ورود-ثبت نام

ای چشم و چراغ هردو دیده

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 5

ای چشم و چراغ هردو دیده

ما را بقروی جان کشیده

ما را ز قرو میار بیرون

ناخورده تمام و ناچریده

لاغر چو هلال ماند طفلی

سه ماهه ز شیر وا بریده

بگذار به لطف طفل جان را

اندر بر دایه در خزیده

چون ناله ی ما به گوشت آمد

آن را مشمار ناشنیده

ور لب سر شاخ سخت گیرد

هر سیب که هست نارسیده

جان نیست ازآن جمال کمتر

تا دایه ی عقل برگزیده

سه بوسه ز تو وظیفه دارم

ای بر رخ من سحر گزیده

تا صلح کنیم بر دو امروز

زیرا که ملولی و رمیده

خامش که کریم دلبرست او

اخلاق و خصال او حمیده

 

صد خدمت و صد سلام از ما

بر عقل کل خموش گویا

 

ای بسته ز توبه بیست ترکش

بستان قدح رحیق درکش

زیرا که قضای بی‌امانست

آن زلف معنبر مشوش

ای شاهد وقت وقت شهرخ

سودت نکند رخ مکرمش

بینی کردن چه سود دارد؟

با آنکه دهان زنی چو کربش

سجده کن و سر مکش چو ابلیس

پیش رخ آن نگار مهوش

از شش جهت است یار بیرون

پرنور شده ز روش هر شش

دلدار مروز سخت سرمست

پرفتنه و غصه و تجمش

جان دارد صدهزار حیرت

از حسن منقش منقش

از عشق زمین پر از شقایق

وز عشق فلک چنین منعش

خاموش شراب عشق کن نوش

ایمن شو از ارتعاش و مرغش

 

چون لعل لبت نمود تلقین

بر دل بندیم بند لعلین

 

ای خواجه تو عاقلانه می‌باش

چون بی‌خبری ز شور اوباش

آن چهره که رشک نور محض ست

با ناخن زشت خویش مخراش

آن مه به خیال درنگنجد

بت‌ها به خیال خانه متراش

قصد بت و بت پرست چون اوست

غیر کل جمله چیست جز لاش

از سوی سرش خبر ندارد

کز نور رخش کند بصرهاش

پایانه ی او که می شناسند

چون بوسد کس ز رشک پاهاش

اما ز قضاست مات من مات

هم حکم خداش عاش من عاش

خامش که به شب خبر ندارد

آن کس که به روز خورد خشخاش

 

زین گونه حدیث درنوشتم

از شورش خلق درگذشتم

 

ای درد دهنده‌ام دوا ده

تاریک شده دلم ضیا ده

درد تو دواست و دل ضریر است

این چشم ضریر را شفا ده

نومید نمی شوم به هر غم

نومید شونده را رجا ده

هر دیده که بهر تو بگرید

کحلش ده و نور مصطفی ده

شکرش ده وانگهیش نعمت

صبرش ده وانگهی بلا ده

گر جان جهان وفا ندارد

از رحمت خویششان وفا ده

خوی تو خوش است و هم خوشی بخش

کار تو عطاست هم عطا ده

آن دل که غم تو خورد روزی

بازت ز دم خوشت نوا ده

این قفل تو کرده ای برین دل

بفرست کلید و دلگشا ده

کس طاقت چشم تو ندارد

این چشم مرا عوض رضا ده

هم منکر و پس نکیر آمد

رو جان بستان به آشنا ده

 

رحم آر برین فغان و تشنیع

تا درکنمش قرین ترجیع

 

ای بانگ و صلای آن جهانی

ای آمده تا مرا بخوانی

ما منتظر دم تو بودیم

شادآ که رسول لامکانی

هین قصه ی آن بهار برگو

چون طوطی آن شکرستانی

افسرده شدیم و سرد گشتیم

از زمزمه ی دی خزانی

زهر آمد آن شکر که او داد

سردی و فسردگی نشانی

پا زهر بیار و چاره ای کن

کز دست شدیم هین تو دانی

زین زهر گیاه ما برون بر

هم موسی عهد و هم شبانی

پیش تو امانت شعیبم

ما را بچران به مهربانی

تا ساحل بحر و روضه ما را

در پیش کنی و خوش برانی

تا فربه و با نشاط گردیم

از سنبل و سوسن معانی

ما را برهان ز مکر این پیر

ما را برسان بدان جوانی

 

پنهان گشتند این رسولان

از ننگ تکبر ملولان

 

ای خواب برو نه همدمانم

تا بی‌کس و ممتحن نمانم

چون دیگ بر آتشم نشاندی

در دیک چه می‌پزی چه دانم

یک لحظه که من سری بخارم

ای عشق نمی‌دهی امانم

از چشم دو گوش حلم بستی

تا نشنوی آوه ی فغانم

ما را به جهان حواله کم کن

ای جان چو که من نه زین جهانم

بگشای رهم که تا سبک تر

جان را به جهان جان رسانم

یاری فرما قلاوزی کن

تا رخت به کوی تو کشانم

 

ای آنکه تو جان این نقوشی

ترجیع کنم کزین نیوشی

 

آن سفره بیار در میان نه

وآن کاسه به پیش عاشقان نه

امروز قیامت تو برخاست

برخیز و قدم بر آسمان نه

از آتش عشق نردبان ساز

بر گنبد چرخ نردبان نه

ای زهره ز خشم‌های هندو

ترکانه تو تیر در کمان نه

گر سینه زبان کند ز زحمت

زخمی دیگر بر آن زبان نه

 

ای اشک چو رفتی از در چشم

آنجا رو و سر بر آستان نه

 

ای نفس تو شد گنه فزایی

کرمی بد و گشت اژدهایی

شب مرداری حرام خواری

روز ماخوت و دزد ژاژخایی

رو داد بخواه از امیری

صاحب علمی صواب رایی

نبود بلد از خلیفه خالی

مخلوق کیست بی‌خدایی

رنجور بود جهان به تشویش

بی‌عدل و سیاست و لوایی

بیماری و علت جهان را

شمشیر بود پسین دوایی

هنگام جهاد اکبر آمد

خیز ای صوفی بکن غزایی

از جوع ببر گلوی شهوت

شوریده مشو به شوربایی

تن باشد و جان سخای درویش

این است اصول هر سخایی

بگذار به آتشش که آتش

مر خامان راست کیمیایی

 

خاموش که نار نور گردد

ساقی شود آتش و سقایی

 

تا ساقی ما شوی به یاری

کفر است حرام هوشیاری

ای عقل اگرچه بس عزیزی

در مست نظر مکن به خواری

گر آن داری نکو نظر کن

کان او دارد تو آن نداری

گر پای تو را بتی نگیرد

یک دم نهلد که سر بخاری

دیوانه شوی درو سوایم

در ریگ سیاه تخم کاری

در مرگ حیات دیده عارف

چون رست ز دیده‌های ناری

نور آمد و نار را فرو کشت

دل را بکشد دم بهاری

در چشم تو شب اگرچه تیره‌ست

در دیده ی او کند نهاری

می‌گوید عشق با دو چشمش

مستی و خوشی و پرخماری

بس کردم تا که عشق بی‌من

تنها بکند سخن‌گزاری

 

امروز دل است آرزومند

چون طره ی یار بند بر بند

 

تیزاب تویی و چرخ ماییم

سرگشته چو سنگ آسیاییم

تو خورشیدی و ما چو ذره

از کوه برآی تا برآییم

از بهر سکنجبین عسل ده

ما خود همه سرکه می‌فزاییم

گه خیره ی تو که تو کجایی

گه خیره ی خود که ما کجاییم

گه خیره ی نقل خود پسران

گه خیره ی آنکه با خود آییم

گه خیره بسط خویش ایثار

با قبض که مهره در رباییم

گاهی مس و گاه زر خالص

گاه از پی هر دو کیمیاییم

 

ترجیع دو ذوق و میل انحی

در دادن و در گرفتن از حی

 

چون باخبری ز هر فغانی

زین حالت آتشین امانی

مهمان من آمدست اندوه

خونریز و درشت میهمانی

هر سیلی او چو ذوالفقارست

هر نکته ی او یکی سنانی

زو تلخ شده دهان دریا

چون تلخ شد آنچنان دهانی

یک لقمه کند هزار جان را

که داد دهد به نیم جانی

دریاچه بود که از نهیبش

پوشید کبود آسمانی

ماییم سرشته ی نوازش

پرورده ی نازنین جهانی

خو کرده به سلسبیل و تسنیم

با ساقی و چون شکرستانی

با جمع شکر لبان رقاص

هر لحظه عروسیی و خوانی

این عیش و طرب دریغ باشد

کاشفته شود به امتحانی

حیف ست که مجلس لطیفان

ناخوش شود از چنین گرانی

 

ترجیع سوم رسید یارا

هم بر سر عیش آر ما را

 

در چاه فتاده دل برآرش

بیچاره و منتظر مدارش

ور وعده دهیش تا به فردا

امروز بسوزش از شرارش

بخشای برین اسیر هجران

بر جان ضعیف بی قرارش

هرچند که ظالمست و مجرم

مظلوم و شکسته دل شمارش

گشت ست چو لاله غرقه ی خون

گشت ست چو زعفران عذارش

خواهد که به پیش تو بمیرد

اینست همیشه کار و بارش

یار دگری کجا پسندد

آن را که خدا بدست یارش

آن را که بخوانده ای تو روزی

مسپار به دست روزگارش

هرچند به زیر کوه غم ماند

اندیشه ی توست غمگسارش

امسال چو ماه می گدازد

چون آید یاد وصل پارش

راهی بگشا درین بیابان

ماهی بنما درین غبارش

 

گر شرح کنم تمام پیغام

می مانم از شراب و از جام

 

گه شاد بخوردنست و تحصیل

گه شاد به خرج آن و تحلیل

چون نخل گهی به کسب میوه

گاهی به نثار آن و تنزیل

گه حاتم وقت اندر ایثار

گه عباسی به طوف  زنبیل

ور زانکه مرکب از دو قندیم

تذلیل نباشد و نه تبجیل

هم اصلاح است دلبر عرش

درمانده ز رفع و خفض قندیل

بس اصلاحی برای افساد

بس افسادی برای تبجیل

 

بس مرغ ضعیف پرشکسته

خرطوم هزار فیل خسته

 

هر روز پگه ز در درآیی

بر دست شراب آشنایی

بر روی تو جان تازه یابم

یا رب چه لطیف خوش لقایی

ما را ببری ز سر به عشوه

دیوانه کنی و های هایی

ما را چه عدم چه هست با تو

ور نیست وجود می‌نمایی

دی کرده هزار گونه توبه

بگرفته طریق پارسایی

چون بیند توبه روی خوبت

داند که عدوی تو بهایی

بگریزد توبه و دل او را

فریادکنان بیا کجایی

گویند رسید مرگ توبه

از توبه مجو دگر کیایی

توبه اگر اژدهای نر بود

ای عشق زمرد خدایی

 

ترجیع نهم به گوش قوال

تو گوش رباب را همی مال

 

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.