ورود-ثبت نام

امروز به قونیه می‌خندد صد مه رو

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 2

امروز به قونیه می‌خندد صد مه رو

یعنی که زلازنده می‌آید شفتالو

در پیش چنین خنده جانست و جهان بنده

صد جان و جهان نو در می‌رسد از هر سو

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو

نو بیش دهد لذت ای جان و جهان نو جو

عالم پر ازین خوبان ما را چه شدست ای جان

هر سوی یکی خسرو خندان لب و شیرین خو

بر چهره ی هر یک بت بنوشته که لایکبت

بر سیب زنخ مرقم من یعشق لایضحو

برخیز که تا خیزیم با دوست درآمیزیم

لالا چه خبر دارد از ما و درو لولو

گر این شکرست ای جان پس آن چه بود بنگر

ای جان مرا مستی وی درد مرا دارو

بهر گل رخسارش کز باغ بقا روید

چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان کو کو

بازآمد  بازآمد آن دلبر زیبا قد

تا فتنه برانگیزد زن را ببرد از شو

شب خفته بدی ای جان من بودم سرگردان

تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو

گفتم ز فضولی من ای شاه خوش روشن

این کار چه کار توست  کو سنجر و کو قتلو

گفتا بنگر آخر از عشق بتی فاخر

هم خواجه و هم بنده افتاده میان گو

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر

پیراهن یوسف را منصوص بود این رو

 

ترجیع کنم ای جان گر زانکه نخندی تو

تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

 

ای عید غلام تو وی جان شده قربانت

تا زنده شود قربان پیش لب و دندانت

چون قند و شکر آید پیش تو که می‌باید

بر لعل سکر خندان وان لعل سخن‌دانت

ای عید بیفکن خوان داد از رمضان بستان

جمعیت نومان ده از جعد پریشانت

درپوش لباس نو خوش بر سر منبر رو

تا سجده ی شکر آرد صد ماه و خور آسانت

ای جان نیندیشش گستاخ درآ پیشش

من مجرم تو یارم گر گیرد دربانت

در باز شود والله دربان بزند قهقه

بوسد کف پای تو چو بیند حیرانت

خنده بر یار من نتوان پنهان کردن

هر دم رطلی خنده می‌ریزد بر جانت

ای جان ز شراب مر فربه شدی و لمتر

کز فربهی گردن بدرید گریبانت

با آن رخ چون اطلس زین اطلس ما را بس

تو نیز شوی چون ما گر دست دهد آنت

زینها بگذشتم من گیر آن قدح روشن

مستی کن و باقی را در ده به حریفانت

هرکس که ذلیل آمد در عشق عزیز است او

جز تشنه نیاشامد از چشمه ی حیوانت

ای شادی سرمستان ای رونق صد بستان

بنگر به تهی‌دستان هریک شده مهمانت

پرکن قدح باده تا دل شود آزاده

جان سیر خورد جانان از مائده ی خوانت

بس راز بپوشیدم چون باده بنوشیدم

راز همه پیدا کرد آن باده ی پنهانت

ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان

موجی بزند ناگه بحر دُرافشانت

تا دامن هر جایی پر دُر و گهر گردد

تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

 

وقتست که سرمستان گیرند ره خانه

شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانه

 

چون خانه زدند ایشان من مانم و شب تنها

بازى‌كنكان شب تا روز بكوبم پا

امروز گرو بندم با آن بت شكرخا

من خوش‌تر مى‌خندم یا آن لب چون حلوا

من نیم دهان دارم آخر چقدر خندم

او همچو درخت گل خنده است ز سر تا پا

مستم كن جانانا من بدهم شرحش را

تا شهر برآشوبد زين فتنه و زين غوغا

بر روى زمين اى جان اين سايه ی عشق آمد

تا چيست خدا داند از عشق برين بالا

شهرى چه محل دارد كز عشق تو شور آرد

ديوانه شود ماهى از عشق تو در دريا

كو عالم جسمانى كو عالم روحانى

كو پا و سر گل ها كو كر و فر دل‌ها

با مشعله ی جانان در پيش شعاع جان

تاريك بود انجم بى‌مغز بود جوزا

چون باشد جان جان خوبى و نظام جان

كز گفتن نام جان دل مى‌برود از جا

گفتم بدل از محنت بازآى يكى ساعت

گفتا كه نمى‌آيم كين خار به از خرما

گر آيم از پستى مى‌غرم از مستى

خورشيدپرستم من خو كرده در آن گرما

ماهى كه هم از اول با بحر بياميزد

در جوى نياسايد جويش نبود ماوا

در محنت عشق او در جست دو صد راحت

زين محنت خوش ترسان كه باشد جز ترسا

چون نار نماند آن خود نور برد آخر

سوداى كليم الله شد جمله يد بيضا

مگريز ز غم اى جان ور درد بود درمان

كز خار برويد گل لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم ساقی می جان درده

ای گوشه ی هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی پیش آر می جانی

تو چشمه ی حیوانی ما جمله در استقسا

لب تشنه و سرگردان ما را مگذار ای جان

ساغر هله گردان کن بر باده ی جان افزا

 

آن باده ی جان افزا از دل ببرد غم را

چون سرو طرب سازد هر غصه و ماتم را

 

ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش

از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش

با خاک همی بودم ز اقدام همی سودم

چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش

یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی

کین چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش

بی‌مستی آن ساغر پستست دل لاغر

بی‌سرمه ی آن قیصر هر چشم بود اعمش

در بیشه ی شیران رو تا صید کنی آهو

در مجلس سلطان رو وز باده ی سلطان چش

هر سوی یکی ساقی با باده ی رواقی

هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن بیهش

از یار همی پرسی که عیدی ما عرسی

یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش

در شش جهت عالم آن شیر کجا گنجد

آن پنجه ی شیرانه بیرون بود از هر شش

خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی

از وش علیهم دان این شعشعه و این رش

نوری که ز ذوق او جان مست ابد ماند

اندر نرسد بالله خورشید تو در گردش

چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون

تا بود سرم بیرون می‌گفت لبم خوش خوش

تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت

جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش

شرحی که بکرد این را آن خسرو بی‌همتا

چون گویی و چون جویی لایکتب و لاینقش

 

آن دل که تو را دارد هست از دو جهان بیرون

هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

 

امروز منم احمد نی احمد پارینه

امروز منم سیمرغ نی مرغک باچینه

شاهی که همه شاهان خربنده ی آن شاهند

امروز من آن شاهم نی شاه پریرینه

از شربت اللهی وز شرب اناالهی

هریک به قدح خوردند من با خم و قنینه

من مست ابد باشم نی مست ز باغ و رز

من لقمه ی جان نوشم نی لقمه ی برچیینه

من قبله ی جانهاام من کعبه ی دلهاام

من مسجد آن عرشم نی مسجد آدینه

من سینه ی سیناام نی سینه ی پرکینه

ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیم و زر

زر عاشق رنگ تو تو عاشق زرینه

در خانقه عالم در مدرسه ی دنیا

من صوفی دل صوفم نی صوفی پشمینه

کو باز چنان اوجی کو بال و پر شاهی

ور خرس نه ای چونی با صورت بوزینه

از طالب و از صوفی ماند ورق و خرقه

ما راست صفای دل اندر صدف سینه

با معنی شیری تو حیف است که تا باشی

از بهر یکی صورت تو طالب بوزینه

من حال خمش کردم تا باز بهش گردم

گویم به مراد او تحریمه و تشکینه

 

خاموش کن و کم گو در تو پرده ی اسراری

زیرا که سزا بر تو جباری و ستاری

 

