رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1479 رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا هواست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1479 رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا هواست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1478 دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو بادهها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1477 دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنانتر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم که تویی دست زنان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1476 دوشست دیدم یار جدایی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانی که جدا گشته ز جان رخسارهی خود به خون حسرت شویان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1475 دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزی که سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1474 دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1473 دل گرسنهی عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1472 دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و دید پر ز خون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته است زانست چو خون
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1471 دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط و بیحد و بیپایان صد موج زند موج درون هرجان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1470 دل از طلب خوبی بیچون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی دلها خون شد در هوس خون گشتن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1469 در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و بی درنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1468 در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن