
آذر بیگدلی – قصیده شماره 15
هو القصیده در مدح میرزا احمد
شد مه روزه و خلقی چو هلال
لاغر و زرد و خم از بار ملال
گوش بر زمزمه ی نوبت عید
چشم بر راه هلال شوال
محتسب، بسته در میکده ها
زده بر هر در از آهن اقفال
پیر میخانه، ز اندوه خمار
مانده آشفته دل و شیفته حال
میفروشان، همه را سامعه کر
باده نوشان، همه را ناطقه لال
برده رعشه، حرکت از رقاص
بسته خمیازه، زبان قوال
ز خمار آمده سرها به صداع
ز آتش دل، زده لبها تبخال
شده سجاده کشان، مفتی شهر
دامن افشان، به هزار استعجال
جانب مسجد آدینه روان
زاهدان سبحه به کف از دنبال
گه به محراب، پی عرض صلاح
گه به منبر، پی اظهار کمال
روی آورده به صد مکر و فریب
گفتگو کرده به صد غنج و دلال
واعظ مسجد و دردی کش شهر
آن به حرف آمده و این شده لال
در سر هر کس، صد رنگ هوا
در دل هر کس، صد گونه خیال
شاه و درویش، ز دست افگنده
ساغر آینه گون، جام سفال
من که، از جرگه ی مستان بودم
بسته چشم از نظر و لب ز مقال
داشتم از غم ایام، اندوه
داشتم از ستم چرخ، ملال
رفت چندیم به تلخی، چون عمر
ماند چندیم به سختی، چون حال
رندی از گوشه ی میخانه نهان
گفت: مخروش ز اندوه و منال
گذرد عمر، نه بر یک آیین
گذرد حال، نه بر یک منوال
عنقریب است که اوضاع جهان
گردد از سیر فلک حال به حال
درد درمان شود، اندوه نشاط
رنج راحت شود، ادبار اقبال
شب شود روز و دگر دی نوروز
غم شود عیش و دگر هجر وصال
من ازین مژده به جا آوردم
سجده ی شکر خدای متعال
گشته در زاویه ی صبر مقیم
تا برآید کیم اختر ز و بال؟
پانزده روز چو از ماه برفت
سیصد و شصت چو بگذشت ز سال
زد در ایوان حمل، شاه نجوم
تکیه بر تخت به صد استقلال
به میان بسته، به سر بنهاده
کمر دولت و تاج اقبال
رفته گل، از چمنش بر سر راه
کرده سرو و سمنش استقبال
یعنی از فر کله گوشه ی گل
یافته لشکر دی استیصال
چتر افراخته طاووس بهار
گل فشان رنگ به رنگ از پر و بال
ساغر لاله و گل، از می و مل
این لبالب شده، آن مالامال
غنچه، خندان شده از ابر بهار
سرو، رقصان شده از باد شمال
بلبل، افشانده غبار از بر و دوش
فاخته ریخته گرد از پر و بال
رسته گلها، ز طرب، رنگ به رنگ
گشته مرغان، ز شغب، حال به حال
ارغوان، کرده به بر لعل قبا
سرو پوشیده زبرجد سر بال
تافتد سایه به گلشن، مرغان
پر به پر بافته و بال به بال
هم بنفشه شده و هم لاله
مظهر روی بتان از خط و خال
دیدم آخر ز نم ابر بهار
دیدم آخر ز دم باد شمال
غنچه بشکفت، به صد عیش و نشاط
گل بخندید به صد غنج و دلال
نه شکوفه است، که هر نازک شاخ
نبود برگ، که هر تازه نهال
کرده در دست، ز گوهر یاره
بسته بر پا ز زمرد خلخال
حال گرداند جهان را از نو
حال گرداند جهان نعم الحال
فتوی پیر مغان بنوشتند
که: بهار آمد و شد باده حلال
در میخانه گشادند و ز خم
جوش زد باده، چو از چشمه زلال
بر در میکده شده پیر مغان
جام بر دست به فیروزی فال
کرد از می، همه را سرخوش و گفت
که: بهار است و بود زهد وبال
اشربوا، ذلک عیش الاحرار
اطربوا، ذلک خیر الاعمال
این چه فصل است؟ زهی عیش و نشاط
این چه حکم است؟ زهی جاه و جلال
مرحبا روز، که نیکو شد روز
حبذا سال، که فرخ شد فال
ساقی، العیش؛ دگر نو شد روز
مطرب، الوجه؛ دگر نو شد سال
چند در قهقهه گلها، تو ملول؟
چند در زمزمه مرغان و تو لال
تو ببین خنده ی آنان، میخند
تو شنو ناله ی ایشان، مینال
تو کف موسوی از جیب برآر
