ای سوده بر در تو جبین مه، سر آفتاب

آذر بیگدلی – قصیده شماره 2

در مدح جناب امیرالمومنین علیه السلام

ای سوده بر در تو جبین مه، سر آفتاب

ناز تو هم به ماه رسد هم بر آفتاب

در صحن باغ سروی و بر طرف بام ماه

در انجمن چراغی و در منظر آفتاب

زان خط نشانه ای است، به هر شهر غالیه

زان رخ نمونه ای است، به هر کشور آفتاب

از نسبت رخ تو، که ماهی است مهروش

شد نوربخش ماه و ضیا گستر آفتاب

فرش است بر در تو رخ ماه طلعتان

یا ریخته است بر سر یکدیگر آفتاب؟

خط نیست آنکه رسته به گرد دو رخ تو را

ای بار سرو قد تو ماه و بر آفتاب

سنبل ز گل دمیده و ریحان ز یاسمن

در مشک، مه نهان شده، در عنبر آفتاب

تو مست حسنی و شب و روزت دو ساقیند

در بزم نام این مه و آن دیگر آفتاب

بهر شراب ناب و می صافشان به کف

از سیم کاسه ماه و ز زر ساغر آفتاب

گر نیست در دلش ز تو آتش نشسته، چیست

در گلخن سپهر به خاکستر آفتاب؟

دندان تابناک و رخسار چون مهت

این بر ستاره خنده زند، آن بر آفتاب

رویت که گلشنی و عذارت که دفتری است

از صنع ایزد، ای چو مهت چاکر آفتاب

یک برگ ضایع است از آن گلشن ارغوان

یک فرد باطل است از آن دفتر آفتاب

هر جا که ماه روی تو طالع شود، بود

با آن همه ضیا ز سها کمتر آفتاب

تو آفتاب برج جمالی و طلعتت

از بسکه زد طپانچه ی غیرت بر آفتاب

نبود عجب، که سرزند از چشمه ی سپهر

با چهره ی کبود، چو نیلوفر آفتاب

کنده قبا، فگنده کله بر سریر ناز

بیند شبت اگر مه و روزت گر آفتاب

میگیردت چو هاله در آغوش خویش ماه

میگرددت چو ذره به گرد سر آفتاب

روزی رخ تو دیدم و اکنون به این امید

ای از شکنج زلف تو در چنبر آفتاب

گاهی به لاله میگذرم، گه بر ارغوان

گاهی به ماه مینگرم، گه بر آفتاب

زینسان که از شعاع ویم دیده روشن است

گویا ز روی توست فروغی در آفتاب

یا عکسی اوفتاده بر آیینه ی سپهر

از قبه ای که یافته زان زیور آفتاب

آن زرنگار قبه که تا اوفتاده است

عالم فروز پرتوی از وی بر آفتاب

در قرب و بعد وی، چه عجب آید ار به چشم

چون ماه گاه فربه و گه لاغر آفتاب؟

یعنی خجسته سقف زر اندود منظری

کافتاده زیر سایه ی آن منظر آفتاب

آرامگاه فخر زمین و زمان علی

کاو را بود غلام مه و چاکر آفتاب

شاهی که گفتمی بودش فرش آستان

چون خشت سیم ماه و چو خشت زر آفتاب

میداد این محل به خود، ار احتمال ماه

میکرد این شرف ز خود ار باور آفتاب

*****

ای چاکر سرای تو را چاکر آفتاب

وی روشنی رای تو را مظهر آفتاب

در جستجوی خاک درت، کآب زندگی است

هر شب رود به غرب، چو اسکندر آفتاب

دارد شها دو حلقه در بارگاه تو

از سیم و زر، یکیش مه و دیگر آفتاب

از بهر سجده هر شب و هر روز بر درت

از باختر مه آید و از خاور آفتاب

هر صبح، آسمان و زمین را اگر کند

روشن، برآورد ز افق چون سر آفتاب

هر شام، از شموع قنادیل روضه ات

تابد هزار اختر و هر اختر آفتاب

افتد اگر ز روزن قصرت به ماه عکس

از ماه کسب نور کند دیگر آفتاب

در روضه ی تو، مجمره گردان کف کلیم

