ورود-ثبت نام

اگر سوزد درون تو چو عود خام  ای ساقی

مولانا – کلیات شمس تبریزی

ترجیع شماره 1

 

اگر سوزد درون تو چو عود خام  ای ساقی

بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی

بگیری خلق نورانی به رسم خوب اخلاقی

چو آتش در درونت زد، دو دیده حسن بردوزد

رخت چون گل برافروزد ز آتش های مشتاقی

توی چون سوخت هو باشد چو غیرش سوخت او باشد

به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی

تو زاهد می‌زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی

بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی

ز صافی خمر بی دردی، تو را بو کو اگر خوردی

یکی درکش اگر مردی، ز جام صاف رواقی

شدی ای جفت طاق او شدی از می رواق او

همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی

ببستی چشم از آب و گل بدیدی حاصل حاصل

از آن پخته شدی ای دل که اندر نار اشواقی

برین معنی نمی‌افتی چو در هر سایه می‌خفتی

بهست خویشتن جفتی وز آن طاق ازل طاقی

تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی

قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی

پدر عقلست اگر پوری وگرنی چند رنجوری

چرا تو زین پدر دوری گه از شوخی گه از عاقی

تویی پر خشم و پرتابی به دعوت حاجب البابی

گهی خود را همی یابی ز عجز افتاده در فاقی

یکی شاهی به معنی صد که جان و دل ز من بستد

که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی

به پیش شاه انس و جان صفای گوهر و مرجان

تو جان چون بازی ای بی‌جان که اندر خوف املاقی

تویی آن شه که خونریزی که شمس الدین تبریزی

به سوی حسن بستیزی کساد جمله اسواقی

 

عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده

همه هستی عدم کرده دو چشم از خود به هم کرده

 

الا ای شاه یغمایی شدم پر شور و شیدایی

مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی

دو تایم پیش هر احول بکن این مشکل من حل

تویی آخر تویی اول تویی دریای بینایی

زهی دریا زهی گوهر زهی سوز و زهی سرور

زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی‌جایی

چنان نوری که من دیدم چنان سری که بشنیدم

اگر از خویش ببریدم عجب باشد چو فرمایی

که گردیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون

شدی بدتر ز من مجنون شدی بی‌عقل و سودایی

چو مرمر بوده‌ام من خود مکرر بوده‌ام من خود

چه اندر بوده‌ام من خود ز بدخویی و بدرایی

ولیک آن ماهرو دارد هزاران مشکبو دارد

چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی

دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم

که تا این دم فتادستم از آن اقبال بالایی

شبی دیدم به خواب اندر که می‌فرمود آن مهتر

کز آن مهمان جان پرور تو هم با ما و بی‌مایی

هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او

اگر با تو بسازد او نپنداری که می هایی

نپنداری ولی مستی از آن تو بی دل و دستی

ز می بد هرچه کردستی که با می هر چه برنایی

چو از غفلت همی کاهد چو بی‌خویشت همی دارد

همی عذر تو می‌خواهد چو تو غرقاب می هایی

بدیدم شعله ی تابان چه شعله نور بی‌پایان

بگفتم گوهری ای جان چه گوهر بلکه دریایی

مهی یا بحر یا گوهر گلی یا مهر یا عبهر

ملی یا باده ی احمر، به خوبی و به زیبایی

تویی ای شمس دین حق شه تبریزیان مطلق

فرستادت جمال حق برای عالم آرایی

 

گروهی خویش گم کرده به ساقی امر قم کرده

شکم ها همچو خم کرده قدح ها سر به دم کرده

 

بیا که باز جان ها را شهنشه باز می‌خواند

بیا که گله را چوپان به سوی دشت می‌راند

بهارست همدگر ترکان به سوی پیله رو کردند

که وقت آمد که از قشلق پیله روی گرداند

مده مر گوسپندان را گیاه و برگ پارینه

که باغ وبیشه می‌خندد که برگ تازه افشاند

بیایید ای درختانی که دیتان حلقه ها بستند

بهار عدل بازآمد کزو انصاف بستاند

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری

که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت

بیا کین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی

پی این بود پنداری که عالم را بخنداند

قماشت سوی بستان بر که گل چیدند و نیلوفر

بود کانجا بود دلبر سعادت را که می‌داند

یقین آنجاست آن جانان امیر چشمه ی حیوان

که باغ مرده شد زنده و جان بخشیدن او داند

چو اندر گلستان آید گل و گلبن سجود آرد

چو در شکرستان آید شکر بر قند پیچاند

درختان همچو یعقوبان بدیده یوسف خود را

که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

 

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت

بکن ترجیع تا گویم شکوفه از کجا بشکفت

 

بیا مگریز شیران را گریزانی بود خامی

بگو نار ولا عار  که مردن به ز بدنامی

چه حله سبز پوشیدند عامه باغ آمد گل

قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوت عامی

لباس لاله نادرتر که اسود را مده احمر

گریبانش بود شمسی و دامانش بود شامی

دهان بگشاده بلبل گفت غنچه کای دهان بسته

بگفتش بستگی منگر تو بنگر باده آشامی

جوابش گفت بلبل هی که گر می‌خواره ای بس می

کند آزاد مستان را تو چون پابسته ی دامی

جوابش داد غنچه تو ز پا و سر خبر داری

تو در بند خبرهایی چه دانی رنج امامی

بگفتا زان خبر دارم که من پیغمبر یارم

بگفت ار عارف یاری چرا دربند پیغامی

بگفتا بشنو اسرارم که من سرمست هشیارم

که من مست دلارامم ازو دان این دلارامی

نه این مستی چو مستی ها نه این هش مثل این هش ها

که آن سایه‌ست و این خورشید این پستست این سامی

اگر بر عقل عالمیان چکد زین مست یک جرعه

نه عالم ماند و آدم نه مجبوری نه خودکامی

گهی از چشم او مستم گهی در قند او غرقم

دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی

 

ولی ترجیع پنجم را نیابم جز به دستوری

که شمس‌الدین تبریزی بیاید چون گل سوری

 

بهارست آن بهارست آن و یا روی نگارست آن

درخت از باد می‌رقصد که هم وقت بهارست آن

زهی جمع پری زادان زهی گلزار آبادان

همه خندان همه شادان ز لطف کردگارست آن

عجب باغ ضمیرست آن مزاج شهد و شیرست آن

و یا در مغز هر نغزی شراب بی‌خمارست آن

نهان سر در گریبانی دهان غنچه خندانی

چرا پنهان همی خندد مگر از بیم خارست آن

همه تن دیده شد نرگس دهان سوسن است اخرس

که خامش شو ز گفتن بس که وقت اعتبارست آن

بخوری می‌کند ریحان که هنگام وصال آمد

چناران دست بگشاده که هنگام کنارست آن

نگه بر لاله چون مجنون جگر سوزیده و پر خون

ز عشق دلبر موزون که چون گل خوش عذارست آن

بهل باغ و شقایق را مشرح کن حقایق را

که ما این کاره ایم ای جان و این هنگام کارست آن

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد

که استسقای حق دارد که تشنه شهریارست آن

زهی عشق مظفر فر که چون آمد قمار اندر

دو عالم باخت جان بر سر هنوز اندر قمارست آن

درونش روضه و بستان بهار و سبزه بی‌پایان

فراغت نیست خود او را که بیرون از هزارست آن

 

سوم ترجیع این باشد که بربط اشک می پاشد

برآشوبد زند پنجه رخم از خشم بخراشد

 

بیا ای عشق سلطان وش دگر بارت چه آوردی

که بر و بحر از جودت بدزدیده جوانمردی

خرامان مست می‌آیی قدح در دست می‌آیی

که صافان همه عالم غلام آن یکی دردی

کمینه جام تو دریا کمینه مهره‌ات جوزا

کمینه پشه‌ات عنقا کمینه پیشه‌ات مردی

ز رنجوری چه دلشادم که تو بیمار پرس آیی

ز صحت نیک رنجورم که در صحت بقا بردی

بیا ای عشق بی‌صورت چه صورت های خوش داری

که من رنگم در آن رنگی که نی سرخست و نی زردی

چو صورت اندر آیی تو چه خوب و جان‌فزایی تو

چو صورت را بیندازی همان عشقی همان فردی

بهار دل نه از تری خزان دل نه از خشکی

نه تابستانش از گرمی زمستانش نه از سردی

مبارک آن دمی کایی مرا گویی ز یکتایی

من آن تو تو آن من چرا غمگین و پر دردی

تو را ای عشق چون شیری نباشد عیب خونریزی

که گوید شیر را هرگز چه شیری تو که خون خوردی

به هر دم گویدت جانها حلالت باد خون ما

که خون هر که را خوردی ورا حی ابد کردی

فلک گردان به درگاهت ز عشق فرقت ماهت

همی گردد فلک ترسان کزو ناگاه برگردی

 

ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی

که شیر عشق بس تشنه‌ است و دارد عزم خونریزی

 

بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را

به فرعونان خود بنما کرامت های موسی را

به یک دم ای بهار جان کنی سرسبز عالم را

ببخشی میوه ی معنی درخت خشک دعوی را

بده هر میوه را بویی روان کن هر طرف جویی

باشکوفه بکن خندان درخت سبز طوبی را

همه حوران بستان را از آن انهار خمر اینجا

چنان سرمست و بیخود کن که نشاسند ماوی را

چه صورت های نورانی نگاریدی به پنهانی

که در جنبش درآوردند صورت های مانی را

شهیدان ریاحین را که وی در خون ایشان شد

برآوردی و جان دادی نمودی جن و انسی را

بپوشیدند توزیها وزان رزاق روزیها

زبان هر یکی برگی تقاضا کرده اجری را

ز هر شاخی یکی مرغی بگوید سرنوشت ما

که خواهد مرد امسال و که خواهد خورد دنیی را

کع خواهد زادن از مادر که خواهد باد دادن سر

که درماند به شور و شر که یابد مال بشری را

مگر گل فهم این دارد که سرخ و زرد می‌گردد

چو برگ آن شاخ می‌لرزد مگر دریافت معنی را

بسوزید آتش تقوی جهان ماسوی الله را

بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را

 

به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را

که از نور چنین شعری بسوزید است شعری را

 

بیار آن می که غم جان را بپیچانید در غوغا

بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا

پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر

شراب لعل پیش آور  گره را از پرم بگشا

منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من

یکی کشتی پر رختم که یار من بود دریا

به صد لطفم همی جویی به صد رمزم همی خوانی

به هر دم می‌کشی گوشم که ای پس‌مانده پیشم آ

ندیدم هیچ مرغی من که بی‌پری برون پرد

ندیدم هیچ کشتی من که بی‌آبی رود عمدا

مگر صنع غریب تو که تو بس نادراستانی

که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی بینا

درون سینه چون عیسی نگاری بی‌پدر صورت

که ماند چون خری در یخ ز فهمش بوعلی سینا

عجایب صورت شیرین نمک های جهان در وی

که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا

چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری

همان ساعت بگیرد جان شود گویا شود بینا

نه از اشراق جان آمد کلوخ جسم ها زنده

زهی انوار تابنده زهی خورشید جان‌افزا

ز هر روزن شده تابان شعاع آفتاب جان

کزآن خورشید رقصانند این ذرات بر بالا

 

زهی شیرینی حکمت که سجده می‌کند قندش

بنه از سر عزت را دگر بندی به آن بندش

 

بیار آن می که تو ما را بدان بفریفتی  اول

که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

بپوشد از نقش رویم به شادی حله ی اطلس

بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل

روان کن کشتی جان را در این دریای پر گوهر

که چون ساکن بود کشتی ز علت ها شود مختل

روان شو تا که جان گوید روانت شاد باد و خوش

میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل

چه ساغرها که پیوندد به جان محنت آکنده

اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل

توی معمار جان من تویی معمار جان من

که بی‌تدبیر تو جان ها بود ویران و مستاصل

خیالستان اندیشه مدد از روح می یابد

چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل

فلکها هست روحانی جز این افلاک کیوانی

کز آنجا نزلها گردد، در برج فلک منزل

مددها برج خاکی را عطا آن برج آبی را

تپشها برج آتش را هوایی بودن اکمل

مثال برج این حس ها که پر ادراک ما آمد

ز حس نبود بود از جان و پر از جان مستعقل

خمش کن آب معنی را به دلوی معنوی برکش

که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظ مستعمل

 

دو سه ترجیع جمع آمد که جان بشکفت ز آغازش

ولی ترسم که بگریزد سبکتر بندها سازش

 