جلوه ده ساغر خورشید مثال
تو دم عیسوی، اندر نی دم
زندگی ده به شهیدان ملال
مانده نیمی دگر از مه دانم
لیک بس تنگدلم زین احوال
منتظر چند نشایند مرا
به امیدی که کنیم استهلال؟
سر انصاف ندارید، ار نه
ماه ماه است، چه بدر و چه هلال
می بده، اول سال است امروز
تا به شادی گذرانم همه سال
نی بزن، نیمه ی ماه است امشب
تا همه ماه نشینم خوشحال
گر چه هست و بودم، چون دگران
سر زهد و سر تقوی مه و سال
چه کنم؟ اول سال است امروز
سال نو گشت به فیروزی فال
یعنی آرایش فروردین است
شاهد نامیه بنمود جمال
چه کنم؟ نیمه ی ماه است امشب
کوکب بخت برآمد ز وبال
یعنی از نور فشان مشعل ماه
گشت روشن، چه صحاری چه جبال
مهر رفته است، ز غربت به شرف
مه رسیده است، ز نقصان به کمال
نیمه ی ماه به عشرت کوشم
نیمه اش چون گذراندم به ملال
بوی گل، پرتو مه، فصل بهار
طرف جو، ساغر می، باد شمال
گر می اکنون نخورم، کی بخورم؟
منعم از باده، خیالی است محال
نیمه ی ماه صیام است و گذشت
پانزده روز ز عمرم به کلال
پانزده روز دگر صبر کنم؟
به کسالت گذرانم احوال؟
تو بگو! عمر مرا کیست ضمان؟
تو بگو: کار مرا چیست مآل؟
چون گذارم قدح از دست کنون
که نماید مه شوال جمال؟
همه کس داند و من نیز، که نیست
پرتو بدر کم از نور هلال
خاصه، وقتی که دهد کاسه ی بدر
یادم از جام کف بحر نوال
گل گلزار سیادت، احمد
که ز باغ شرفش رسته نهال
مرکز دایره ی عز و علا
آفتاب فلک جاه و جلال
آنکه کردند مهان نامش را
ثبت در دفتر ارباب کمال
تا به آدم، به خلافت انساب
تا به حوا به شرافت انسال
ای مه آیینه ی خورشید آیین
ای فریدون فر جمشید جمال
پیش بین بود سکندر، کز پیش
ساخت آیینه به نیروی خیال
که به کف گیرد و در وی بیند
از رخ مهر مثالت تمثال
دل تو، بحری و بحر مواج
کف تو، ابری و ابر هطال
پر از آن، گوهر تمکین و خرد
سبز ازین کشت آمانی و آمال
گشته تا دست عطای تو دراز
دست کوته شده سایل ز سؤال
ز تو گر کیسه ی کان، کاسه ی بحر
شد تهی از زر و خالی ز لآل
کیسه و کاسه ی مردم پر شد
ای تو کان کرم و بحر نوال
پیش ازین حاتم و رستم به جهان
مثل از جود و شجاعت شد وحال
او بخیل و تو جوادی به مثل
او جبان و، تو شجاعی به مثال
طی شد افسانه ی حاتم، چون بست
دست جود تو در کاخ سؤال
کم شد آوازه ی رستم، چون خست
تیغ رزم تو برو دوش رجال
چون گشایی به جهان دست سخا
چون برآری ز میان تیغ قتال
معن خندد، به که؟ بر حاتم طی
سام گرید، به که؟ بر رستم زال
نه سلیمانی و در امن و امان
وحش و طیر از تو به فیروزی فال
همه از مطبخ تو، راتبه خوار
همه در سایه ی تو فارغ بال
نسبت نسخه ی ارباب دول
حسبت دفتر ارباب کمال
چون شوی، پی سیر وادی فکر
چون شوی، غوطه ور بحر خیال
گوهر از نظم تو افتد ز نظام
اختر از نثر تو افتد به وبال
بود اگر سحر در اسلام حرام
گشت از کلک تو امروز حلال
بهر آرایش بزمت شب و روز
بهر تزیین بساطت مه و سال
عاج، فیل آورد و عنبر، گاو
شهد، نحل آورد و مشکل غزال
خار گل آورد و کرم حریر
کوه بحر آورد و بحر لآل
چون خم آری به کمان از پی صید
لرزه افتد به صحاری و جبال
گه سوی کوه برانی ابرش
گه سوی دشت جهانی زیبال
هم گشایی گره از شاخ گوزن
هم ربایی نگه از چشم غزال
روز شانه زند و شب خارد
ز احتسابت همه ماه و همه سال
زلف حقار، عقاب از چنگل
پشت آهو بره، شیر از چنگال
چون ببندی به کمر تیغ ظفر
