
کلیم همدانی- غزل شماره 8
ای ز بالای تو طوبی در کنار آیینه را
وز گل روی تو سامانِ بهار آیینه را
صبح را رشک رخت افکنده است از چشم خویش
دیگر از خورشید ننهد در کنار آیینه را
زلف دلبند تو چون حیران خود می بیندش
بخشد از هر حلقه چشم سرمه دار آیینه را
در طریقت دل به رنگ و بوی دادن ابلهی است
کس نمی آراید از نقش و نگار آیینه را
قیمت روشندلان بنگر که در روز مصاف
شیر مردان حرزِ جان سازند چار آیینه را
اشتیاق آن گل رو سازدش چون بی قرار
آورد تا آن سر کو، خار خار آیینه را
این چنین کز رشک رویت دست بر سر می زند
می سزد گر کس نسازد دسته دار آیینه را
دل مدام از گَرد غم های تو می بالد به خویش
در دیار عشق می سازد غبار آیینه را
برق حسنش نه همین بر خرمن ما زد کلیم
کرد خاکسترنشین چون ما هزار آیینه را