ایا نسیم صبا، کت مبارک است قدوم

آذر بیگدلی – قصیده شماره 21

قصیده در مدح میرزا جعفر وزیر

ایا نسیم صبا، کت مبارک است قدوم

مبارکی و قدوم تو لازم و ملزوم

ز شاهدانت، پیغام شهد و من محرور

ز گلرخانت ره آورد ورد و من مزکوم

نه مایلم به سر زلف مشکسای ایاز

نه عاشقم به لب شهدپرور کلثوم

هوای شاهد و گلرخ، نمانده در سر من

برو به خطه ی شیراز، آن مبارک بوم

بگوی، از من آزرده جان خسته روان

بگوی، از من افسرده خاطر مغموم

به آن نتیجه ی صاف محمد مختار

به آن سلاله ی پاک پیمبر معصوم

چراغ انجمن ملک، میرزا جعفر

که خاص او بود اخلاص اهل دل به عموم

که ای سپهر محامد، که روز و شب از مهر

نثار کرده زر و سیم و بر سر تو نجوم

علم شدند به عالم، دو جعفر از وزرا

ولی تفاوتشان از نسب کنم معلوم

یکی نژاد به یحیی بن خالدش منسوب

یکی پذر به حسین علی شدش موسوم

ز خامه ی تو بود، نامه ی کرم مکتوب

ز خاتم تو بود، لوح مکرمت مختوم

به سیف ذی الیزن، آیین بندگی تو فرض

به حاتم بن عدی، شکر نعمتت محتوم

سموم قهر تو، برق آورد ز ریح شمال

نسیم لطف تو، گل پرورد ز باد سموم

تو را ز خلق بود خلق آشکار، آری

ذکا ز جهل توان یافتن، کرم از لوم

ایا جهان مکارم، که صبح و شام مهان

چو مور دانه کش آورده بر در تو هجوم

سه سال میشود، از نارسایی اقبال

که من ز دولت دیدار مانده ام محروم

نخوانده نامه ی تو، آگهم بحمدالله

که نیستت چو رهی دل اسیر قید هموم

تو خوانده نامه ی هر روزه ی من و غافل

ز من ؛ که روز و شبم بی تو هایم و مهموم

گرت نبودی بالله عذر کثرت شغل

خدا نخواسته بودی میان خلق ملوم

که باشد از چه ز مداح بیخبر ممدوح

پسند نیست ز ممدوح شیوه ی مذموم

رسید وقت، که چون دل گرفت از نثرم

به یک دو بیت، غم خویش سازمت معلوم

به جان تو، که گرت دل ز نظم هم گیرد

نه تو به من پس ازین حاکمی، نه من محکوم

ببین به چهره ی زرد من، از دگر مردم

بچش حلاوت نظم من، از دگر منظوم

به نور باصره، بینا تمیز کرد الوان

به حکم ذائقه، دانا ز هم شناخت طعوم

شکسته بال، از آن مانده ام که نشناسند

هما ز کرکس و بلبل ز زاغ و باز از بوم

خدایگانا، دانی که اهل اصفاهان

چها کشیده، چها دیده، بی گنه به عموم؟

خصوص آنکه، به شهرش بود نسب مشهور

خصوص آنکه به خلقش بود حسب معلوم

ز جور، گشته یکی بینوا، دگر مدیون

ز غصه، گشته یکی ناتوان، دگر مرحوم

در آن دیار، ز اعیان مردمش امروز

نمانده غیر تنی چند ظالم از مظلوم

ز عجز، مظلوم، آورده آب در دیده

ز خشم، ظالم افگنده باد در خیشوم

دگر ز عارف و عالم، در آن خرابه دو تن

به جای مانده به ارشاد خلق و نشر علوم

ز امن نیست، صبورند انبیا به محن

ز عیش نیست، شکورند اولیا به غموم

مهان کشیده در آن شهر رخت، کاندر وی

شد آشنایی منسوخ و آشنا معدوم

چه دوستان همه رفتند و در وطن دیدم

کسی نمانده به عادات آشنا و رسوم

دوان دوان شد منهم به غربت و دارم

هنوز چشم به الطاف قادر قیوم

که می ببیند بس زود جابر از مجبور

که می ببیند نه دیر ظالم از مظلوم

هر آنچه آخر ضحاک دید از کاوه

هر آنچه آخر افراسیاب دید از هوم

اگر [چه] مور ضعیف است، اگر چه پشه نحیف

بشیر و پیل بود عجز و قوتش معلوم

چه شد که شیر ژیان را، سطبر شد پنچه؟

چه شد که پیل دمان را، دراز شد خرطوم؟

