
تابلوی بوق ممنوع
به تلمیحی قدیمی برمی گردد
به بادبادکی که هوایی شده
به کلاغ های ده ما
که پنج عصر به خانه برمی گردند
یکراست می نشینند پای سفره ی عقد
قایق سواری می کنند در کویری که
گم می کنند یکدیگر را در مه
در حفره های شنی می گردند یکدیگر را
مقتول عزیز !
شما بد موقعی مرده اید
هم گنجشک ها به قشلاق رفته اند
هم هلال ماه از رونق افتاده این وقت سال .
پسرک تُخص قیچی برداشته
جهان را تکه تکه می کند
آن بخش که واقعیت ندارد برای من
شکل ابرها که دائم
و رد موشک های فضایی برای من .
هفده سالگی ام که نمی تواند سیگار بکشد
و هر چه که شمال می شود
به علاوه ی پایان خوش فیلم های هندی
برای زنی که نامش شمشاد
یا چیزی در همین حدود است .
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،محمد لوطيج.