بازآمدم از سلطان با طبل و علم فرمان

سرمست و غزل‌گویان اسرار ازل جویان

باز این دل دیوانه زنجیر همی درد

چون برق همی رخشد مانند اسد غران

جان یوسف کنعانست افتاده به چاه تن

دل بلبل بستان ست افتاده درین ویران

چون تیر همی برد از قوس تنم جانم

چون ماه دلم تابان از کنگره ی میزان

می‌افتم و می‌خیزم چون یاسمن از مستی

می‌غلتد در میدان چون گوی از آن چوگان

سلطان سلاطینم هم آنم و هم اینم

هم خازن سلطانم پر گوهر و پر مرجان

پهلوی شهنشاهم هم بنده و هم شاهم

جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان

تو حلق همی دری از خوردن خون خلق

در دلق همی نالی مانند سگ عریان

در آخور آن گاوان آخر چه کنی مسکن

مسکین شو و قربان شو در طوی چنان خاقان

 

رو فاقه ی دیگر کن ترک مه و اختر کن

خورشید حقیقی را سجده بکن ای نادان

 

احمد چو مرا بیند رخ زرد و چنین سرمست

او چشم مرا بوسد من دست ورا پیوست

باز این دل سرمستم دیوانه ی آن بندست

دیوانه کسی باشد کو بی‌دل و پیوندست

سرمست کسی باشد کز خود خبرش نبود

عارف دل ما باشد کوبی عدد و چندست

دیوانه و سرمستم من جام تن اشکستم

من پند نه بپذیرم چه جای مرا پندست

من قطره چرا باشم چون غرق در آن بحرم

من مرده چرا باشم چون جان ودلم زندست

در حلقه ی آن سلطان چون حلقه نگینم من

ای خیره به من منگر کین مست گل آن قندست

نز خاکم و نز بادم نی زآبم و نز خاکم

آن چیز شدم کلی کو بر همه سوگندست

من عیسی آن ماهم کز چرخ گذر کردم

من موسی سرمستم کالله درین رندست

من صوفی چون باشم چون رند خراباتم

من جامه چرا گیرم با جامه که خرسندست

تن خفته درین گلخن جان رفت درآن گلشن

من ماندم بی‌جانی وین نای که ناماندست

 

از خویش حذر کردم وز دور قمر جستم

بر عرش گذر کردم شکلی عجبی بستم

 

بربند در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنت یعنی که دل روشن

بس خدمت خر کردی بس کاه و جوش بردی

در خدمت عیسی هم باید مددی کردن

گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی

گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن

آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد

کینه بکشم آخر زان کوردل کودن

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو ای جان جهان من

اینها همه رفت ای جان بنگر سو محتاجان

بی‌برگ شدم آخر چون گل به دی و بهمن

بردیم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن

بی‌سنبله ی میزان ای ماه تو کن خرمن

ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل

تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن

تا چند ازین کو کو چون فاخته ی ره جو

می‌درد این عالم از شاهد سیمین تن

هر شاهد چون ماهی رهزن شده بر راهی

هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن

شاهی و معالی جو خوش لست ابالی کو

از شیر بگیر این خو مردی نه ای آخر زن

پا در رخ پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه

شمشیر دغا برکش کآمیخت اسد برکن

 

ای مطرب طوطی خو ترجیع سیم برگو

تا روح روان گردد چون آب روان در جو

 

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بربند سر سفره بگشای ره بالا

ای یاوه ی هر جایی وقت است که بازآیی

بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا

یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین

گه شهد تو را گوید خاک توم ای مولا

بر یاد لب دلبر خشک است لب ساغر

خوش با شکم خالی می‌مالد چون سرما

مرغت ز خور و بیضه مانده‌ست در این بیضه

بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها

خالی شو و خالی به لب بر لب نایی نه

چون نی زدمش پر شو آنگاه شکر می‌خا

گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی

کو سفره ی نان‌افزا کو دلبر جان افزا

از صیف به صاف آییم وز صاف به قاف آییم

کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا

صفرای صیام ار چه سودای سر افزاید

لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا

هر مرتبه چون مادر می پاک کنند از گل

تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا

بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را

تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا

ای مستمع این دم غریدن سیلی دان

می‌غرد و می‌خواند جان را به سوی دریا

 

سرنامه ی تو زین ها هفتاد و دو دفتر شد

وان زهره ی حاسد را هفتاد و دو دف بر شد

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.