مغنی ره رامش آور پدید - ادبستان شعر پارسی % %

مغنی ره رامش آور پدید

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره  53

ستایش ملک عزالدین مسعود بن ارسلان

مغنی نامه

مغنی ره رامش آور پدید

که غم شد به پایان و شادی رسید

رونده رهی زن که بر رود ساز

چو عمر شه آن راه باشد دراز

 

دعای پادشاه

گر آن بخردان را ستد روزگار

خرد ماند بر شاه ما یادگار

بقا باد شه را به نیروی بخت

بدو باد سرسبزی تاج و تخت

ملک عزدین آنکه چرخ بلند

بدو داد اورنگ خود را کمند

گشاینده ی راز هفت اختران

ولایت خداوند هشتم قران

نشیننده ی بزم کسری و کی

فریدون کمر شاه فیروز پی

لبش حقه ی نوش‌داروی عهد

فروزنده ی چرخ فیروزه مهد

ز شیرینی چشمه ی نوش او

شده گوش او حلقه در گوش او

چو بزمی برآراید از بامداد

نشیند در آن بزم چون کیقباد

در آن انگبین خانه بینی چو نحل

به جوش آمده ذوفنونان فحل

چو هر ذوفنونی به فرهنگ و هوش

بسا یکفنان را که مالیده گوش

نشسته به هر گوشه گوهر کشی

برانگیخته آبی از آتشی

ملک پرورانی ملایک سرشت

کلید در باغهای بهشت

وزیری به تدبیر بیش از نظام

به اکفی الکفاتی برآورده نام

چو شه چون ملکشه بود دستگیر

نظام دوم باید او را وزیر

زهر کشوری کرده شخصی گزین

بزرگ آفرینش بزرگ آفرین

چو گل خوردن باده‌شان نوشخند

چو بلبل به مستی همه هوشمند

همه نیم هشیار و شه نیم مست

همه چرب گفتار و شه چرب دست

که دارد چنان بزمی از خسروان

جز آن هم ملک هم جهان پهلوان

در آن بزم کاشوب را کار نیست

جز این نامه ی نغز را بار نیست

بدان تا جهان را تماشا کند

رصد بندی کوه و دریا کند

گهی تاختن در طراز آورد

گهی بر حبش ترکتاز آورد

نشسته جهانجوی بر جای خویش

جهان ملک آفاقش آورده پیش

به پیروزی این نامه ی دل‌نواز

در هفت کشور بر او کرده باز

بدو مجلس شاه خرم شده

تصاویر پرگار عالم شده

خه‌ای وارث بزم کیخسروی

به بازوی تو پشت دولت قوی

نظر کن درین جام گیتی نمای

ببین آنچه خواهی ز گیتی خدای

خیال چنین خلوتی زاده‌ای

دهد مژده ی شه به شهزاده‌ای

به من برچنان درگشاد این کلید

که دری ز دریایی آید پدید

که تا میل زد صبح بر تخت عاج

چنان درنپیوست بر هیچ تاج

چو مهد آمد اول به تقریر کار

اگر مهدی آید شگفتی مدار

برآرای بزمی بدین خرمی

کمر بند چون آسمان بر زمی

چه بودی که در خلد آن بزمگاه

مرا یک زمان دادی اقبال راه

مگر زان بهی بزم آراسته

ز کارم شدی بند برخاسته

چو آن یاوری نیست در دست و پای

که در مهد مینو کنم تکیه جای

فرستادن جان به مینوی پاک

به از زحمت آوردن تیره خاک

دو گوهر برآمد ز دریای من

فروزنده از رویشان رای من

یکی عصمت مریمی یافته

یکی نور عیسی بر او تافته

به خوبی شد این یک چو بدر منیر

چو شمس آن به روشن دلی بی نظیر

به نوبتگه شه دو هندوی بام

یکی مقبل و دیگر اقبال نام

فرستاده‌ام هر دو را نزد شاه

که یاقوت را درج دارد نگاه

عروسی که با مهر مادر بود

به ار پرده دارش برادر بود

بباید چو آید بر شهریار

چنین پردگی را چنان پرده‌دار

چو من نزل خاص تو جان داده‌ام

جگر نیز با جان فرستاده‌ام

چنان بازگردانش از نزد خویش

کز امید من باشد آن رفق بیش

مرا تا بدینجا سرآید سخن

تو دانی دگر هر چه خواهی بکن

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