ورود-ثبت نام

اى ملك طوطى آن قندهات

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 12

اى ملك طوطى آن قندهات

كوزه گرم كوزه كنم از نبات

ليك فقيرم تو ز ياقوت خوش

وقت زكات است مرا ده زكات

سابق خيرى تو و خاصه كنون

موسم خير است و اوان صلات

در هوس بحر تو دارم لبى

كان نشود تر ز هزاران فرات

حبس دلم چاه زنخدان توست

كى طلبم زين چه و زندان نجات

عرض فلك دارد اين قعر چاه

عرصه ی او تير نظر را كفات

صورت عشق تو و بى‌صورتى

اين عدد از وصفت آمد نه ذات

هم تو بگو زانكه سخن‌هاى خلق

پيش كلام تو بود ترهات

هم تو بگو اى شه نطع وجود

اى همه شاهان تو در بيت مات

چونكه ز ترجيع بگفتم بده

يا عربى گويم و يا سعد و هات

 

يا قمر الحسن مزيل الظلام

خذ بطلوع مع كاس المدام

 

اى رخ تو حسرت ماه و پرى

پر بگشادى به كجا مى‌پرى

هين گروى ده سر و آنگه برو

رفتن تو نيست ز ما سرسرى

زنده جهان ز آب‌حيات توست

مست فروى تو دل لاغرى

خود چه بود خاك كه در چرخ توست

اين فلك روشن نيلوفرى

زين بگذشتم به خدا راست گو

رخت ازين خانه كجا مى‌برى

در دو جهان كار تو دارى و بس

راست بگو تا به چه كار اندرى

ورنه بگویى تو گواهى دهد

چشم تو آن فتنه‌گر عبهرى

جان چو در پاى تو تنگ آمدست

زين وطن محنقه ی ششدرى

چون بشوى سير ازين آب شور

چونكه امير آب دو صد كوثرى

رست ز پاى تو به فضل خدا

بهر ره چرخ بر جعفرى

شاعر تو دست به دهان برنهاد

تا كه كند شاه به خود شاعرى

 

شاه همى‌گويد ساقى تو را

تا سه تمامش كن و باقى تو را

 

اين به خود ار جام دگر آرمش

بار دو هشيار نه بگذارمش

از عدمش من بخريدم به زر

بى‌مى و بى‌مائده كى دارمش

شيره و شيرش بدهم رايگان

ليك چو انگور بيفشارمش

همچو سر خنب همى‌جوشمش

همچو سر خويش همى خارمش

روح منست و فرح روح من

دشمن و بيگانه نينگارمش

چون زنم او را كه ز مهر و ز عشق

گفتن گستاخ نمى‌يارمش

گر برمد كوكبه ی چار طبع

من عوض و نايب هر چارمش

من به سفر يار و قلاووزمش

من به سحر ساقى و خمارمش

ما چكند لك‌لكه ی زر و سيم

من به كرم زر بخروارمش

اوست گرفتار ولى آن كنم

كه تو بگویى كه گرفتارمش

او چو ز گفتار ببندد دهن

از جهت ترجمه گفتارمش

در دل او گرم شود از ملال

مروحه ی باد سبكسارمش

ور به سوى روضه ی جان‌ها رود

ياسمن و سبزه و گل كارمش

 

نوبت ترجيع شد اى جان من

موج زن اى بحر درافشان من

 

بار دگر يوسف خوبان رسيد

صد چو زليخا كف خود را بريد

جامه درد ماه ازين دستگاه

نعره زند چرخ كه هل من مزيد

جمله ی دنيا نمكستان شده است

تا كه يكى گردد پاك و پليد

بار دگر عقل قلم را شكست

بار دگر عشق گريبان دريد

كرد زليخا كه نكردست كس

بنده خداوندى خود را خريد

مست شدى بوسه همى‌بايدت

بوسه از آن لب نتوانى چشيد

سخت خوشى چشم بدت دور باد

اى خنك آن چشم كه روى تو ديد

ديدن روى تو بسى نادرست

اى خنك آن گوش كه نامت شنيد

شعشعه ی جام تو عالم گرفت

ولوله ی صبح قيامت دميد

عقل نيابند بدار و بگير

عقل ازين حيرت شد ناپديد

بازنيايد بدود تا هدف

تير چو از قوس مجاهد جهيد

هدهد جان چون بجهد از قفس

مى‌پرد از عشق به عرش مجيد

تيغ و كفن مى‌برد و مى‌رود

روح سوى قيصر و قصر مشيد

رسته ز انديشه كه دل مى‌فشرد

وعده ی ديدار و خيال وعيد

چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه

منك لنا كل الف عبيد

 

شد كه ز ترجيع و دلم مى‌جهد

دلبر من داد سخن مى‌دهد

 

بلبل سرمست براى خدا

مجلس گل بين و به منبر برآ

هين به غنيمت شمر اين روز چند

زانكه ندارد گل رعنا وفا

اى دم تو فوت عروسان باغ

فصل بهارست بزن الصلا

جان من و جان تو را پيش ازين

سابقه‌اى بود كه گشت آشنا

واقف امروز از آن سابقه است

گرچه فراموش شد آنها تو را

سير ببينيم رخ همدگر

ناشده خود روح من از تن جدا

نه بشناسيم وزان حشر تو

چونكه چنين بوقلمونيم ما

صورت يوسف به يكى جزم شد

صورت گرگى بر اهل هوا

از غرضى چون پنهان شد ز چشم

صورت آن خسرو شيرين لقا

چون كه مبدل شود آن صورتش

چون بشناسيش بدان چشم‌ها

يا رب بنماش چنان كه ويست

از حق درخواست چنين مصطفى

 

خيز به ترجيع بگو باقيش

نيك تمامى كن و خطى بكش

 

خواست چراغت كه بميرد ولى

رو كه به خورشيد موبد شدى

چون تلف عشق موبد شدى

گر تو يكى روح بدى صد شدى

مست و خراب و خوش بيخود شدند

خلق چو تو جلوه‌گرى خود شدى

اى دل من باده بخور فاش فاش

حد نزنندت چو تو بى‌حد شدى

حدى اگر باشد هم بگذرد

شاه بمانى چو مخلد شدى

اى دل پركينه مصفا شده

وى تن ديرينه مجدد شدى

روح چو آبست و تنت همچو خاك

آبى و از خاك مجرد شدى

تيره بد مى در اين خم جهان

صافى و مكنون مصعد شدى

خلوت جویى چو تو جلوه شدى

شاد به آنى چو مويد شدى

جان تو خفاش بدو باز شد

چون كه درين نور معود شدى

هم‌نفسى آمد و لب را ببند

تا يكى اين دم تو درآمد شدى

 

ساقى جان آمده با جام جم

نوبت عشرت شد و خامش كنم

 

خيز و صبوحى كن و در ده صلا

خيز كه صبح آمد و وقت دعا

كوزه پر از مى كن و كاسه بريز

خيز مزن چنگ و خم برگشا

دور بگردان و مرا ده نخست

جان مرا تازه كن اى جانفزا

خيز كه از هر طرفى بانگ چنگ

در فلك انداخت ندا و صدا

تن‌تن تن شنو و دم مزن

وقت تو خوش اى قمر خوش‌لقا

در سرم افكن مى و پابند كن

تا نروم بيهده از جا به جا

زان كف دريا صفت در نثار

آب درانداز چو كشتى مرا

پاره ی چوبى بدم و از كفت

گشته‌ام اى موسى جان اژدها

عازر وقتم بدمت اى مسيح

حشر شده از تگ گور فنا

يا چو درختم كه به امر رسول

بيخ‌كشان آمدم اندر ملا

هم تو بده هم تو بگو زين سپس

اى دهن كف تو گنج بقا

خسرو تبريز تویى شمس دين

سرور شاهان جهان علا

 

خيز و به ترجيع بگو باقيش

بيك نشانى كن و خطى بكش

 

دوست همان به كه بلاكش بود

عود همان به كه بر آتش بود

جام جفا باشد و دشخوار خوار

چون ز كف دوست بود خوش بود

زهر بنوش از قدحى كان قدح

از كرم و لطف منقش بود

عشق خليل‌ست درآور ميان

غم مخور ار زير تو آتش بود

سرد شود آتش پيش خليل

بيد و گل و سنبله بركش بود

در خم چوگانش يكى گوى شو

تا كه فلك پيش تو مفرش شود

بود تنم گوى اگرچه ز خم

در خم و در كوب كشاكش بود

سابق ميدان بود اولا حرم

قبله ی هر فارس مهوش بود

داشت هر آن كو غم هجران تمام

رست از آن غم كه تو را شش بود

 

هر كه به ميدان بود او ايمن است

گر دو جهان جمله مشوش بود

 

شد سحر اى ساقى ما نوش نوش

اى ز رخت در دل ما جوش جوش

باده ی حمراى تو همچون پلنگ

گرگ غم اندر كف او موش موش

چون كه برآيد به قصور دماغ

افتد از بام نگون هوش هوش

چون كه كشد گوش خرد سوى خود

گويد از درد خرد كوش كوش

گويدش او خيز به جان سجده كن

در قدم اين قمر مى‌فروش

گفت كى آمد كه نديدم منش

گفت كه خفته بودى دوش دوش

عاشق آمد بر معشوق مست

كه ببرد بوسى از آن سوش هوش

عشق سوى غيب زند نعره‌ها

بر حس حيوان نزند آن خروش

شهر پر از بانگ خر و گاو شد

بر سر كه باشد بانگ وحوش

ترك سواريست برين يك قدح

ساغر ديگر جهت قوش قوش

چون كه شدى پر ز مى لايزال

مسخ نبينى قدح نوش نوش

جمله جمادات سلامت كنند

راز بگويند چه خويش و چه نوش

روح چو از مهر كنارت گرفت

روح شود پيش تو جمله نقوش

نوبت آن شد كه زنم چرخ من

عشق غزل گويد بى‌روى‌پوش

همچو گل سرخ سوارى كند

جمله رياحين پى او چون جيوش

 

نقل بيار و مى پيشم نشين

اى رخ تو شمع و دمت آتشين

 

گر به مثل زهره و گر فرقدى

از همه سعدان جهان اسعدى

نيستى از چرخ زمين و سما

سخت لطيفى ز كجا آمدى

چون كه به صورت تو ممثل شده

ماهرخ و دلبر و زيبا قدى

از تو پديد آمده سوداى عشق

از تو بود خوبى و زيبا خدى

خاتم هر ملك و ممالك توتى

تاج سر هر شه و هر سيدى

نوبت خود بر سر گردون زدند

چون كه دم خويش بر ايشان زدى

هر بديیى كه به تو آورد روى

خوب شود رسته شود از بدى

اى نظرت معدن هر كيميا

اى خود تو مشعله ی هر خودى

درخور عامست چنين شرح ها

كو صفت و معرفت ايزدى

گر برسد برق از آن آسمان

گيرد خورشيد فلك كاسدى

 

گرد نيابند وجود و عدم

عاشقى و صبر دو ضد ندهم

 

كيست كه او بنده راى تو نيست

كيست كه او مست لقاى تو نيست

غصه‌كشى كو كه ز خوف تو نيست

با طربى كان زر جاى تو نيست

بخل كف كو كه ز فيض تو نيست

يا كرى كان ز عطاى تو نيست

لعل لبى كو كه ز كان تو نيست

محتشمى كو كه گداى تو نيست

متصل او صاف تو با جان ها

يك رگ بى‌بند و گشاى تو نيست

هر دو جهان چون دو كف و تو چو كان

كف چه دهد كان ز سخاى تو نيست

چشم كه ديدست درين باغ كون

رقص گلى كان ز هواى تو نيست

غافل ناله كند از بود خلق

خلق به جز شبه عطاى تو نيست

جنبش اين جمله عصاها ز توست

هر يك جز درد دواى تو نيست

زخم معلم زند آن چوب كيست

كيست كه او بند قضاى تو نيست

همچو سگان چوب تو را مى‌گزيد

در سرشان فهم جزاى تو نيست

رفع بلاى تن و آزار خلق

جز به مناجات و پناى تو نيست

بشكن اين چوب نه چوبش كمست

دفع دو سه چوب بلاى تو نيست

صاحب موت از غم آتش گريخت

جان به كجا برد كه جاى تو نيست

بس كن و از محنت يونس بترس

با قدر استيزه جاى تو نيست

 

خيز چو ترجيع بگو باقيش

نيك نشانى كن و خطى بكش

 

نيست كسى كه چو من اشكار نيست

هست كسى كو تلف يار نيست

هست سرى كو چو سرم مست هست

هست ولى كو چو دلم زار نيست

مختلف آمد همه كار جهان

ليك همه خرگه يك كار نيست

غرقه ی دل دان كه طلبكار دل

آنكه گله كرد كه دلدار نيست

گرد جهان جستم اغيار من

گشت يقينم كه كس اغيار نيست

مشترى كو كه يكى مشتريست

جز كه يكى رسته ی بازار نيست

راهيت گلشن آن‌كس كه ديد

كشف شد او را كه يكى خار نيست

خنب ز يخ بود ورا كردم آب

شد همه آب و طلب نار نيست

جمله جهان لا يتجزى بدست

چنگ جهان را جز يك تار نيست

وسوسه ی اين عدو و اين خلاف

جز كه فريبنده و غدار نيست

مفت درين گفت تناقض وليك

در طرف ديده ی ديدار نيست

نقط دل بى‌گرو گردش است

گفت زبان جز يك پركار نيست

طاقت و بى‌طاقتى آمد يكى

پيش مرا طاقت گفتار نيست

مست شدى سر بنه اينجا مرو

زانكه گل است و ره هموار نيست

مست دگر از تو بدزدد مگر

جز تو مپندار كه طرار نيست

 

چون كه ز مطلوب رسيدت برات

گشت نهان از نظر تو صفات

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها