بایگانی‌های جاوید نامه - صفحه 5 از 6 - ادبستان شعر پارسی

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 13 طاسین گوتم (1) توبه آوردن زن رقاصه ی عشوه فروش   گوتم می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست دانش مغربیان فلسفه … ادامه

رومی آن عشق و محبت را دلیل

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 12 حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین می نامند رومی آن عشق و محبت را دلیل تشنه کامان را کلامش سلسبیل گفت آن شعری که آتش اندروست اصل او از گرمی الله هوست آن نوا گلشن کند خاشاک را آن نوا برهم زند افلاک را … ادامه

ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 11 نوای سروش ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر چون سرمه ی رازی را از دیده فروشستم تقدیر امم دیدم پنهان به کتاب اندر بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ برقی که به خود پیچد میرد … ادامه

مرد عارف گفتگو را در ببست

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 10 جلوه ی سروش مرد عارف گفتگو را در ببست مست خود گردید و از عالم گسست ذوق و شوق او را ز دست او ربود در وجود آمد ز نیرنگ شهود با حضورش ذره ها مانند طور بی حضور او نه نور و نی ظهور نازنینی در طلسم آن … ادامه

ذات حق را نیست این عالم حجاب

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 9 نه تا سخن از عارف هندی یک ذات حق را نیست این عالم حجاب غوطه را حایل نگردد نقش آب   دو زادن اندر عالمی دیگر خوش است تا شباب دیگری آید به دست   سه حق ورای مرگ و عین زندگی است بنده چون میرد نمی داند که … ادامه

من چو کوران دست بر دوش رفیق

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 8 عارف هندی که به یکی از غارهای قمر خلوت گرفته  و اهل هند او را “جهان دوست” می گویند من چو کوران دست بر دوش رفیق پا نهادم اندر آن غار عمیق ماه را از ظلمتش دل داغ داغ اندرو خورشید محتاج چراغ وهم و شک بر من شبیخون … ادامه

این زمین و آسمان ملک خداست

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 7 فلک قمر این زمین و آسمان ملک خداست این مه و پروین همه میراث ماست اندرین ره هر چه آید در نظر با نگاه محرمی او را نگر چون غریبان در دیار خود مرو ای ز خود گم اندکی بی باک شو این و آن حکم تو را بر … ادامه

عقل تو حاصل حیات عشق تو سر کائنات

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 6 زمزمه ی انجم عقل تو حاصل حیات عشق تو سر کائنات پیکر خاک خوش بیا این سوی عالم جهات زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات در ره دوست جلوه هاست تازه به تازه نو به نو صاحب شوق و … ادامه

از کلامش جان من بی تاب شد

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 5 زُروان که روح زمان و مکان است مسافر را به سیاحت عالم علوی می برد از کلامش جان من بی تاب شد در تنم هر ذره چون سیماب شد ناگهان دیدم میان غرب و شرق آسمان در یک سحاب نور غرق زان سحاب افرشته ای آمد فرود با دو … ادامه

عشق شورانگیز بی پروای شهر

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 4 تمهید زمینی – آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح می دهد اسرار معراج را عشق شورانگیز بی پروای شهر شعله ی او میرد از غوغای شهر خلوتی جوید به دشت و کوهسار یا لب دریای ناپیدا کنار من که در یاران ندیدم محرمی بر لب دریا بیاسودم … ادامه

فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 3 نغمه ی افلاک فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی زمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی خیال او که از سیل حوادث پرورش گیرد ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسی هنوز اندر طبیعت می خلد موزون … ادامه

زندگی از لذت غیب و حضور

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 2 نکوهش آسمان و زمین را زندگی از لذت غیب و حضور بست نقش این جهان نزد و دور آن چنان تار نفس از هم گسیخت رنگ حیرت خانه ی ایام ریخت هر کجا از ذوق و شوق خودگری نعره ی من دیگرم تو دیگری ماه و اختر را خرام … ادامه