ورود-ثبت نام

آن بت عیار من بی ما و من

شمس مغربی – غزل شماره 142

آن بت عیار من بی ما و من

عشق بازد دائما با خویشتن

خود پرستی پیشه دارد روز و شب

هست خود را گه صنم گاهی شمن

جملگی ذات او باشد زبان

چون به وصف خود درآید در سخن

یوسف حسنش چو آید در لباس

گردد او را هر دو عالم پیرهن

سر ز جیب هر دو عالم بر زند

در خود آراید لباس جان و تن

چون لباس جان و تن در خود کشد

پر ز خود بیند هزاران انجمن

لشکر خود را چو بر صحرا کشد

پر شود عالم ز آشوب و فتن

شور و غوغایی برآید از جهان

چون سپاه حسنش آرد تاختن

در شب تیره برآرد آفتاب

روی او از زیر زلف پر شکن

زلف رویش شور و آشوب افکند

در خطا و چین و بلغار و ختن

مظهر خورشید حسن او شود

کودک و پیر و جوان و مرد و زن

تا به هر گوشی حدیث خویش را

بشنود گویا شود در هر دهن

تا کند بر خود تجلی هم ز خود

موسی خود بود و طور خویشتن(1)

عشق چون بیند جمال خود خویش را

در لباس و در نقاب ما و من

غیرت آرد حسن را گوید که زود

جامه ی اغیار برکن از بدن

حسن خود را در لباس آرد برون

باز در ذات خودش سازد وطن

کثرت کونین را در خود کشد

بحر وحدت چونکه گردد موج زن

کس نماند غیر ذات مغربی

نی زمین ماند در آن دم نی زمن


واژگان دشوار: 1-این بیت در برخی منابع نیامده است.

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها