قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / سعدی / گلستان سعدی / باب سوم در فضیلت قناعت / گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۷

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۷

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت ۲۷

 

مشتزنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده ، شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که : عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامنِ کامی فرا چنگ آرم .

فضل و هنر ضایع است تا ننماید

عود بر آتش نهند و مشک بسایند

پدر گفت : ای پسر ، خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته‌اند : دولت نه به کوشیدن است ، چاره کم جوشیدن است .

کس نتواند گرفت دامن دولت به زور

کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور

 

اگر به هر سر موئیت صد خرد باشد

خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد

پسر گفت : ای پدر ، فوائد سفر بسیار است ؛ از نزهت خاطر و جرّ منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بُلدان و مجاورت خُلاّن و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مُکتَسَب و معرفت یاران و تجربت روزگاران ، چنان که سالکان طریقت گفته‌اند :

تا به دکان و خانه در گروی

هرگز ای خام آدمی نشوی

برو اندر جهان تفرّج کن

پیش از آن روز کز جهان بروی

پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست :

نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مُکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک ، هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتّع

مُنعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست

هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت

و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس

در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت

دومی عالمی که به منطق شیرین و قوّت فصاحت و مایه ی بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند

وجود مردم دانا مثال زرّ طلی است

که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند

بزرگزاده ی نادان به شهر وامانَد

که در دیار غریبش به هیچ نستانند

سیّم خوبرویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته‌اند : اندکی جمال بِه از بسیاری مال و گویند : روی زیبا مرهم دل های خسته است و کلید درهای بسته ، لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منّت دانند

شاهد آنجا که رود حرمت و عزّت بیند

ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش

پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم

گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش

گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد

هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش

 

چون در پسر موافقی و دلبری بود

اندیشه نیست ، گر پدر از وی بری بود

او گوهر است گو صدفش در جهان مباش

دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود

چهارم خوش آوازی که به حنجره ی داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد . پس به وسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند

سَمعی اِلی حُسن الأغانی

مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی (۱)

 

چه خوش باشد آهنگ نرم حزین

به گوش حریفان مست صبوح

بِه از روی زیباست آواز خوش

که آن حظّ نفس است و این قوت روح

یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته‌اند :

گر به غریبی رود از شهر خویش

سختی و محنت نبرد پنبه دوز

ور به خرابی فتد از مملکت

گرسنه خفتد ملکِ نیمروز

چنین صفت ها که بیان کردم ای فرزند ، در سفر موجب جمعیت خاطر است و داعیه ی طیب عیش و آنکه ازین جمله بی بهره است ، به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود .

هر آنکه گردش گیتی به کین از او برخاست

به غیر مصلحتش رهبری کند ایام

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

قضا همی‌بردش تا به سوی دانه ی دام

پسر گفت: ای پدر ، قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند : رزق اگر چه مقسوم است به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور ، از ابواب دخول آن احتراز واجب

رزق اگر چند بی گمان برسد

شرط عقل است جستن از درها

ور چه کس بی اجل نخواهد مرد

تو مرو در دهان اژدرها

درین صورت که منم ، با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه درافکنم . پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی‌آرم

چون مرد درافتاد ز جای و مقام خویش

دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست

شب هر توانگری به سرایی همی‌رود

درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست

این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت :

هنرور چو بختش نباشد به کام

به جایی رود کش ندانند نام

همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت

سهمگین آبی که مرغابی درو ایمن نبودی

کمترین موج ، آسیا سنگ از کنارش درربودی

گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته . جوان را دست عطا بسته بود . زبان ثنا برگشود چندانکه زاری کرد یاری نکردند ، ملاح بی مروت ازو به خنده برگردید و گفت :

زر نداری نتوان رفت به زور از درِ دیار

زور ده مَرده چه باشد ، زر یک مرده بیار

جوان را دل از طعنه ی ملاح به هم برآمد . خواست که از او انتقام کشد . کشتی رفته بود. آواز داد و گفت : اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست . ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید .

بدوزد شَرَه دیده ی هوشمند

درآرد طمع مرغ و ماهی به بند

چندان که ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و بی محابا کوفتن گرفت . یارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند ، همچنین درشتی دید و پشت بداد . جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند . کلُّ مداراة صدقةُ (۲)

چو پرخاش بینی تحمّل بیار

که سهلی ببندد درِ کارزار

به شیرین زبانی و لطف و خوشی

توانی که پیلی به مویی کشی

به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه ی چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند . پس به کشتی درآوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده . ملاح گفت : کشتی را خلل هست . یکی از شما که دلاور تر است باید که بدین ستون برود و خِطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم . جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشد و قول حکما که گفته‌اند : هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند

چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش

چو دشمن خراشیدی ایمن مباش

 

مشو ایمن که تنگدل گردی

چون ز دستت دلی به تنگ آید

سنگ بر باره ی حصار مزن

که بوَد کز حصار سنگ آید

چندانکه مِقوَدِ کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت ، ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند . بیچاره متحیر بماند روزی دو ، بلا و محنت کشید و سختی دید . سیّ خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت . بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد ؛ از حیاتش رمقی مانده . برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن تا اندکی قوّت یافت . سر در بیابان نهاد و همی‌رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید ، قومی برو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی‌آشامیدند . جوان را پشیزی نبود ، طلب کرد و بیچارگی نمود ، رحمت نیاوردند ، دست تعدی دراز کرد ، میسر نشد . به ضرورت تنی چند را فرو کوفت . مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد

پشه چو پر شد ، بزند پیل را

با همه تندی و صلابت که اوست

مورچگان را چو بود اتفاق

شیر ژیان را بدرانند پوست

به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت ، شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود . کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده . گفت : اندیشه مدارید که منم درین میان که به تنها پنجاه مرد را جواب می‌دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند . این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه‌ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند از آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت . پیرمردی جهاندیده در آن میان بود گفت : ای یاران ، من ازین بدرقه ی شما اندیشناکم نه چندانکه از دزدان . چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی‌برد . یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود ؛ چندانکه بر درم هاش اطلاع یافت ، ببرد و بخورد و سفر کرد . بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان . گفتند : حال چیست مگر آن درم‌های ترا دزد برد ؟ گفت :  لا والله بدرقه برد

هرگز ایمن ز مار ننشستم

که بدانستم آنچه خصلت اوست

زخم دندان دشمنی بتر است

که نماید به چشم مردم ، دوست

چه دانید اگر این هم از جمله ی دزدان باشد که به عیّاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند  . مصلحت آن بینم که مرو را خفته بمانیم و برانیم . جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مَهابتی از مشتزن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند . آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت . سر برآورد و کاروان رفته دید . بیچاره بسی بگردید و ره به جایی نبرد . تشنه و بینوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی‌گفت :

مَن ذا یُحَدِثُنی و زُمَّ العیسُ

مالِلغریبِ سِوَی الغَریبِ اَنیسُ (۳)

درشتی کند با غریبان کسی

که نابوده باشد به غربت بسی

مسکین ، درین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود ، بالای سرش ایستاده همی‌شنید و در هیأتش نگه می‌کرد . صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان ، پرسید : از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اِعادت کرد . ملکزاده را بر حال تباه او رحمت آمد . خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد . پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت . شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می‌گفت . پدر گفت : ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه ی شیری شکسته؟

پسر گفت : ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن طفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی ، خرمن برنگیری . نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم ؟

گر چه بیرون ز رزق نتوان خورد

در طلب کاهلی نشاید کرد

 

غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ

هرگز نکند درّ گرانمایه به چنگ

آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران باید کرد .

چه خورد شیر شرزه در بن غار

باز افتاده را چه قوت بود

تا تو در خانه صید خواهی کرد

دست و پایت چو عنکبوت بود

پدر گفت : ای پسر تو را درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری ، که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبر کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد . زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی .

صیاد نه هر بار شگالی ببرد

افتد که یکی روز پلنگش بخورد

چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود . باری به حکم تفرّج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه ی انگشتری بگذراند ، خاتم ، او را باشد . اتفاقاً چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می‌انداخت باد صبا تیر او را به حلقه ی انگشتری دربگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند . پسر تیر و کمان را بسوخت . گفتند : چرا کردی ؟ گفت : تا رونق نخستین بر جای ماند .

گه بود کز حکیم روشن رای

برنیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودکی نادان

به غلط بر هدف زند تیری

 


واژگان دشوار : ۱-ترجمه : گوشم آماده ی شنیدن ترانه های دل انگیز است ، کیست که تارهای ساز را به صدا درآورد .   ۲-ترجمه : هرگونه مدارا ، خود صدقه است .   ۳-ترجمه : اکنون که کاروانیان رفته اند چه کسی با من سخن می گوید ؟ غریب را جز غریب همدمی نیست .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code