غرض، کنونکه چو آدم برآمدم ز بهشت

دونان گندم، هر روز بایدم مطعوم

به هر که درنگری، لازم است کسب معاش

تخلفش نبود هیچ لازم از ملزوم

نه گنج جستم و نه صنعتی است در دستم

که مزد گیرم و آسایم از غموم و هموم

نه مایه ای، که توانم به آن تجارت کرد

نه پایه ای که توانم ز کس گرفت رسوم

نه دزد شهرم و نه راه میتوانم زد

که می بترسم از حی قادر قیوم

عجب تر آنکه هنوزم ستاره در شوخی است

که برتری دهدم پایه چون ز صفر رقوم

هنوز، زمزمه ی عشرتم بود مسموع

هنوز، رایحه ی دولتم بود مشموم

هنوز بوی می ام، زان سبو رسید به مشام

که خورده اند میش پیش ازین خیول و عموم

هنوز دستم، از تیغ میرماند گرگ

هنوز شستم، از تیر میپراند بوم

نه رای آنکه کشم رای هند را رایت

نه روی آنکه شوم روشناس قیصر روم

بود منادمت میر بلخ، بر من تلخ

بود مصاحبت شاه شام بر من شوم

چه جای آنکه خورم نان، ز سفره ی آنان

که آب زندگانی از دستشان بود مسموم

ز کاسه ی سر تفسیده ی مغان غسلین

ز سفره ی تن پوسیده ی سگان زقوم

منی فاجره ی پیر، از کف مبروص

نخاع منتن خنزیر از ید مجذوم

هزار بار به کامم بود گواراتر

ز آب و نان فرومایگان سفله ی شوم

به صدق قولم، اگر شاهدی طلب دارند

خدای داند و آنگاه غیرت مخدوم

به غیر زرع، چو باقی نماند کار دگر

که باد یارب ازین راه روزی مقسوم

پی شکافتن خاک کشتزار، نخست

ز آهم آهن شد نرم، چون ز آتش موم

دو گاه کرده به هم جفت، ز آسمان و زمین

به ملک خود، که چو کشت دل است آینه ی بوم

فشاندم اشک، که هم دانه باشد و هم آب

در آن خرابه، شب و روز میپرانم بوم

هنوز دانه نرسته، نجسته روزی مور

هنوز خوشه نبسته، نبسته دهقان چوم

ز خاک، سر به در آرند ظالمان جهول

برات سیم و زر آرند جاهلان ظلوم

همه قصیر الجیدند و ضیّق الجبهه

همه طویل الباعند و واسع الحلقوم

تهی است از غله انبارم و ز زر دستم

شود ازین دو نشان، بخلم از کرم معلوم

پر است چشم و دلم، گر چه منت ایزد را

ولی چه سود که نادان محصل میشوم؟

به جای غله، نگیرد لآلی منثور

به جای زر، نستاند جواهر منظوم

به یک خدا و صد و بیست و چار هزار

پیمبران مقدس، به چارده معصوم

به تیره خاک مطبق، بنا کشیده نبات

به سبز طاق معلق، بنا شمرده نجوم

که گر به جرم زراعت خورم شکنجه، به است

که از زکوة دگر زارعان خورم مرسوم

کنون که نیست کسی را هوای اصفاهان

ز جوش گریه ی مسکین و ناله ی مظلوم

سه چار مزرعه مانده است در خرابه ی قم

مرا به ارث ز آبا، یکان یکان مرحوم

به شکر اینکه دهد هر نفس خوارج را

به باد زلزله ی خوف شاه، خسف سدوم

یکی از آن همه از راه مرحمت چه شود

تیول گفته بنامم رقم شود مرقوم

ز من خراج نخواهند و در عوض گیرند

ز خیل خارجیان، چه امام و چه مأموم

اگر چه واهمه بس دوربین فتاده، ولی

به حضرت تو تغافل نباشدم موهوم

ندارم ارچه سراغ جواهر مکنون

ولی بود خبرم از سرایر مکتوم

گِل است آب ز سرچشمه، صاحبا دانم

وگرنه خشک چرا مانده کشت این بر و بوم؟

صفای طینت پاک تو، لیک تریاقی است

که شاید ان شاء الله رهاندم از سموم

همی نیابی تا طعم شکر از حنظل

همی نیابی تا عطر یاسمین از ثوم

مذاق دوستت، از شهد مل بود محظوظ

مشام دشمنت، از مشک و گل بود محروم

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها