
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 115
افسردگانیم از باده کو شط
تا دروی افتیم غلتیم چون بط
غم لشگر انگیز دوران بلاخیز
کو جام و ساقی کو عود و بربط
آفاق دیدم انفس رسیدم
من ذایدانیه ما شفته قط؟
صد چون سروشش حلقه بگوشش
ناخوانده او لوح ننوشته او خط
جانان و جانم جان و روانم
نی بلکه اعلق نی بلکه اربط
جنات و انهار باوصل دلدار
آن غبن افحش وین ربح اغبط
اسرار جز نام نی و آن دلارام
آغاز و انجام هم بلکه اوسط



