
مهستی گنجوی – رباعی شماره 122
شهری زن و مرد در رخت می نگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بدرند

مهستی گنجوی – رباعی شماره 122
شهری زن و مرد در رخت می نگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بدرند