
آذر بیگدلی – قصیده شماره 3
دریغا که با خود ندیدم مصاحب
رفیقی موافق، انیسی مناسب
رفیقی که پرسد غمم در مکاره
انیسی که جوید دلم در مصائب
کسانی که با من زنند از وفا دم
ز اهل وطن، یعنی اهل مناصب
همه در دیار جفا کرده مسکن
همه از طریق وفا گشته هارب
همه از جنون و تمام از جهالت
به عاقل مخالف، به عارف مغاضب
ز مصداق “الفقری فخری” هراسان
به هذیان “النار لاالعار” خاطب
نسب نامه ی خویشتن کرده پاره
شده دفتر دیگران را محاسب
نخوانند هر جا نشینند با هم
جز از خود مکارم، جز از خود مناقب
بود چند حالم پریشان ازیشان
بود زخمیم دل ز تاب نوایب
کند زهر در جام و خونم به ساغر
نفاق احبّا و کید اقارب
احبا که بس بی وفا چون اعادی
اقارب که بس جانگزا چون عقارب
شمارند صدق مرا عیب و حسنی
ندارند جز کذب این قوم کاذب
اگر کذب حسن است، بئس المحاسن
وگر صدق عیب است، نعم المعایب
همان به که بندم ازین گفتگو لب
فلک منتقم باد و گردون معاقب
غرض، از رفیقان و از آشنایان
چو جان بود نومید و دل بود خایب
همم جان به ترک وطن گشت مایل
همم دل به سوی سفر گشت راغب
گزیدم سفر، رفتم از شهر بیرون
به حسرت مقارن، به محنت مقارب
رهی پیشم آمد، که بودند پنهان
شب و روز او در حجاب غیاهب
گهی بر فرازی، که شیر فلک را
شکم چاک شد از رکاب رکایب
گهی در نشیبی، که گاو زمین را
شکست استخوان از نعال مراکب
فرازش به حدی که کرّ و بیان را
شنیدم که بودند با هم مخاطب
نشیبش به جایی که فریاد قارون
به گوشم همی میرسد از جوانب
دویدم سراسیمه هر سوی و گشتم
رفیق ثعالب، انیس ارانب
نه جایی که بر روی مسکینی آنجا
نسیمی وزد از مهبّ مواهب
نه یاری، که جان و دلی باشد او را
به رحم آشنا و به انصاف راغب
سفر، قطعه ای از سقر باشد، اما
نه در چشم آن کز وطن گشته هارب
غرض، لنگ لنگان، به هر جا رسیدم
ندیدم به غیر از متاع متاعب
به هر جا شدم، شد عیان پیش چشمم
بروز غرایب، ظهور عجایب
بریدم ره کفر و دین را و کردم
تماشای ادیان و سیر مذاهب
درونها، همه تیره از درد نخوت
چه در کعبه شیخ و چه در دیر راهب
در آخر، به میخانه افتاد راهم
درون رفتم آسوده از بیم حاجب
چه میخانه، روشن سپهری و در وی
عیان از قنادیل نور کواکب
چه میخانه، باغی و از چشمه ی خم
روان باده ی لعل گون در مشارب
چه میخانه، سرچشمه ی زندگانی
ازو پیر میخانه چون خضر شارب
تهی سینه از کینه، دیدم گروهی
همه با هم از مهربانی مصاحب
به سر شاخ گل گلرخان در حواشی
به کف جام می مهوشان در جوانب
بهشتی پر از سنبل و نرگس، از چه؟
ز گیسوی اتراب و چشم کواعب
حریفان که آورده هر یک ز شهری
به آنجا پناه از سپهر ملاعب
ز زاهد گریزان، ز واعظ هراسان
هم از زهد نادم، هم از توبه تائب
چنان شد دلم شاد از روی ایشان
که از روی مطلوب خود، جان طالب
ولی بودم از طالع خود به حیرت
که چون شد که گشتم سعید العواقب؟
درآمد ز در ناگهان ماهرویی
بلورین بناگوش و مشکین ذوایب
هم از حسرت چهره اش، گل پریشان
هم از غیرت عارضش شمع ذایب
ز مستی دو چشمش، دو آهوی سرخوش
ز شوخی دو زلفش، دو هندوی لاعب
گرفته به خونریز مردم نگاهش
سهام از لواحظ، قسیّ از حواجب
ز پی مهر افروز مه طلعتانش
روان چون ز دنباله ی مه کواکب
هم از ره به سوی من آمد خرامان
ز می، بر کفش جام چون نجم ثاقب
به من داد آن جام از می لبالب
به من گفت بعد از ادای مراحب
بنوش این قدح، تا برآیی ز خجلت
به حیرت چرا حیرتت گشته غالب؟
مگر طبع از تقوی و دل ز زهدت
به ما نیست مایل، به می نیست راغب
مگر خورده یا دیده ای در دیاری
ازین به شراب و ز من به مصاحب
زدم بوسه بر دستش، آنگه گرفتم
ازو جام رخشنده، چون نار لاهب
حرام و حلالم شد از یاد و بر لب
نهادم لب جام و گشتم مخاطب
که یک عمر بودم ز زهاد و اکنون
مرا کرد عشق تو از زهد تایب
نه بهتر ازین می، که خوردم ز دستت
شرابی شنیدم ز پیران شارب
شرابی که ساقیش باشی تو، شربش
مباح است نی مستحب، بلکه واجب
نه بهتر ز رویت، که مهریست رخشان
رخی دیدم ای مه به بزم تو حاجب
گر افتد ز روی چو مهر تو برقع
بتان قمر چهره گردند غایب
که قندیل خورشید چون برفروزد
رود روشنایی ز شمع کواکب
مگر، کوکب شمع ایوان شاهی
که خورشید او، در نجف گشته غارب
علی ولی، شهریار مظفر
شهنشاه منصور و سلطان غالب
ریاض معالی، سحاب مکارم
جهان محامد، سپهر مناقب
وصی رسول خدا، شاه دین، کش
خدا و رسول از علوّ مراتب
گه بذل خاتم، ستودش به آیه
گه قتل مرحب، رساندش مراحب
نبودی گر او روز زادن نگهبان
نبودی گر او روز مردن مراقب
نه اطفال سر برزدی از مشایم
نه ارواح بیرون شدی از قوالب
چو باشد در ایوان، خدیوی است عادل
چو آید به میدان، هژبری است سالب
*****
زهی عقل کل، در حریم تو حاجب
ثنای تو بر ماسوی الله واجب
تویی، جانشین پیمبر به منبر
نشاید که آنجا نشیند اجانب
کز آنجا که باشد مقام ضیاغم
نشاید شنیدن نباح اکالب
ز انفاس تو، تازه دشت مقاصد
ز احسان تو، سبز کشت مآرب
چو صحن چمن، از عبور نسایم
چو برگ سمن، از مرور سحایب
سرای تو کانجاست از بدو فطرت
وصول مقاصد حصول مطالب
به فراشیش، باد گلشن موکل
به سقائیش، ابر بهمن مواظب
اگر شحنه ی احتسابت به محفل
زند بر جبین چین چو شخص مغاضب
ز بربط رود بر فلک نوحه ی غم
ز مینا رسد بر زمین دمع ساکب
زنی تکیه چون بر سریر عدالت
ز بأس قصاص ای امیر اطالب
ز تیهو هراسد، عقاب شکاری
ز آهو گریزد، پلنگ محارب
گریزنده آهو و پرّنده صعوه
ز عدل تو ای غالب کل غالب
کند خوابگه شیر را در براثن
نهد آشیان باز را در مخالب
گه رزم و وقت جدل، روز هیجا
چو خواهی به هم بر شکافی کتایب
به بازو کمانت، سحابی است قاطر
به پهلو سنانت شهابی است ثاقب
بود چون سپر بر سر، آیی مجاهد
بود چون سنان بر کف، آیی محارب
سنان زال را از عصای عجایز
سپر سام را از لعاب عناکب
به روز نبرد ای هژبر معارک
دلیران چو بندند صف از دو جانب
پلنگان آهن قبای اعاجم
هژبران رزم آزمای اعارب
برآیند بر برق رفتار اسبان
نشینند بر کوه کوهان نجایب
زره بر تن آیند، فرسان فارس
کمند افگن آیند شجعان راکب