بیار از خانه ی رهبان میی همچون دم عیسی

که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی

چراغ جمله ملت ها دوای جمله علت ها

که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی

بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت

اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی

ملولی را فرو ریزد فضولی را برانگیزد

بهشت بی‌نظیرست او نموده روی در دنیا

درین خانه خیال تن که پرحورست و اهریمن

بتی برخاست برمانی ولی همچون بتی مانی

بدیدی لشکر جان را بیا دریاب سلطان را

که آن ابرست و این ماهی و اینن نقش است و این خانی

هلا ای نفس کدبانو منه سر بر سر زانو

ز سالوسی و طراری نگردد جلوه این معنی

تو کن ای ساقی مشفق جهان را گرم چون مشرق

که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی

به من ده آن می احمر به شهر یوسفانم بر

که سیرم زین بیابانی و زین من و ازین سلوی

جهان بت‌پرست آمد ز صورتهاش مست آمد

بتی کانجا که باشد او نباشد بی نباشد تی

خمش این بی و آن تی را به جادویی بد شکلی

رها کن تا عصای خود بیندازد کف موسی

 

دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی

شنو از سرو و از سوسن حکایت های آزادی

 

حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی

که سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی

جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی

جهان راضیست می‌داند که صد گونش بیارایی

شگفت ست این زمان گردون به ریحان های گوناگون

زمین کف در حنا دارد بدین شادی که می‌آیی

بیا پهلوی من بنشین که خندیم از طرب پیشین

که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی

به اقبال چنین گلشن بباید نقد خندیدن

تو خندان‌رو تری یا من، که باشم من تو مولایی

تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لایحصل

بیا کافتاد صد غافل به پستی و به بالایی

تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص

توی سور و منم راقص منم اسفل تو بالایی

چو تو آیی بنامیزد دوی از پیش برخیزد

تصرف ها فرو ریزد به مستی و به شیدایی

تو ما باشی مها ما تو ندانم کاین منم یا تو

شکر هم تو شکرخا تو، بخا که خوش همی خایی

وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت

عطا و بخشش شادت نه نسیه ست و نه فردایی

 

به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را

بگردان جام صهبا را یکی کن جمله دل ها را

 

ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره

کزو معزول گشت افیون و بنگ و باده و شیره

چو آمد کوس سلطانی چه باشد کاس شیطانی

چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره

چه فضل و علم گرد آرم چو رو در عشق او آرم

به بصره چو کشم خرما به کرمان چون برم زیره

هزاران فاضل و دانا غلام چشم یک بینا

کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر چیره

رهست از عقرب اعشی به سوی عقرب گردون

ولی گردون کسی بیند که نبود بسته ی خیره

امیر حاج عشق آمد رسول کعبه ی دولت

رهاند مر تو را در ره ز هر شریر و شریره

زهی خورشید جان‌افزا که تابش چون شده پیدا

هزاران جان انسانی برویید از گل تیره

بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد

چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره

چه با برگم از آن خرما که مریم چشم روشن شد

از آن خرما شدم پر دل ندارم برگ انجیره

جهان پیر برنا شد ز عشق این جوانبختان

زهی چرخ و زمین خوش، که این پیرست و آن تیره

مجو لفظ درست از ما دل اشکسته جو اینجا

چو هر لفظش ادب آید اذیت ها شود چیره

 

بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته

فلک هفت و زمین هفت و عصا هفت و جنون هفته

 

سلام علیک ایا دهقان در آن انبان چها داری

چنین تنها چه می‌گردی درین صحرا چه می‌کاری

زهی سلطان زیبا قد که هر که روی تو بیند

که گر کوه احد باشد بپرد از سبکساری

سلام علیک مشتاقان تو را سلطان بر آن خاقان

سلام علیک بی‌پایان بر آن کرسی جباری

مرا گویی چه می‌گویی حدیث لطف و خوش خویی

دل مهمان خود جویی سر مستان خود خاری

ایا ساقی قدوسی گهی آیی به جاسوسی

گهی رنجور را پرسی گهی انگور افشاری

گهی دامن براندازی که با تردامنان سازی

گهی زین ها بپردازی که داند در چه بازاری

سلام حق به هر ساعت بر آن قد و بر آن قامت

بر آن رخسار چون ماهت بر آن یغمای هشیاری

چه شاهست آن چه شاهست آن که شادی سپاهست آن

چه ماهست آن چه ماهست آن برین ایوان زنگاری

تو مهمانان نو را بین برو دیگی بنه زرین

ببر گر پروری داری وگر خرگوش کهساری

وگر نبود نه این و آن برو خود را بکن قربان

وگر قربان نکردی تو یقین می‌دان که مرداری

خمش باش و فسون کم خوان نداری لذت مستان

چرایی بی‌نمک ای جان نه همسایه ی نمکساری

 

