آن باده ی صوفی بود از جام مجرد

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 3

آن باده ی صوفی بود از جام مجرد

کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

در حالت سودا چو دل و هوش نماند

پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد

اول سبقت بود الف هیچ ندارد

زان پیش رو افتاد و سپهدار موید

بی  نیز اگر هیچ ندارد چو الف نیز

در صورت جسم آمد و جسم ست مقید

میم و الف و هاست مرکب نه بشین وه

ترکیب بود علت بر هستی مفرد

پس بزم رسول آمد بی‌ساغر و بی‌جام

تا جمع به خود باشد هستی محمد

بام فلک از آفت دیوار تو تنهاست

هر بام درافتاده و آن بام مشید

بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطف ست

کارواح بدان ناحیه مانند مخلد

 

ترجیع کنم خواجه که این قافیه تنگ ست

نی خود بزنم دم که دم ما همه ننگ ست

 

ای مست شده از نظرت اسم و مسما

وی طوطی جان گشته ز لب‌های شکرخا

ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت

هین وقت لطیف ست از آن عربده بازآ

ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم

ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا

هم دایه جان‌هایی و هم جوی می و شیر

هم جنت فردوسی و هم سدره ی خضرا

جز این نبگوییم وگر نیز بگوییم

گویید خسیسان که محال ست و حلالا

خواهی که بگوییم بده جام صبوحی

تا چرخ به رقص آید و صد زهره ی زهرا

هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا

می‌غرد و می‌پرد از آن جای دل ما

برخیز بخیلانه در خانه فروبند

کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا

این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست

این نور خداییست تبارک و تعالی

هم قادر و هم فاخر هم اول و آخر

اول غم و سودا و به آخر ید بیضا

آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست

یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا

تا شید برآرد به سر کوه برآید

فریاد برآرد که تمنیت تمنا

نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد

شاباش زهی سلسله ی جذب و تقاضا

در شهر چو من کول مگر عشق ندیدست

هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا

هر داد گرفتی که ز بالاست لطیف ست

گر صادق و جدست و گر عشوه و بینا

 

هر عشوه که دربان دهدت دفع بهانه است

گوید که برون هیچ مرو شاه به خانه است

 

آن مطرب خوش نغمه ی شیرین دهن آمد

جان ها همه مستند که آن جان به تن آمد

خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده

کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد

خوبان برسیدند ز بتخانه ی عیبی

کوری خزانی که عدوی سمن آمد

چون هجر گزیدند بدی جمله درختان

آن هجر چو چاهست صبوری رسن آمد

جان های گلستان بدم دی بپریدند

هنگام بهار آمد و هر جان به تن آمد

چون صبر گزید آدم آمد فرجش زود

چون خلق حسن کرد ز کارش حسن آمد

در عید بهار ابر برافشاند گلابی

وین رعد بر این ابج هوا طبل زن آمد

یک باغ پر از شاهد نی ترک و نه رومی

کاندر حجب غیر هزاران ختن آمد

بس جان که چو یوسف به چه مملکت افتاد

پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد

زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست

آخر ز ره خار گل اندر چمن آمد

خامش کن اگرچه که غزل اغلب باقی ست

تا شاه بگوید که درین انجمن آمد

 

ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت

برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت

 

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده

جان را به ستم در گل گلزار کشیده

دیده که جهان در نظرش دور فتادست

نادیده بیاورده دگربار بدیده

جان را به سگی داده ببریده ز اشغال

تا دررسد اندر هوس خویش جریده

جولاهه که باشد که بود سطنت او را

پا در چه اندیشه و سودابه تنیده

آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد

شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزان ها

باشند درختان تو از میوه خمیده

جان را زند آن باغ صلاهای تعالو

جان از تن پر خون و پر از ریم خزیده

پیسه رسن ست این شب و این روز حذر کن

کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسن پیسه ی ایام

کی گردد چون گردن احرار رهیده

از بولهب و حفتی او چونکه ببریم

بینیم ز خود حبل مدار  اکسیده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا

مرعاد فرو ریده و ازهار دمیده

بی‌فصل خزان گلشن ارواح شکفته

بی‌کام و دهان این فرس روح چریده

 

ترجیع بگو تا که سر رشته بیابند

مستان همه از بحر چنین گنج خرابند

 

باد آمد و با بید همی گوید هی هی

این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی

می‌گوید آن بید بدان باد ز خود پرس

ای برده مرا از سر و ای داده مرا می

اندر تن من یک رگ هشیار نماندست

ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

از مردم هشیار بجو قصه ی تاریخ

کین سابقه کی آمد و این خاتمه تا کی

آن ترک سلامم کند و گوید کم سن

گویم که خمش کن که نه کم دانم و نه کی

آن معتزلی گوید معدوم نه شی است

بیخود بر من شی بود و نیز نه لاشی

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو

از خویش تهی باش بیاموز تو از نی

اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی

باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی

گفتا که نترسم ز زمستان و نه از دی

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه چو خورشید

این دور نماند چو کند راه خدا طی

هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی

تا سرد شود بهمنت و رشد شود غی

خورشید نماید خبری بی‌دم و بی‌حرف

بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

 

ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم

بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم

 

برجه که رسیدند رسولان بهاری

انگیخت شکاران تو را شاه شکاری

از دشت عدم تا به وجودست بسی راه

آموخت عدم را شه اولاغ سواری

در باغ زهر کور یکی مژده برآمد

بنگر به عزیزان که برستند به خواری

در زلزلت الارض خدا گفت زمین را

امروز کنم زنده هر آن مرده که داری

 

ابرش عوض آب همی روح فشاند

تو شرم نداری که نیابی ز نزاری

 

شاهنشه مایی تو و بگلربک مایی

هرجا که گریزی بر ما باز بیایی

گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری

می‌بینمت ای عشوه ده ما که کجایی

آنجا که برست ست درخت تو وطن‌ساز

زیرا ز وصولست تو را روح‌فزایی

برپایه ی تخت شه شاهان به سجود آی

تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی

ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن

بازآ بکه قاف تجلی که همایی

اینها همه بگذشت بیا ای شه خوبان

کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی

خوانی بنهادند و دری بازگشادند

مستانه درآ زود چه موقوف سرایی

گر جمله جهان شمع و می و نوش بگیرد

سودای دگر دارد و مخمور خدایی

اندر قفس ار دانه و آبست فراوان

کو طنطنه و دبدبه ی مرغ هوایی

این هم بگذشت ای که ز تو هیچ گذر نیست

سغراق وفا گیر که سلطان وفایی

آن ساغر شاهانه ی مردانه بگردان

تا گردد جان ها خوش و جانباز بقایی

نی باده ی دلشور نه افشرده ی انگور

از دست خدا آمد و از خنب عطایی

ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن

دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی

ای مست شده آمده که زاهد وقتم

ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی

جان شاد برآنست که یکتاست درین عشق

هرچند گرو گردد دستار دو تایی

 

خندید جهان از نظر رحمت و عامش

بس کن که به ترجیع بگوییم تمامش

 

من دم نزنم لیکن از نحن و نفخنا

در من بدمد ناله برآید به ثریا

این نای تنم را چو ببرید و تراشید

از سوی نیستان عدم عز و تعالی

دل یک سر نی بود و دهان یک سر دیگر

آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا

چون از دم او پر شد و از دو لب مستش

تنگ آمد و مستانه برآورد علالا

والله ز می آن لب اگر کوه بنوشد

چون ریگ شود ریزد ز آسیب تجلی

نی پرده ی لب بود که گر لب بگشاید

نی چرخ فلک ماند و نه زیر و نه بالا

آواز ده اندر عدم ای نای نظر کن

صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذره دهان گوید شاباش

وندر دل هر ذره حقیر آمده صحرا

زود از حبش تن به سو روم روان رو

تا برکشدت قیصر بر قیصر معلی

اینجای نه آنجاست که اینجا نتوان بود

هی جای خوشی جو و درآ در صفت هیجا

هین وقت جهادست و گه حمله ی مردان

صفرا مکن در شکن از جمله تو صف را

 

ترجیع سوم آمد گفتی  تو خدایا

بر گمشده مگری که مرا هست عوض ها

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها