نمی بیند سرم چون شمع، شبها روی بالین را

کلیم همدانی- غزل شماره 25

نمی بیند سرم چون شمع، شبها روی بالین را

به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را

کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد

نمی باشد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را

نیارد همنشین آن جا خلل در عیش تنهایی

پرستش می توان کردن ازین ره خانۀ زین را

به ناصح طرّۀ او را چرا بیهوده بنمایم؟

که با این سرمه ربطی نیست چشم مصلحت بین را

اگر همرنگ رویت لاله ای در بیستون روید

بیفشاند چو گرد از دامن خود نقش شیرین را

به شیرینی نمی دارند مستان رغبت و ترسم

که نستاند بهای غمزه چشمت جان شیرین را

دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقی

ندانم گر بگیرم جام، بگذارم کدامین را

اگر بر بالش پر سر ندارم، چشم آن دارم

که شبها اشک حسرت نرم ساز خشت بالین را

کلیم افشان کن اوّل صفحۀ رو از خوی خجلت

که بر هر کاغذی نتوان نوشتن شعر رنگین را

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها