
صائب تبریزی- غزل شماره 2062
تا هست اثر ز عاشق شیدا تمام نیست
ناگشته موج محو به دریا تمام نیست
تا در سرست بادِ تعیّن حباب را
پیوسته است اگرچه به دریا تمام نیست
چون شبنم گداخته در نور آفتاب
هر کس نگشته محو تماشا تمام نیست
تا همچو سوزن است به دنبال چشم تو
آویختن به دامن عیسی تمام نیست
باشد به قدر سنگ نشان جستجوی نام
با کوه قاف عزلت عنقا تمام نیست
ناکرده پای سعی چو پرگار آهنین
گشتن به گرد نقطۀ سودا تمام نیست
گر از گذشتگی گذری می شوی تمام
ورنه گذشتن از سر دنیا تمام نیست
تا صفحه نانوشته بود فرد باطل است
بی خطّ سبز چهرۀ زیبا تمام نیست
تا در پی سحاب بود چشمش از حباب
لاف کرم ز گوهر دریا تمام نیست
همّت طلب ز گوشه نشینان که سلطنت
بی استعانت از در دلها تمام نیست
گردد به شاهدان معانی سخن تمام
لاف سخن به دعوی تنها تمام نیست
عرض کمال، شاهدِ نقص بصیرت است
اظهار نقص هر که کند ناتمام نیست
تا می کند تمیز ز هم نقد و قلب را
صائب عیار دیدۀ بینا تمام نیست