یکی در کمان تیر، چون برق خاطف
یکی بر میان، تیغ چون نار لاهب
ز بس خون گرم دلیران نماند
به جز قبضه ی تیغ، در دست ضارب
سپرها که باشند چون بدر تابان
هلالی شوند از سیوف قواضب
شود چون زمین چرخ از گرد و گردد
جبال از سم دیوزادان سباسب
خروشان و جوشان، درآیی به میدان
چو شیری که آید میان ارانب
چو بینند تیر و سنانت بدانسان
ز ناوردگاه تو گردند هارب
که از هیبت گرزه ماران صعاوی
که از صولت شرزه شیران ثعالب
کنی در صف رزم با تیغ و خنجر
کنند آنچه ای سالب کل سالب
پلنگان کوه و عقابان صحرا
به امداد انیاب و عون مخالب
به روز غدیر، احمد آن سرور دین
به حکم آلهی تو را کرد نایب
به گوش بد و نیک امت سراسر
رسید این حکایت چه حاضر چه غایب
به او کرده تصدیق خیل اعاظم
تو را تهنیت داده فوج اطایب
تو را گفته قایم مقام، اهل بطحا
تو را خواند نایب مناب، آل غالب
چو روح نبی شد به جنت روانه
روان خیل روحانیان از جوانب
تو، مشغول رسم غزا گشته او را
که گیرد مصاحب عزای مصاحب
کهن دشمنانی که بودند از اول
نبی را منافق، ولی را مغاصب
عیان کرده از سینه ها کینه ها را
به یک جا نشستند با هم مقارب
فراموش کردند از حق صحبت
ندیدند وقتی از آن به مناسب
ز نیرنگهایی که دانی به ناحق
شده مسند شرع را از تو غاصب
فغان زان مصیبت، فغان زان مصیبت
که بود آن مصیبت خطیر العواقب
هزار و صد و شصت رفته است و ما را
رسیده است از آن یک مصیبت مصایب
مزاج جهان شد از آن روز فاسد
یکی گشته قاتل، یکی گشته ناهب
به سفک دماءند، اشرار مایل
به غصب فروج اند، اجلاف راغب
به اصلاح ناید دگر کار عالم
مگر آید از مکه مولای غایب
ز هر گوشه دجالی آمد به میدان
برون آی! ای سرور آل غالب
سلام علی اهل بیت النبوة
ده و دو امام، از علی تا به صاحب
همین بس بر کوری چشم اعدا
چه خیل خوارج، چه فوج نواصب
دو تن، هر کسی را ز خیل ملایک
نشسته همه عمر، فوق المناکب
نویسند نیک و بد او سراسر
یکی از مطاعن، یکی ازمناقب
همه مهر حیدر نویسند از من
فیاخیر کتب و یا خیر کاتب
خداوندگارا، جدا از تو آذر
سگ ناتوانی است، گم کرده صاحب
ازین بیش مپسند باشد به حسرت
ز جرگ سگان جناب تو غایب
چه باشد کشانیش سوی خود آری
بود ذره مجذوب و خورشید جاذب
به آنجا چو آید، نگهداری او را
بر آن در بود تا همه عمر حاجب
در آن درگهش تا بود عمر باقی
خورد از عنایات واجب، مواجب
چو عمرش به پایان رسد، نقد جان را
سپارد به گنجور گنج مواهب
تنش خاک گردد به دشتی که خاکش
دراری دهد پرورش چون کواکب
چو بر پا شود روز محشر به راحت
بخسپد در آن خاک پاک از معایب
نخیزد ز جا، گر به باغ بهشتش
بشیر و مبشر کشند از دو جانب
به نامه کشی، خط عفوش ز رحمت
به روز قیامت تویی چون محاسب
دعا سر کنم، چون ثنای تو از من
محال است؛ با این علوّ مراتب
گر این چند مصرع قبول تو افتد
زهی طبع روشن، زهی فکر صائب
بود تا بود روز و شب نور و ظلمت
درین طاق فیروزه گون از کواکب
عیان اختر دوستت در مشارق
نهان کوکب دشمنت در مغارب