ورود-ثبت نام

به جناب غيب بارى به سفر بريد بارى

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 8

به جناب غيب بارى به سفر بريد بارى

ز فخ زمانه مرغى سره پر بريد تارى

هله اى نكونهادا كه روانت شاد بادا

كه به ظاهر آن شكوفه ز چمن بريد بارى

هله چشم پر نم تو ز خداى باد روشن

كه ز چشم ما سرشك غم تو چكيد بارى

پرد آهو ضميرت ز رياض قدس بالا

كه ز گرگ مرگ صيدت بشد و رميد بارى

سو آسمان عيسى تو چگونه‌اى و چونى

كه بر آسمان ز باران اسفا رسيد بارى

برهانش اى سعادت ز فراق رنج وحشت

كه ز دام ننگ صورت بشد و رهيد بارى

ز جهان برفت بايد چه جوانى و چه پيرى

خوش و عاشق و مكرم سبك و شهيد بارى

به صلاى تو دويدم ز خيال خود بريدم

به وثاق تو رسيدم بده آن كليد بارى

اگر آفتاب عمرم به مغاربى فروشد

به جز آن سحر ز فضلت سحرى دميد بارى

و گر آن ستاره ناگه بفسرد از نحوست

من از آفتاب غيبى شده‌ام سعيد بارى

و گر از سراى دنيا نبدم به عمر كوته

كرم و كرامتت را دل من سزيد بارى

 

هله ساقى از فراقت شب و روز در خمارم

تو بيا كه من ز مستى سر جان خود ندارم

 

تو برو كه من ازينجا به نمى‌روم به جایى

كه رود ز پيش يارى قمرى قمر لقایى

تو برو كه دست‌وپایى بزنى به جهد و كسبى

كه مرا ز دست عشقت بنماند دست‌وپایى

كه ز عقل خودشناسى تو بهاى هر متاعى

كه مرا نماند عقلى ز مه گران بهایى

بر خلق و عشق سودا گنه كبيره آمد

چو تو را ملامت آمد ز خلايق و جفایى

ز براى چون تو مایى سزد اين‌چنين كيایى

كه ثواب كار باشد خرد از چنين خطایى

نه به اختيار باشد غم عشق خوب‌رويان

كه رود به اختيارى بر درد بى‌دوایى

هله بگذر اى برادر ز حجاب چرخ اخضر

چو تو فارغى ز گندم چه كنى در آسيایى

چو نديد چشم عالم فر نور صورت تو

كه رود كه هست حق را جز اين سرا سرایى

ز براى گندم آمد پدربزرگت اينجا

ز هواى نفس آمد دل و عقل را جدایى

كه هميشه تيره باشد بنشسته‌اى درين خم

به سر خم آيد آنگه كه بيابد از صفایى

به جناب بحر صافى برويم همچو سيلى

چه خوش‌ست بحر آن را كه بداند آشنایى

تو كه جنس ماهيانى سو بحر از آن روانى

كه به حوض و جو نيابى به فراخى و فضایى

يم و آب حوض كوثر همه عاريست و عارض

تو مدار زان عوارض خردا طمع وفایى

 

بشد اين سخن مشرح ترجيع را بيان كن

ثمرات عشق برگو عقبات را نشان كن

 

چمن بهار خرم طرب و نشاط هستى

صنم و جمال خوبش قدح و دراز دستى

ز من گلست و لاله كه سمن نمود كاله

هله سوى بزم گل رو كه به بزم مى‌پرستى

پى شكر سرو و سوسن چو شكوفه صد زيان شد

سمن از عدم روان شد تو چرا فرونشستى

پى ناز گفت گلبن به عتاب دفع بلبل

كه خمش برو ازينجا سر شاخ را شكستى

گل سورى از عبادت پرسيد زعفران را

كه رخ از چه زرد كردى ز خمار سر به مستى

به جواب گفت او را كه ز داغ عشق زردم

تو نيازموده‌اى غم ز كسى شنيده استى

به چنار گفت سبزه به چه فن بلند گشتى

ز ويش جواب آمد كه ز خاكى و ز پستى

به شكوفه گفت غنچه ز چه روى بسته چشمى

به جواب گفت خندان بنه آن كلاه درستى

به جواب گفت اين خو كه تو دارى اى جفاگر

نه سقيم ماند اينجا نه طبيب نه مجستى

هله اى بتان گلشن به كجا بديد شش مه

به عدم بديم ناگه ز خدا رسيد هستى

تو هم از عدم روان شو به بهار آن جهان شو

ز ملوك خسروان شو كه مشرف الستى

ز بنفشه ارغوان هم خبرى بجست آن دم

بگزيد لب كه مستم به سر تو اى مهستى

چو بديد مستى او حركات جستى او

به كنار دركشيدش كه ازين ميانه جستى

بنگر سخاى دريا و خموش كن چو ماهى

برهان شكار دل را كه تو از برون شستى

 

بگذشت شب سحر شد تو نخفتى و نخوردى

نفسى برو بياسا تو از آن خويش كردى

 