رسیدم در بیابانی کزو رویند هستی ها

فرو بارد جز این مستی از آن انواع مستی ها

 

عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت مرجانی

عجب عقلی عجب عشقی عجب جسمی عجب جانی

عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو

درآن غمزه چه داری تو به زیر لب چه می‌خوانی

عجب حلوای قندی تو امیری بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی

عجب تر از عجایب ها خبیر از جمله غایب ها

امان اندر نوایب ها به تدبیر و دوا دانی

ز حد بیرون شیرینی چو عقل کل به ره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی به غفران خدا مانی

زهی حسن خدایانه چراغ و شمع هر خانه

زهی استاد فرزانه زهی خورشید ربانی

زهی پربخش این لنگان زهی شادی دلتنگان

همه شاهان و سرهنگان غلامند و توسلطانی

به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گردد

چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیمی جهان خندان یکی نیمی جهان گریان

ازیرا شهد پیوندی ازیرا زهر هجرانی

دهان عشق می‌خندد دو چشم عشق می‌گرید

که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

مروح کن دل و جان را دل تنگ  پریشان را

گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی

تویی ماهی منم جانان به لشکرگاه زیبایی

که سلطان سلاطینی و خوبان را تو طغرایی

 

بدین مفتاح کاوردم گشاده گر نشد مخزن

کلید دیگرش سازم به ترجیعش کنم روشن

 

مرا گوید بیا نوری که من باغم تو زنبوری

که تا خونت عسل گردد که تا مویت شود نوری

ز زنبوران باغ جان جهان پر شهد و شمع آمد

ز شمع و شهد نگریزد تو را گر اهل این سوری

مخور از باغ بیگانه که فاسد گردد آن شهدت

مخور زنبور بیگانه که او خصم است و تو عوری

زهی حسنی که می‌گیرد چنین زینت چنان خوبی

زهی نوری درین دیده ز خورشیدی بدان دوری

دلا می‌ساز با خارش که گلزارش همی گوید

اگرچه مشک بد رنگم ندارم وصل کافوری

چو مرد نام و ناموسی چو مجنون فاش باید شد

چنان مستور را هرگز نیابی کس به مستوری

چو جان بایست و نعمت ها ز گردون بر زمین آمد

اگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری

سرافیل است جان تو کز آوازش شوی زنده

تهی کن نای قالب را که اسرافیل را سوری

هزاران دشمن و رهزن  ز بهر آن پدید آمد

که تا چون ره بری زایشان بدانی کز که منصوری

بر آن ثور و بر آن بره که شد خورشید را منزل

نباشد شیر را دستینیابد زیر مقهوری

نظرها را نمی‌یابی و ناظر را نمی‌بینی

چه محرومی ازین هر دو چو تو محبوس منظوری

 

به ترجیع ششم آیم اگر صافی بود رایم

کزین هجران چنان دنگم که گویی بنگ می‌خایم

 

مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل

جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل

فروشد در زمین سرما چو قارون و چو ظلم او

برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل

درفش کاویانی بین تصورهای جانی بین

که می‌تابد به هر گلشن ز عکس روی یار ای دل

گل سوری ز عشق او جوانان را کند عرضه

چو بر سر آن زند یونس نماندشان قرار ای دل

فرشته داد دیوان را زبر بویی ز حسن خود

برآمد گل بدان دستی که خیره ماند خار ای دل

درختان کف برآورده چو کف های دعاگویان

بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل

جهان بی‌نوا را جان بداده صد در و مرجان

که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل

میان کاروان می‌رو دلا آهسته آهسته

به سوی حلقه ی خاص و حضور بهر یار ای دل

چو مرد عشرتی ای جان به کف کن دامن ساقی

چو ابن‌الوقتی ای صوفی میا در یاد یار ای دل

چو موسیقار می‌خواهی برون آ از زمین چون نی

وگر دیدار می‌خواهی مخور شب کوکنار ای دل

خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه

هزار استاد می‌بینم نه چون تو پیشه کار ای دل

برآمد نور شمس دین عیان از مشرق جانم

زهی شاهی که از نورش شود جان آشکار ای دل

 

بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی

برون جه زین عمارت ها که آهویی و صحرایی

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.