تومان۱۱۰,۰۰۰

تومان۲۷۵,۰۰۰

تومان۳۵۰,۰۰۰

ای هستی کائنات از کی

شمس مغربی – سایر اشعار شماره 5

ترجیع بند

ای هستی کائنات از کی

در جنب تو کائنات لاشئی

محوند در آفتاب ذاتت

هم ظلمت و هم ظلال و هم فی

در راه تو موضع قدم نیست

زانسوی تو کس نمی برد پی

کس پای درین بساط ننهاد

ناکرده بساط کون را طی

یکره بگذشت دل به کویش

تا بی سرو پا نگشت صد پی

وقت است که آن بهار شادی

ما را برهاند از غم دی

وقت است که هر دلی فسرده

از گرمی مهر او کند خوی

ای ساقی و باقی که هستی

هم ساقی و هم حریف و هم می

عالم همه در سماع و رقصند

از قول خوش تو بی دف و نی

عمریست که می رسد ندایی

از غیب به گوش جان پیاپی

کای مفلس بینوای ناچیز

در توست نهفته بی تو و وی

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

عالم که نمایش سراب است

بر بحر محیط حق حباب است

آن نقش حباب بر سر آب

از سر چو برفت بادش آب است

حرفی ز کتاب اوست عالم

تا ظن نبری که او کتاب است

از صورت نقشهای امواج

پیوسته محیط در حجاب است

رخساره ی جانفزای جانان

از پرتو خویش در نقاب است

پنهانی آفتاب دایم

از فرط ظهور آفتاب است

ما مست و خراب چشم یاریم

نه مستی ما از این شراب است

این بحر ز جنبشی که دارد

در جوش و خروش و اضطراب است

دل بر سر اوست همچو کشتی

پیوسته از آن در انقلاب است

ما راست دل خراب لیکن

مستور درین دل خراب است

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

خورشید بر اوج آسمان شد

ذرات جهان از او عیان شد

افکند ز نور خویش تابی

بر جان و جهان و جهان و جان شد

سلطان ممالک دو عالم

با لشکر خویشتن روان شد

از شهر و ولایت خود آمد

آن شاه بدین جهان جهان شد

آن دُر یتیم و گوهر پاک

سرمایه و اصل بحر و کان شد

آن کس که به ذات بی نشان بود

از روی صفات با نشان شد

با آنکه یگانه است دائم

دیدی که چسان یکان یکان شد

پیدا به وجود این و آن گشت

ظاهر به ظهور این و آن گشت

ظاهرتر از این نمی توان بود

پیداتر از این نمی توان بود

پوشید لباس جسم و جان را

در کسوت جسم و جان نهان شد

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتیکه صفات اوست آدم

 

