهان گشته ای نظر را به رخساره ات، راه نیست صبا را به سویت، گذرگاه نیست تویی شادی افزای جان همه چرا رفته ای از میان همه چرا بسته چون صید در خانه ای؟ گشا … ادامه

شب چو بوسیدم لب گلگون او

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 13 راز شب شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش : ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ی ما را که دید؟ قصه پردازی در این صحرا نبود … ادامه

آنکه شد جانم نواپرداز او

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 12 ساز محجوبی (1) آنکه شد جانم نواپرداز او می سرایم قصه ای از ساز او باده نوش روز و شب محجوب ما یار محبوب و سراپا خوب ما سرخوش از لاله گون می صبح وشام لاله وش، ساغر به کف دارد مدام عهد الفت با می از … ادامه

الا ای فروزنده خورشید من

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 11 کاروان گل الا ای فروزنده خورشید من بهار من و صبح امید من دلم روشن از آتشین چهر توست مرا گرمی از آتش مهر توست شب از روی تابنده، روز منی که خورشید گیتی فروز منی مرا پیش از این جان و دل سرد بود ز بی … ادامه

دیده فرو بسته ام از خاکیان

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 10 در حرم قدس (1) دیده فرو بسته ام از خاکیان تا نگرم جلوه ی افلاکیان شاید از این پرده ندایی دهند یک نفسم راه به جایی دهند ای که بر این پرده ی خاطر فریب دوخته ای دیده ی حسرت نصیب آب بزن چشم هوسناک را با … ادامه

پی دانش و علم کوشش کنیم

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 9 عشق ایران پی دانش و علم کوشش کنیم جهان روشن از نور دانش کنیم نکو سیرت و مهربانیم ما هواخواه درماندگانیم ما به بیچاره مردم نکویی کنیم ستمدیده را چاره جویی کنیم به پاکی ز گل ها رباییم گوی که پاکیزه روییم و پاکیزه خوی به آموزگاران … ادامه

همچو گل میسوزم از سودای دل

رهی معیری – مثنوی و منظومه شماره 8 خسته ی عشق همچو گل میسوزم از سودای دل آتشی در سينه دارم، جای دل چیست عشق؟ آتش به جان افروختن کار آتش نیست غیر از سوختن عاشقی، خاص دل زار من است شمع عشقم، سوختن کار من است شمع را از ترک جان تشویش نیست عاشقان … ادامه