اى ز تو عالم به جوش لطف كن ارزان‌فروش

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 11

اى ز تو عالم به جوش لطف كن ارزان‌فروش

خنده ی شيرين نوش راست بقره بخند

خنده زند آفتاب كرد دو عالم خضاب

صد مه و صد آفتاب خنده ز تو مى‌زنند

لاله و گلبرگها عكس تو آمد بها

نيشكر از قند تو بر شده بين بندبند

طلعتت اى آفتاب تيغ طرب بركشد

گردن تلخى بزد بيخ غم و غصه كند

دور قمر درگذشت زهره ی زهرا رسيد

گشت جهان گلستان نيست ز خارش گزند

بزم ابد مى‌نهد شه جهت عاشقان

نعل زرين مى‌زند بهر سم هر سمند

اين همه بگذشت نيز پيشتر آ اى عزيز

پيش لب نوش تو حلقه‌به‌گوشست قند

ما و حريفان خوشيم ساغر حق مى‌كشيم

از جهت چشم بد آتش و مشتى سپند

پيشتر آ پيشتر تا بدهم جان و سر

تا شكفد همچو گل روى زمين نژند

بوى وصالت رسيد روضه ی رضوان دميد

صلح كن الصلح خير كورى ديو لوند

 

تازه شو و چست شو از پى ترجيع را

گوش نوى وام كن تا شنوى ماجرا

 

اى ز در رحمتت هر نفسى نعمتى

زان همه نعمت فرست جانب ما رحمتى

اى به خرابات تو جام مراعات تو

داد به هر ذره‌اى نوع دگر عشرتى

هر نفسى روح نو بنهد در مرده‌اى

هر نفسى روح نو بخشد بى‌مهلتى

خنب مى‌آيد به جوش جوش زند باز جوش

جان سر و پا گم كند چون بخورد شربتى

عفو كن از جان مست خنب سبویى شكست

مست شد و مست را چون نبود ذلتى

قاعده ی نو نهاد در طرب و درگشاد

چشم بدش دور باد و الله خوش نيتى

بون تو اى رشك باغ چون بزند بر دماغ

پر شود از روح راح بى‌گره و علتى

روح ملك مست شد از مى پوسيده‌اى

چرخ فلك مست شد از طرب ساعتى

بلبله‌اى بر ز مى مى‌نرسد دم به دم

عربده آرد همى عشق تو هر ساعتى

آنكه ره دين بود پر ز رياحين بود

هر قدمى گلشنى هر نفسى جنتى

خط سقينا بكش بر رخ هر مست خويش

تا كه بدانند كو غرق شد از لذتى

 

ساغر بر ساغرم مى‌دهدم هر نفس

نعره‌زنان من كه هاى پر شدم از باده بس

 

روز چو برخاست عشق پرغضب و سهمناك

خشم و پر از خون ما در كف تيغ هلاك

آتش او هر دمى دمى همى‌زد به چرخ

ترس سياست فكند در دل هر دردناك

دم‌به‌دم از دود چشم جان ضعيفان سياه

بى‌خبر از ترس و بيم جان سمك تا سماك

شرطه ی خوفش بكرد مر دل و جان را چنانك

مى‌نكند خمر صرف نيز نه شير سماك

مجلس آن آتشش گشته همه آتشين

گر گذرى از خودى زود بسوزد رواك

زهره نه عشاق را كز سر غدر و نفير

در قدمش اوفتند يعنى كه روحى فداك

صدر خداوند دين شمس و حق و دين چرا

جامه ی لطف و كرم كرد خيال تو چاك

 

آتش بر آتش است عشق من و چشم تو

تا چه شود حال من از غضب چشم تو

 

شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست

طبل به خود مى‌زند در دل او تا چهاست

منتظر است آسمان تا چه كند قهر او

هرچه كند گو بكن هرچه كند جان ماست

هر نفسى روضه‌اى از تو به پيش دلست

حاتم طى باسخا شد اگرت اين سخاست

اى چو درخت بلند قبله ی هر دردمند

برگ و برش خيره كن بيخ و برش باوفاست

يك نفرى سخت‌ور از تو و خوش ميوه خور

يك نفرى خيره‌سر گشته تو آخر كجاست

اى طمع ژاژخا گنده‌تر از گندنا

تات نگيرد بلا هيچ نگویى خداست

فكرت ها چشمهاست گشته روان از درخت

پاك كن از خوى گل كابرویی صفاست

آب اگر منكسر چشمه ی خود مى‌شوند

خاك سيه بر سرش باد كه بس ژاژخاست

خور ز زدن گشت فرد كج‌روى آغاز كرد

ره رها كرد و رفت آن طرفى كه گياست

آن طرفى كه گياست امن‌وامان از كجاست

غره به سبزى مشو برگ سيه در قفاست

 

گوش به ترجيع نه جانب ره كن رجوع

زانكه ملاقات گرگ تلخ‌تر آمد ز جوع

 

لشكر خشمش رسيد جمله كشيده رماح

باز برآراستند قلب يمين و جناح

از اثر خشمناك گشته طربها حرام

از عمل زخمشان جمله ی خون ها مباح

دل كه ازين پيشتر كرد سفاح به عيش

گشت درين واقعه خون وى اكنون سفاح

رفت زمانى كه لطف چنگ و طرب مى‌نواخت

يعنى كه بر مجرمان نيست بر ما جناح

پا زده از دل طلاق عيش و طرب را كنون

چونكه برآورد تيغ با كف خونين نكاح

جان همه عاشقان ديده دو چشم ورا

بر ز علامات خون گفته ی بئس الصباح

مست طرب ها كنون ياوه كند دست و پاى

چونكه خداوند زو شمس حق و دين صباح

 

موى سر عاشقان گشت سپيد از غمان

چونكه كفش تير خشم مى‌بنهد در كمان

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها