
پروین اعتصامی
مثنوی شماره 48
دکان ریا
اینچنین خواندم که روزی روبهی
پایبند تله گشت اندر رهی
حیله ی روباهیش از یاد رفت
خانه ی تزویر را بنیاد رفت
گر چه زآیین سپهر آگاه بود
هر چه بود، آن شیر و این روباه بود
تیره روزش کرد، چرخ نیل فام
تا شود روشن که شاگردیست خام
با همه تردستی، از پای اوفتاد
دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گر چه در نیرنگ سازی داشت دست
بند نیرنگ قضایش دست بست
حرص، با رسواییش همراه کرد
تیغ ذلت، ناخنش کوتاه کرد
بود روز کار و یارایی نداشت
بود وقت رفتن و پایی نداشت
آهنی سنگین، دمش را کنده بود
مرگ را میدید، اما زنده بود
میفشردی اِشکمِ ناهار را
می گزیدی حلقه و مسمار را
دام تادیب است، دام روزگار
هر که شد صیاد، آخر شد شکار
ماکیانها کشته بود این روبهک
زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگیها کرده بود این خودپسند
خیرگی را چاره زندانست و بند
ماکیانی ساده از ده دور گشت
بر سر آن تله و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بی خبر
گفت زان کیست این ایوان و در
گفت روبه این در و ایوان ماست
پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته
اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم
می فروشیم این دم پر پشم را
باز کن وقت خریدن، چشم را
گر دم ما را خریداری کنی
همچو ما، یک عمر طراری کنی
گر ز مهر، این دم ببندیمت به دم
راه را هرگز نخواهی کرد گم
گر ز رسم و راه ما آگه شوی
ماکیانی بس کنی، روبه شوی
گر که بربندی در چون و چرا
سودها بینی در این بیع و شری
باید آن دمّ کژت کندن ز تن
وین دم نیکو به جایش دوختن
ماکیان را این مقال آمد پسند
گفت: برگو دمّت ای روباه چند
گفت باید دید کالا را نخست
ورنه، این بیع و شری ناید درست
گر خریداری، درآی اندر دکان
نرخ، آنگه پرس از بازارگان
ماکیان را آن فریب از راه برد
راست اندر تله ی روباه برد
کاش میدانست روبه ناشتاست
وان نه دکان است، دکان ریاست
تا دهن بگشود بهر چند و چون
چنگ روباه از گلویش ریخت خون
آن دل فارغ، ز خون آکنده شد
وان سر بی باک، از تن کنده شد
ره ندیده، روی بر راهی نهاد
چشم بسته، پای در چاهی نهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
هم گذشت از کار دم، هم سر گذاشت
بر سر آنست نفس حیله ساز
که کند راهی سوی راه تو باز
تا در آن ره، سربپیچاند تو را
وندر آن آتش بسوزاند تو را
اهرمن هرگز نخواهد بست در
تا تو را می افتد از کویش گذر
در جوارت، حرص زان دکان گشود
که تو بربندی دکان خویش زود
تا شوی بیدار، رفتست آنچه هست
تا بدانی کیستی، رفتی ز دست
با مسافر، دزد چون گردید دوست
زاد و برگ آن مسافر زان اوست
گوهر کان هوی جز سنگ نیست
آب و رنگش جز فریب و رنگ نیست