ای زندگی تن و توانم همه تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1551 ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1551 ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1550 ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقهی خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدان که مشرک راهی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1549 ای دل تو به هر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشتهی هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1548 ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آوارهی عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور میترسی کار تو هم نیست برو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1547 ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایهی سودا همه تو هر چند به روی کار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1546 ای چرخ فلک پایهی پیروزهی تو زنبیل جهان گدای دریوزهی تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگذارده باشد حق یک روزهی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1545 ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بیجان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1544 ای جان جهان جان و جهان بندهی تو شیرین شده عالم ز شکرخندهی تو صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید در گردش روزگار مانندهی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1543 ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت مرو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1542 ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1541 ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بی خوابان کو کی بینم آب چون منم غرقهی جو خود آب گرفته است مرا هر شش سو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1540 ای پردهی پندار پسندیدهی تو وی وهم و خودی در دل شوریدهی تو هیچی تو و هیچ را چنین می گویی به زین نتوان نهاد در دیدهی تو