
شعر نخست:
دست هاي من
پرده از وجودت كنار مي زنند ،
تو را در برهنگي بيشتري مي پوشانند ،
تن هايي را در بدنت كشف مي كنند ،
دست هاي من ،
تني ديگر براي بدنت ابداع مي كنند … .
“ترجمه:احمد پوری”
شعر دوم:
نوری هست که ما
نه میبینیمش نه لمسش میکنیم.
در روشنیهای پوچ خویش میآرامد
آنچه ما میبینیم و لمس میکنیم.
من با سر انگشتانم مینگرم
آنچه را که چشمانم لمس میکند:
سایهها را
جهان را.
با سایهها جهان را طرح میریزم
و جهان را با سایهها میانبارم
و تپش نور را
در آن سوی دیگر
میشنوم.
“ترجمه:احمد شاملو”
شعر سوم:
کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند ،
من اما به سرزمینی تهی دست میاندیشیدم ،
به مردمانی از خاک و نور ،
به خیابانی و دیواری ،
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگها میاندیشیدم که برهنه بر پای ایستادهاند
در آب رود ،
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم
که خاطرهام را زنده نگه میدارد ،
به آن چیزهای بیربط که هیچ کسشان فرا نمیخواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نا به هنگام
که زمان از ورای آنها به ما میگوید
که ما را موجودیتی نیست ،
و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را
و در سر میپروراند رویاها را .
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش ،
خاک و
نوری که در زمان میزید.
قافیهیی که با هر واژه میآمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ میخواند،
آزادی
که فرمانش بر روسپی خانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته .
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بالها میماند ،
به نسیمی که در میان برگها میوزد ،
و بر گلی ساده آرام میگیرد .
به خوابی میماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم .
به دندان فرو بردن در میوهی ممنوع میماند آزادی
به گشودن دروازهی قدیمی متروک و
دستهای زندانی.
آن سنگ به تکه نانی میماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگها به پرندهگان .
انگشتانت پرندهگان را ماند :
همه چیزی به پرواز درمیآید … .
شعر چهارم:
شب،با چشمان اسبی که در شب می لرزد ،
شب،با چشمان آبی که در دشت خفته است ،
در چشمان توست .
اسبی که می لرزد
در چشمان آبهای نهانی توست .
چشمان آب: سایه
چشمان آب: چاه
چشمان آب: رویا.
سکوت و تنهایی
دو جانور کوچکی است که ماه بدیشان راه می نماید ،
دو جانور کوچک که از چشمان تو مینوشند ،
از آبهای نهانت .
اگر چشمانت را بگشایی
شب،دروازههای مُشک را باز میگشاید
قلمرو پنهان آبها آشکار میشود از نهفت ِ شب ِ جاری ،
و اگر چشمانت را بربندی
رودی از درون میآکندت
پیش می رود ،
بر تو ظلمت می گسترد ،
و شب
رطوبت اعماقش را
به تمامی
بر سواحل جان تو میبارد.
“ترجمه:احمد شاملو”
شعر پنجم:
با رنج بسیار،
با یک بند انگشت پیشرفت در سال،
در دل صخره نقبی می زنم
هزاران هزار سال
دندان هایم را فرسوده ام
و ناخن هایم را شکسته ام
تا به سوی دیگر رسم ،
به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دست هایم خونریز است
و دندانهایم در لثه هایم می لرزند،
در گودالی، چاک چاک از تشنگی و غبار،
از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم :
من نیمه ی دوم زندگی ام را
در شکستن سنگ ها،
نفوذ در دیوارها،
فروشکستن درها ،
و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه ی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.
واژگان کلیدی: اشعار اکتاویو پاز،نمونه شعر اکتاویو پاز،شاعر اکتاویو پاز،شعرهای اکتاویو پاز،شاعر اکتاویو پاز،شعری از اکتاویو پاز،یک شعر از اکتاویو پاز،شعر کوتاه اکتاویو پاز،شعر ترجمه شده به فارسی اکتاویو پاز،شعر برگردان به پارسی اکتاویو پاز،شاعر اهل کشور مکزیک،شاعر مکزیکوسیتی،شعر شاعر مکزیکی،
Octavio Paz Lozano،poem،quotes









