به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان

پروین اعتصامی – قصیده شماره 39

گفتار و کردار

به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان

ندیده ام چو تو هیچ آفریده، سرگردان

خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روز

به سوی مطبخ شه، یا به کلبه ی دهقان

گهی ز کاسه ی بیچارگان، بری کیپا

گهی ز سفره ی درماندگان، ربایی نان

ز ترکتازی تو، مانده بیوه زن ناهار

ز حیله سازی تو، گشته مطبخی نالان

چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی هیچ

چه پر کنی شکم، ای خودپرست، چون انبان

برای خوردن کشک، از چه کوزه میشکنی

قضا به پیرزن آن را فروختست گران

به زخم قلب فقیران، چه کس نهد مرهم

وگر برند خسارت، چه کس دهد تاوان

مکن سیاه، سر و گوش و دم ز تابه و دیگ

سیاهی سر و گوش، از سیه دلیست نشان

نه ماست مانده ز آزت به خانه ی زارع

نه شیر مانده ز جورت، به کاسه ی چوپان

گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم

شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان

تو از چه، ملعبه ی دست کودکان شده ای

به چشم من نشود هیچکس ز بیم، عیان

بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن

برای خوردن و خوش زیستن، مکش وجدان

شکارگاه، بسی هست و صید خفته بسی

به شرط آنکه کنی تیز، پنجه و دندان

مرا فریب ندادست، هیچ شب گردون

مرا زبون ننمودست، هیچ روز انسان

مرا دلیری و کارآگهی، بزرگی داد

به رای پیر، توانیم داشت بخت جوان

زمانه ای نفکندست هیچگاه به دام

نشانه ام ننمودست هیچ تیر و کمان

چو راه بینی و رهرو، تو نیز پیشتر آی

چو هست گوی سعادت، تو هم بزن چوگان

شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر

نمود در دل غاری تهی و تیره، مکان

گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم

برای تجربه، گاهی به گوش داد تکان

به خویش گفت: کنون کز نژاد شیرانم

نه شهر و وادی و صحرا بود مرا شایان

برون جهم ز کمینگاه وقت حمله چنین

فرو برم به تن خصم، چنگ تیز چنان

نبود آگهیم پیش از این، که من چه کسم

به وقت کار، توان کرد این خطا جبران

چو شد ز رنگ شب، آن دشت هولناک سیاه

نمود وحشت و اندیشه، گربه را ترسان

تنش به لرزه فتاد از صدای گرگ و شغال

دلش چو مرغ تپید، از خزیدن ثعبان

گهی درخت درافتاد و گاه سنگ شکست

ز تندباد حوادث، ز فتنه ی طوفان

ز بیم، چشم زحل خون ناب ریخت به خاک

چو شاخ بلرزید زهره ی رخشان

در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد

طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران

شبان چو خفت، برآمد به بام آغل گرگ

چنین زنند ره خفتگان شب، دزدان

گذشت قافله ای، کرد ناله ای جرسی

به دست راهزنی، گشت رهروی عریان

شغال پیر، به امید خوردن انگور

بجست بر سر دیوار کوته بستان

خزید گربه ی دهقان به پشت خیک پنیر

زدند تا که در انبار، موشکان جولان

ز کنج مطبخ تاریک، خاست غوغایی

مگر که روبهکی برد، مرغکی بریان

پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار به زیر

به سوی غار شد اندر هوای طعمه، روان

شنید گربه ی مسکین صدای پا و ز بیم

ز جای جست که بگریزد و شود پنهان

ز فرط خوف، فراموش کرد گفته ی خویش

که کار باید و نیرو، نه دعوی و عنوان

نه ره شناخت، نه اش پای رفتن ماند

نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان

نمود آرزوی شهر و در امید فرار

دمی به روزنه ی سقف غار شد نگران

گذشت گربکی و روزگار شیری شد

ولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان

به ناگهان ز کمینگاه خویش، جست پلنگ

به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان

به زیر پنجه ی صیاد، صید نالان گفت

بدین طریق بمیرند مردم نادان

به شهر، گربه و در کوهسار شیر شدم

خیال بیهده بین، باختم درین ره جان

ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر، کار

بنای سست بریزد، چو سخت شد باران

گرفتم آنکه به صورت به شیر می مانم

ندارم آن دل و نیرو، همین بسم نقصان

بلند شاخه به دست بلند میوه دهد

چرا که با نظر پست، برتری نتوان

حدیث نور تجلی، به نزد شمع مگوی

نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران

بدان خیال که قصری بنا کنی روزی

به تیشه، کلبه ی آباد خود مکن ویران

چراغ فکر، دهد چشم عقل را پرتو

طبیب عقل ، کند درد آز را درمان

ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن

مباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان

بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر

مرو، که راه هوس را نیافت کس پایان

چگونه رام کنی توسن حوادث را

تو، خویش را نتوانی نگاهداشت عنان

منه، گرت بصری هست، پای در آتش

مزن، گرت خردی هست، مشت بر سندان

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مسعود
میهمان
مسعود
اردیبهشت 3, 1400 2:02 ق.ظ

خیلی شعر زیبا و قشنگیه
از هر بیتش میشه ی درس بزرگ گرفت

حیف که اشعار پروین آنچنان در سایت ها رونقی ندارند…یکی از بیت های این شعررا جستجو کردم و به سختی شعر کاملش در سایت شمارا پیدا کردم
ممنون از شما بخاطر قراردادن این شعر در سایتتون

امیر علی
میهمان
امیر علی
مرداد 21, 1402 1:02 ب.ظ

کارتان خیلی ارزشمند و عالی است و یک حسنه ماندگار است