قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / شعری از محمد لوطیج

شعری از محمد لوطیج

تابلوی بوق ممنوع

به تلمیحی قدیمی برمی گردد

به بادبادکی که هوایی شده

به کلاغ های ده ما

که پنج عصر به خانه برمی گردند

یکراست می نشینند پای سفره ی عقد

قایق سواری می کنند در کویری که

گم می کنند یکدیگر را در مه

در حفره های شنی می گردند یکدیگر را

مقتول عزیز !

شما بد موقعی مرده اید

هم گنجشک ها به قشلاق رفته اند

هم هلال ماه از رونق افتاده این وقت سال .

پسرک تُخص قیچی برداشته

جهان را تکه تکه می کند

آن بخش که واقعیت ندارد برای من

شکل ابرها که دائم

و رد موشک های فضایی برای من .

هفده سالگی ام که نمی تواند سیگار بکشد

و هر چه که شمال می شود

به علاوه ی پایان خوش فیلم های هندی

برای زنی که نامش شمشاد

یا چیزی در همین حدود است .


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،محمد لوطيج.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code