معمیات خواجو
سالکی را که دید پیوسته
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 3 سالکی را که دید پیوسته اربعینی نشسته در عیدی گفته شد نام ماهرخساری که جهان را به روی ما دیدی
آنک بر سر و عارض چو گلیست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 2 آنک بر سر و عارض چو گلیست قطره ای آب در میان جُلیست
آنک هستم ز خاک درگه او
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 1 آنک هستم ز خاک درگه او من دلخسته روز و شب محروم وطنش در میان جان من است نی درون دل ار کنی معلوم