ریزان ولی چو اخگر از آن مجمر آفتاب

در حجره ی تو، مروحه جنبان دمت مسیح

تابان، ولی از آن دم جان پرور آفتاب

چون لاله، آفتاب فلک سایه ی تو را

جوید چنانکه جوید نیلوفر آفتاب

بهر ادای خطبه ی مدح تو، نه فلک

ای در فلک تو را شده مدحتگر آفتاب

نه پایه، منبری است که جا از ادب گرفت

بر پایه ی چهارم آن منبر آفتاب

دارند آشیان شب و روزت به بام قصر

مرغی دو، نام این مه و آن دیگر آفتاب

لیک از فروغ روزن آن قصر نوربخش

سیمین جناح شد مه و زرین پر آفتاب

طالع شده ز مشرق صلب تو اختران

زان اختران، شبیر مه و شبر آفتاب

گر روی خادمان درت را ندیده ام

ای بر در سرای تو خدمتگر آفتاب

شب ز ابروی بلال، سراغم دهد هلال

روزم نشان دهد ز رح قنبر آفتاب

دارند بسکه شرم ز طاق رواق تو

ای حاجب کمینه تو را بر در آفتاب

از هاله و شعاع، شب و روز افگنند

بر رخ نقاب ماه و به سر معجر آفتاب

گز خصم تیره روز تو پوشد به تن زره

ای با شهاب تیغ تو از یک سر آفتاب

مشکینه درع شب، که بود زرکش از نجوم

گردد به تن قبا، چو کشد خنجر آفتاب

ز “اصحاب کالنجوم” پیمبر گه جهاد (1)

سرور تویی به تیغ، چو از اختر آفتاب

آری، به روز رزم بود هر کجا بود

لشکر ستاره، تیغ زن لشکر آفتاب

رخش تو، کش به وقت عبور از پی نثار

مانند ذره ریخته در معبر آفتاب

از میخ و نعل و سُم زده هر یک گه خرام

صد طعنه بر ستاه و بر مه بر آفتاب

شبها، به نقش نعلش و روزان به نقش سُم

ای سوده بر رکاب تو چون مه سر آفتاب

هم راکع است، با تن کاهیده ماه نو

هم ساجد است، با سر بی افسر آفتاب

تا آفتاب روی تو را، خاک شد نقاب

ای روی تو منیر مه و انور آفتاب

هر صبحگاه، چاک زند بر تن آسمان

هر شامگاه، خاک کند بر سر آفتاب

خون شد دلم ز سیر مه و آفتاب چند

گاهی به ماه طعنه زنم، گه بر آفتاب؟

سامان نداد کار مرا ای رفیق ماه

روشن نکرد روز مرا آذر آفتاب

در وصف پادشاه عرب، خسرو عجم

کش وقت بذل، سیم مه آرد زر آفتاب

گفتم قصیده ای و نوشتم به صفحه ای

کاو را زد از اشعه ی خود مسطر آفتاب

کردم تمام قافیه اش ز آفتاب لیک

بهتر ز آفتاب سپهرش هر آفتاب

تا از فروغ تربیت آن، منیر ماه

وز پرتو عنایت آن، انور آفتاب

گردد شبم چو روز و نشینم به کام دل

در گوشه ای که سایه ام افتد بر آفتاب

تا هست از دورنگی ایام شام و صبح

کتان گداز ماه و گهر پرور آفتاب

قهرت کند به دشمن و لطفت کند به دوست

کرد آنچه با کتان مه و با گوهر آفتاب


واژگان دشوار :1- اشاره به حدیث پیامبر اکرم(ص) – در منابع اهل سنت – که می فرمایند :

أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم

ترجمه : اصحاب من بسان ستارگان هستند؛ به هرکدام اقتدا کنید، هدایت خواهید یافت.

این حدیث هر چند مورد پذیرش تعدادی از اهل سنت است، اما توسط بسیاری از بزرگان اهل سنت همچون ابن حجر، ابن حزم، ابوحیان اندلسی، ابن تیمیه وهمچنین علمای الازهر مصر جز احادیث غیر صحیح و باطل شمرده شده است.

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها