ما مست شراب لایزالیم

شمس مغربی – سایر اشعار شماره 4

ترجیع بند

ما مست شراب لایزالیم

ما گلبن عیش را نهالیم

ما صوت ترانه بند عشقیم

ما طوطی شکرین مقالیم

ما آینه در نمد نهانیم

ما لمعه آینه مثالیم

دانش نبرد به ذات ما پی

بیرون ز تفکر و خیالیم

پیمانه کشان زهر عشقیم

ما گوشه نشین کوی حالیم

صیدیم و به دام کس نیاییم

افتاده به بند و زلف و حالیم

از حسرت روی گلعذاران

ما قد خمیده چون هلالیم

ما آب حیات جانفزاییم

ما تشنه ی شربت حلالیم

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

رندیم و شرابخوار و مستیم

مستانه به گوشه ای نشستیم

آن توبه که دوش کرده بودیم

امشب به هوای می شکستیم

ما طالب روی می فروشیم

بر خاک درش چو خاک پستیم

ما حلقه ی زلف دوست دیدیم

زنار محبتش ببستیم

میخواره و بت پرست بودن

از ما تو عجب مدان که هستیم

از کعبه همیشه بت تراشیم

بت در بغل و همیشه مستیم

ما طالب غمزه ی بتانیم

ما کشته ی چشم نیم مستیم

عمری است که در میان گبران

ناقوس نواز و بت پرستیم

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

رندیم و حریف و شاهدانیم

مستیم و فتاده در مغانیم

ما را نبود نشان و نامی

در کوچه ی عشق بی نشانیم

چون مست شراب ناب گردیم

دامن ز دو کون برفشانیم

از گفت و شنید لب ببندیم

افسانه ی علم را ندانیم

غیر از خط و خال نازنینان

ما هیچ کتاب را نخوانیم

ما عاشق روی مهوشانیم

ما کشته ی غمزه ی بتانیم

از توبه و زهد بازرستیم

میخواره و رند و کامرانیم

عمریست که در شرابخانه

بنهاده سری بر آستانیم

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

دوشینه شب آن نگار طناز

آمد به هزار عشوه و ناز

بگشود در شرابخانه

آلوده ناز چشم غماز

ناگه نظرش فتاد بر من

گفتا چه کسی ؟! برآر آواز

گفتم که یکی سیاه بختم

از دردکشان عشق ممتاز

پر کرد پیاله، گفت بنشین

بستان و بکش مگوی این راز

من نیز پیاله ای کشیدم

او نیز ترانه کرد آواز

من ترک ریا و زهد کردم

گشتم به حریم دوست ممتاز

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

داریم غم شراب گلگون

ماییم دل لبالب از خون

سودازده ای دگر چو من نیست

در قبه ی زرنگار گردون

افسانه ی عشق ما چه پرسی

دیوانه ی کوی ماست مجنون

ما جامه ی زهد پاره کردیم

زاهد تو دگر مخوانش افسون

ساقی به بتی که می پرستی

پر کن قدحی شراب گلگون

درده که دمی خراب گردم

فارغ شوم از غم چه و چون

مستانه دراوفتم به بازار

معلوم شود به جمله اکنون

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

عشق تو ز من قرار برداشت

دل برد و هم اختیار برداشت

ساقی قدحی لبالبم داد

از آینه ام غبار برداشت

مخموری چشم نیم مستم

از سر اثر خمار برداشت

زلفش چو صبا فکند یک سو

ابر از سر لاله زار برداشت

مستانه به صحن باغ بنشست

جام می خوشگوار برداشت

پر کرد پیاله ای به من داد

غم از دل بی قرار برداشت

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

ما نرگس یار می پرستیم

ما چشم خمار می پرستیم

ما ناله ی زار می سراییم

ما نغمه ی ناز می پرستیم

ما خط سیاه خوش نداریم

ما خط غبار می پرستیم

آزرده دل و خراب حالیم

ما طره ی یار می پرستیم

ما سینه ی ریش می خراشیم

ما جان فگار می پرستیم

ما ساقی جام لاله گون را

در فصل بهار می پرستیم

با سبزه و گل چه کار ما را

ما لاله عذار می پرستیم

ما مغربی و جمال او را

در لیل و نهار می پرستیم

 

ما توبه و زهد را شکستیم

با مغبچه روبرو نشستیم

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها