
میگویم :
تو از فرط علاقه آخر
شهید میشوم از تو !
زار زار میزند زیر دستم
میرود سیاه بپوشد
زنگ میزند به زری – که انگار به همه –
مراسم را طبق معمول روزنامه خواهد گفت
عبدالباسط از مصر خبر را به در و همسایه میچسباند
دوسـتان و فامیلهای وابسته
چشمهایم را باز و بسته میکنند
بعد ازاینها همه
ماترک
و همـهی اشیا قیمتی که ندارم
به درک !
سر روی سینهام بگذار
نمردهام که غمت را به غیر میگویی !
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،احد رئيسي.