چون نشینی به سریر اقبال
به دیار عدم آرند ارواح
روی از بیم تو، پیش از آجال
سرقدم کرده، به پابوس آیند
پیش از وعده، ز ارحام اطفال
بود از گرز تو هنگام نبرد
بود از تیر تو در وقت جدال
درع دشمن، به تنش پرویزن
سپر خصم، به دستش غربال
نه نهنگی تو و در صف مصاف
نه پلنگی تو و در دشت قتال
چون زنی گرز به فرق شجعان
چون کشی تیغ به روی ابطال
خاک پوشد بر آنان، در دم
خون بشوید تن اینان فی الحال
غرض آن را که فرستی تو بنار
خاک حفار بود، خون غسال
روز هیجا، دو سپاه از دو طرف
صف چو بندند پی جنگ و جدال
باد در نای دماند نایی
چوب بر طبل نوازد طبال
تیغ از آب برآرد طوفان
گرز از خاک برآرد زلزال
تیغ بر کف، چو میان دو سپاه
رخش تازی به هزار استقلال
نبرد جان ز میان خصم، مگر
کند از رخش تو وام استعجال
مرحبا رخش بیابان گردت
که به گردش نرسد پیک خیال
حبذا، اشهب گردون سیرت
که سمش بدر بود، نعل هلال
در روش، تندتر از ابر بهار
در سکون؛ سخت از سنگ جبال
از همه عیب بری، سم تا گوش
رشک فرمای پری، دم تا یال
شوخ چشمی، که عنانش چو دهی
سوی هامون، ز پی صید غزال
چشم بر صید نیفگنده هنوز
افتدش خیل غزال از دنبال
به خلاف روش خنگ فلک
گر کنی گرم عنانش فی الحال
به قفا روی نیاورده کند
ماضی اول قدمش استقبال
روی بر پای سمندت مالم
که کنم جرم زبان را پامال
من کیم، تا شومت وصف نگار؟
من کیم، تا شومت مدح سگال؟
ننگارند، به ناخن دفتر
نشمارند به انگشت رمال
حرز جان باشد، و تعویذ تنت
دم اقطاب و دعای ابدال
بود آشفته گر این نظم، مرنج
حسن اخلاص نگر، صدق مقال
بود از صدق، به گوش احمد
خوشتر از شین کسان، سین بلال
صاحبا، آه ز دهر غدار
سرو را، داد ز چرخ قتال
که مرا کرده قرین، دور از تو
به غم و محنت و اندوه و ملال
وقت تنگ است، وگرنه غم خویش
عرض میکردم اگر بود مجال
چه کنم آه؟! دلم تنگ و نماند
محرمی غیر تو فرخنده خصال
خامه و نامه به دست آوردم
بلکه تفصیل دهم شرح ملال
دید چون ترک ادب در تفصیل
خردم گفت که: اجمال اجمال
سخنش چون به ادب مقرون بود
هم به اجمال نوشتم احوال
کای خردپیشه ی انصاف آیین
کت در اقلیم هنر نیست همال
از وطن، رخت به غربت بردم
مدت هجر، فزون شد ز سه سال
نه کسی خواند، ز مهرم به وطن
نه کسی کرد، رسولی ارسال
باز حب وطن از یاد نرفت
نیستم ز اهل وطن بیهده نال
خود حَکم باش، که حُکمت بادا
عمر تا کی گذرانم به ملال؟
کرده من نامه روان ماه به ماه
به وطن آمده من سال به سال
نه حریفی شودم نامه نگار
نه رفیقی کندم پرسش حال
به جگر میخلدم، خار فراق
ور نه خوش میگذرانم احوال
دست برداشته ام، از زر و سیم
چشم پوشیده ام، از مال و منال
حسرتم نیست، به افزونی جاه
رغبتم نیست، به بسیاری مال
در دلم نیست، ولله الحمد
غم و اندیشه ی فرزند و عیال
عرض ثروت، غرضم نیست، ولی
شکر نعمت کنم از بیم زوال
نگذرد گرچه ز بیقدری من
صحبتم اهل وطن را به خیال
لیک من کرده ام و باز کنم
وصلشان را ز خداوند سؤال
نیم شب خیزم و بردارم دست
کای خداوند کریم متعال
بود آیا که سرآید شب هجر؟
بود آیا که رسد روز وصال؟
با حریفان بنشینیم و کنیم
خاطری خوش به جواب و به سؤال
قبله گاها، شده هنگام دعا
به دعا کرده قبول استقبال
باد ای نسل شهان، در همه وقت
باد ای جان جهان، در همه حال
شهد در کامت و شاهد به کنار
راح در جامت و ریحان به سفال
عیش بادت، همه صبح و همه شام
عید بادت، همه ماه و همه سال