گنجی است نهاده در دل دل

دردیست فتاده در گل دل

حسنی است که گشته است ظاهر

در شکل خوش و شمایل دل

آن مهر سپهر لایزالی است

در برج روان و منزل دل

شد مملکت وجود معمور

از عدل ملیک عادل دل

این کار قوی مبارک افتاد

از بهر غلام مقبل دل

چون بحر حقیقت الحقایق

پیوسته به بحر کامل دل

بحریست کنون دلم که هرگز

کس می نرسد به ساحل دل

چون بود ز‌ نقش غیر خالی

این مظهر پاک قابل دل

زان نقش و نگار گشت پیدا

در آینه ی مقابل دل

عمریست که گشته است مخفی

در سینه ی جان واصل دل

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

ای مهر تو مهر خاتم جان

وی زندگی تو از دم جان

بی تو نفسی نمی توان زد

ای همدم جسم و همدم جان

بر خانه جسم و خلوت دل

میمون ز تو بوده مقدم جان

دل شاد به روی تو چنان است

کاو را نبود دمی غم جان

از بحر محیط تو نشیند

بر گلشن جسم شبنم جان

این صورت و معنی دو عالم

وی احمد روح و آدم جان

بگرفت ولایت سویدا

سلطان سواد اعظم جان

ناگه سفری فتاد ما را

از عالم تن به عالم جان

پیدا شد از آن سپس جهانی

بیرون ز جهان خرم جان

دیدیم در آن جهان بی چون

عریان ز لباس معلم جان

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

برخیز و بیا به عالم جان

برهان نفسی دل از غم جان

ای همدم نفس بود عمری

یک لحظه نبوده همدم جان

ای از دم سرد نفس مرده

کی زنده شوی تو از دم جان

گنجی است نهاده پر جواهر

مخفی به طلسم محکم جان

ره برده به گنج هر که دانست

اسرار و رموز مبهم جان

سلطان سرای هر دو عالم

پوشید لباس معلم جان

با لشکر خود سوی جهان شد

در کسوت خوب آدم جان

سلطانی خویش کرد پیدا

در عالم جسم و عالم جان

ای جان تو جان جان هر تن

وی جسم تو اسم اعظم جان

پیداست به نقش عیسی دل

مخفی است به شکل مریم جان

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

ای سایه ی حضرت اللهی

وی مایه ی ملک و پادشاهی

در ملک تو کمترین غلامی

از ماه گرفته تا به ماهی

تو پادشهی جهان سپاهت

با آنکه تو فارغ از سپاهی

جاهی که تو راست کس ندارد

با آنکه نه مفتخر به جاهی

شد صدر جهان تو را مسلم

زان رو که سرای پیشگاهی

بر وحدت آفتاب ذاتت

هر ذره همی دهد گواهی

بر ذات تو مطلع نگردید

در هر دو جهان کسی کماهی

عالم به تو روشن است چون تو

بر چرخ جلال مهر و ماهی

ای مردم چشم هر دو عالم

وی نور سپیدی و سیاهی

در ظاهر و باطنت نهان است

گنجیکه در اوست هر چه خواهی

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

ای زبده ی مجمل و مفصل

وی در تو مفصلات مجمل

با مهر تو کائنات ذره

با بحر تو کائنات منهل

در عین تو آخری و ظاهر

در علم تو باطنی و اول

آیات جمال و دلربایی

در شان تو گشته است منزل

تو آینه ی جهان نمایی

در توست همه جهان ممثل

از طالع سعد اختر تو

تقویم زمانه شد مجدل

جز صورت و معنیت نیاید

در دیده هر که نیست احول

بر ظاهر و باطن دو عالم

از جانب حق تویی موکل

ای حل ز تو مشکلات عالم

وی مشکل جملگان برت حل

در ذات و صفات توست مخفی

وانگاه به شکل تو مشکل

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست عالم

 

ای گشته به جسم و جان مقید

برخیز و زهر دو شو مجرد

وی مانده ز جنت حقایق

دور از پی جنت مخلد

در دوزخی و بهشت خواهی

ماندن ز برای شهوت خود

این جان حزین نه لایق توست

در باز و بدو مشو مقید

تا از بر دوست هر زمانی

جانی دگرت رسد مجدد

در فاتحه کی رسد کسی کاو

نگذشته به عمر خود ز ابجد

بی رسم شو از برای ذاتی

کاو هست بری زرسم و ز حد

آن ذات که نور او بسیط است

وان نور که ظل اوست ممتد

ای قاصد مقصد حقیقی

گر زانکه تو راست عزم مقصد

تائید طلب کن اندر این راه

زانکس که به حق شود موید

هرگز نرسی بدان حقیقت

الا به شریعت محمد

آن شرع که او به تو نماید

در ذات و صفات پاک احمد

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست عالم

 

ای چشم و چراغ و قره العین

وی زبده و مقتدای کونین

هم ذات و صفات را تو مظهر

هم غیر به تو عیان و هم عین

یک نقطه میان عین و غین است

آن است میان هر دو مابین

تو نقطه ی غین محو گردان

تا غین همان زمان شود عین

هر چند که نیست غیر نقطه

در کسوت غین و صورت عین

آنجا که مقر ذات نقطه است

نی کیف پدید هست نی عین

بر عین وجود نقطه آمد

اشکال وجود حرفها غین

ز اشکال میان نقطه و حرف

صد بون پدید گشت و صد بین

این غین ز پیش عین بردار

پس بی شک و بی حجاب و بی رین

بگشای دو چشم تا ببینی

چون صاحب سرّ قاب قوسین

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

 

ای یار کهن حکایت نو

از مغربی ضعیف بشنو

خورشید چو گشت سایه انداخت

بر ظلمت کاینات پرتو

این سایه که نام اوست عالم

خورشید وجود راست پیرو

زان روی که نور گفت با او

تو در پی من همیشه می دو

دور از پی من مباش یک دم

هر جا که روم تو نیز می رو

از صورت من مباش غافل

زان سان که منم تو هم چنان شو

چون نیست مرا دمی غنودن

ای سایه ی من تو نیز مغنو

من خسرو و کیقباد ملکم

تو سایه ی کیقباد و خسرو

از خرمن نور هستی من

آید اگرت به چنگ یک جو

بینی به فروغ و تابش او

برتر ز جهان کهنه و نو

 

گنجی که طلسم اوست عالم

ذاتی که صفات اوست آدم

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها