اشعار ملا هادی سبزواری

اشعار ملا هادی سبزواری
به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست:

رشته ی تسبیح بگسستیم ما

بر میان،زنار بربستیم ما

جز غمت کو بود با ما همنفس

در به روی جملگی بستیم ما

پیشه ی ما رندی و میخوارگی است

شیشه ی ناموس بشکستیم ما

بوالعجب بین بی می و مطرب تمام

همچو چشم مست او مستیم ما

تا گرفتار رخ و زلفش شدیم

از قیود کفر و دین رستیم ما

هستی ما از میان برچیده شد

زین سپس از هست او هستیم ما

شاهد مقصود درخود دیده ایم

با نگاه خویش پیوستیم ما

هرکه زخم کاری “اسرار “را

دیده داند صید آن شستیم ما

 


شعر دوم:

 

شهر پر آشوب و غارت،دل و دین است

باز مگر شاه ما به خانه ی زین است

آینه ی روست یا که جام جهان بین ؟

آتش طور است یا شعاع جبین است ؟

 با که توان گفت این سخن که نگارم

شاهد هر جایی و پرده نشین است

شه تویی ای دوست در قلمرو دل ها

کشور جان ها تو را به زیر نگین است

خسرو عالمم به چشم نیاید

اگر تو اشارت کنی که چاکرم این است

بر سر بالین بیا که آخر عمر است

رخ بنما کاین نگاه باز  پسین است

هر که به روی تو دید زلف تو ،گفتا

کفر به دین همچو شب به روز ،قرین است

نیست چو  بی نور لطف نار جلالت

نار تو خواهم که رشک خلد برین است

در خورم “اسرار ” تنگنای جهان نیست

مرغ دلم شاهباز سدره نشین است

 


شعر سوم:

 

دل و جانم فدای حضرت دوست

نی ، فدای گدای حضرت دوست

چشم فتان او بلای دل است

دل فدای بلای حضرت دوست

هست پاداش نیستی ،هستی

نیست شو در هوای حضرت دوست

گر فنا شد وجود ما گو شو

باد دایم بقای حضرت دوست

از دل و دین و هست و نیست برست

هر که شد مبتلای حضرت دوست

خُلد و کوثر به جرعه ای بفروش

غیر مگزین به جای حضرت دوست

دیر جویان و هم حرم پویان

همه رو در سرای حضرت دوست

جمله زیر لوای رحمت بین

خاصه اهل ولای حضرت دوست

گاه جامم به لب،گهی جانم

تا چه باشد رضای حضرت دوست

دم عیسی گرفت باد سحر

از دم جانفزای حضرت دوست

گشت “اسرار” از سرایت فیض

مرغ دستان سرای حضرت دوست

 


شعر چهارم:

 

کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنت ها

دلم صد چاک شد از بس که خوردم تیر آفت ها

سپند از انجم و مجمر ز مه هرشب از آن سوزد

که سارد از رخ خوب تو ایزد دفع آفت ها

دهید ای ناصحان پندم زهول حشر تا چندم

دمی صدبار می بینم از آن قامت قیامت ها

عجب دارم که صورت بست درمرآت آن صورت

که بتواند کشد با آن نزاکت عکس صورت ها

زنم هر لحظه اوراق کتاب دیده را برهم

که جز نقش تو گر جویم بشویم ز اشک حسرت ها

ز صهبای شهودش جرعه ی ساقی کرامت کن

که بر “اسرار” روشن گردد اسرار کرامت ها

 


شعر پنجم:

 

صبا از ما بگو  آن بی وفا را

شکیبا تا به کی؟کُشتی تو ما را

چو ما را در حریمت بار نبود

مده باری ره اغیار دغا را

نیایی چون برم از ناز باری

غباری کن ز ره همره صبا را

تو در پیمان شکستن ختمی و نسخ

نمودی از جهان کیش وفا را

ز بس خون ریزد او ترسم که گویند

خدا ناکرده نشناسد خدا را

چو هر چیزی نخست اندازه ای یافت

چرا اندازه ای نبود جفا را

به بند از شکوه لب “اسرار” چون نیست

بکیش عشق ره چون و چرا را


واژگان کلیدی: اشعار حاج ملاهادی سبزواری،اشعار حاج ملا هادی سبزواری،نمونه شعر ملا هادی سبزواری،شاعر ملا هادی سبزواری،شاعر ملا هادی سبزواری،شعرهای ملا هادی سبزواری،شعری از ملا هادی سبزواری،یک شعر از ملا هادی سبزواری،غزل ملا هادی سبزواری،غزلیات ملا هادی سبزواری،غزل های ملا هادی سبزواری،غزلی از ملا هادی سبزواری،اشعار مذهبی و دینی ملا هادی سبزواری،اشعار حکیمانه و عارفانه ملا هادی سبزواری،اشعار عاشقانه ملا هادی سبزواری،تخلص ملاهادی سبزواری،اشعار ملاهادی سبزواری،حکیم ملا هادی سبزواری،شعرهایی از دیوان حاج ملا هادی سبزواری،ملا هادی سبزواری عکس،گلچین بهترین و زیباترین سروده های ملاهادی سبزواری،اثری از ملا هادی سبزواری،از آثار ملا هادی سبزواری،ملاهادی سبزواری متخلص به اسرار،حکیم ملا هادی سبزواری،غزل های حکمی و عرفانی ملاهادی سبزواری.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0