سحرست خيز ساقى مكن آنچه خوى دارى

سر خم برگشادى برسان شراب نارى

چه شود اگر ز غيبى دو سه مرده زنده گردد

خوش و شيرگير گردد ز كفت دو سه خمارى

قدح چو آفتابت چو به دور اندرآيد

برهد ز جان تيره ز شب و ز شب‌شمارى

ز شراب چون عقيقت شكفد گل حقيقت

كه حيات مرغزارى و بهار مرغزارى

بدهيم جان شيرين به شراب ارغوانى

چو سر خمار ما را به كف كرم بخارى

كه ز فكرت دقيقت خلل است در شقيقت

تو روان كن آب حيوان بگشا در مجارى

همه آتشى تو مطلق بر ما شد آن محقق

كه هزار ديگ سودا به تفى به جوش آرى

 

همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان

همه رخت خودفروشان خوش‌شان همى‌فشارى

 

هله اى فلك به ظاهر اگرت دو گوش بودى

ز فغان عشق جانت چه فغانها نمودى

اگر از نيام دلبر به تو صيقلى رسيدى

همه زنگ سينه‌ات را به يكى نفس زدودى

هله اى مه از دل تو سر و سركشى نكردى

كله جلالتت را ز خسوف كى ربودى

و اگر نه لطف سابق ره معرفت سپردى

گره خسوف‌ها را ز دلت كجا گشودى

و اگر نه قبض بسط عقبات اين رهستى

ز چه كاستى تن تو ز محاق كى فزودى

و اگر نه مهر كردى دل چشم را قضاها

به حفاظ و صبر كس را كه غرض صفت ستودى

و اگر نه هر غمى را دهدى مفرح آن شه

همه تيغ و تير بودى نه سپر بدى نه خودى

و اگر نه جان شيرين ز خدا صفا گرفتى

نه فن و صفاش بودى نه كرم بدى نه جودى

شده است آن جمالش ز دو چشم بد منزه

كه بلندتر از آن شد كه بدو رسد حسودى

چه غم‌ست قرص مه را تو مگو ز زخم تيرى

چه بروز سر احمد دل تيره ی جهودى

 

ز جمال فرخ او ترجيع گو و خوش‌گو

كه مباد ز آب خالى شب و روز اين‌چنين گو

 

هله نوش كن شرابى شده آتشى به تيزى

سو من بيار و بستان به دو دست تا نريزى

قدحى مى‌گزيده ز كف خدا رسيده

چو خورى چنان بيفتى كه به حشر برنخيزى

و اگر كشى تو گردن ز شراب و عيش كردن

دهمت به قهر خوردن تو ز من كجا گريزى

بربود جام قهرش چو تو صدهزار سركش

بستان قدح نظر كن كه تو با كه مى‌ستيزى

مه خوش‌عذار را بين كه گرفته باده‌پخشى

سر زلف يار را بين كه گرفت مشك‌بيزى

چو ز خود برفت ساقى قدحى و بد گزافى

چو ز خود برفت مطرب بزند ره خجيرى

ز مى خداى يابى تف آتش جوانى

هنر وفا نيابى ز حرارت غريزى

بستان قدح نظر كن به صفاى گوهر او

نه ز شيره است اين مى به خدا و نه مويزى

به درون صبر آمد فرح و ره گشايش

به درون خوارى آمد شرف و كش و عزيزى

بهلم سخن‌فزایى بهلم حديث خایى

تو بگو كه خوش ادایى عجبى غريب چيزى

 

عدم و وجود را حق به عطا همى‌نوازد

پدرت اگر نباشد ملكت جهاز سازد

 

هله اى غريب نادر تو درين ديار چونى

هله اى نديم فاخر تو درين خمار چونى

ز فراق شهريارى تو چگونه مى‌گذارى

هله اى گل سعادت به ميان خار چونى

به تو آفتاب گويد كه در آتشيم بى‌تو

به تو زاغ باغ گويد كه تو اى بهار چونى

چو تویی حيات عالم و چه بند صورتستى

چو تویی قرار دل ها هله بى‌قرار چونى

تویی جان هر عروسى تویى سور هر دو عالم

خردم بماند تيره كه تو سوگوار چونى

نه تو يوسفى به عالم بشنو يكى سوالم

به ميان چاه و زندان تو به اختيار چونى

هله آسمان عزت تو چرا كبودپوشى

هله آفتاب رفعت تو در اين دوار چونى

پدرت ز جنت آمد ز بلاى گندم چند

چو هواى جنت استت تو هريسه خوار چونى

به ميان كاسه‌ليسان چه تو ديگ چند جوشى

به ميان اين حريفان تو درين خمار چونى

تو بسى سخن بگفتى خلل سخن نهفتى

محك خداى ديدى تو در اضطرار چونى

تبريز رفت جانم طلب خدايگانم

ز كرم بگفت شاهم كه درين غبار چونى

 

رخت از ضمير فكرت به يقين اثر بيابد

چه درون كوزه چيزى بود از برون ترابد

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.