در آن ساعت که چشم روز می خفت

پروین اعتصامی

مثنوی شماره 7

ذره و خفاش

در آن ساعت که چشم روز می خفت

شنیدم ذره با خفاش می گفت

که ای تاریک رای، این گمرهی چیست

چرا با آفتابت الفتی نیست

اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم

تمام این شمع هستی را طفیلیم

اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ

یکی رونق گرفت از خور یکی رنگ

چرا باید چنین افسرده بودن

به صبح زندگانی مرده بودن

ببینی گر برون آیی یکی روز

تجلیهای مهر عالم افروز

فروغ آفتاب صبحگاهی

فرو شوید ز رخسارت سیاهی

نباید ترک عقل و رای گفتن

به شب گشتن به گاه روز خفتن

بباید دلبری زیبا گزیدن

درو دیدن، جهان یکسر ندیدن

به راه عشق کردن جست و خیزی

به شوق وصل صلحی یا ستیزی

ز یک نم اوفتادن غرق گشتن

ز بادی جستن از دریا گذشتن

مرا همواره با خود گفتگوهاست

بدین خردی دلم را آرزوهاست

چو روشن شد رهم زان چهر رخشان

چه غم گر موج بینم یا که طوفان

تو را گر نیز میل تابناکی است

نظر چون من بپوش از هر چه خاکیست

چه سود از انزوا و ظلمت ای دوست

بلندی خواه را پستی نه نیکوست

بگفت آخر حدیث چشمه ی نور

چه می گویی به پیش مردم کور

مرا چشمیست بس تاریک و نمناک

چه خواهم دیدن از خورشید و افلاک

از آن روزم که موش کور شد نام

سیه روزیم روزی کرد ایام

تو را آنانکه نزد خویش خواندند

مرا بستند چشم آنگاه راندند

تو از افلاک می گویی من از خاک

مرا آلوده کردند و تو را پاک

ز خط شوق ما را دور کردند

شما را همنشین نور کردند

از آن رو، تیرگی را دوستارم

که چشم روشنی دیدن ندارم

خیال من بوَد خوردی و خوابی

چه غم گر نیست یا هست آفتابی

تو را افروزد آن چهر فروزان

مرا هم دم زند بر دیده پیکان

چو خور، شد دشمن آزادی من

رخ دشمن چه تاریک و چه روشن

شوم گر با خیالش نیز توام

نهم زاندیشه چشم خویش بر هم

مرا عمری به تاریکی پریدن

به از یک لحظه روی مهر دیدن

شنیدم بی شمارش رنگ و تاب است

ولی من موش کور، او آفتاب است

تو خود روشندل و صاحبنظر باش

چه سود از پند نابیناست خفاش

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها