همچو گل میسوزم از سودای دل

رهی معیری – مثنوی و منظومه

شماره 8

خسته ی عشق

همچو گل میسوزم از سودای دل

آتشی در سينه دارم، جای دل

چیست عشق؟ آتش به جان افروختن

کار آتش نیست غیر از سوختن

عاشقی، خاص دل زار من است

شمع عشقم، سوختن کار من است

شمع را از ترک جان تشویش نیست

عاشقان را فکر جان خویش نیست

طایر غافل، اسیر دانه است

جان سپردن، شیوه پروانه است

کس نبیند بی قراری های من

نامرادی ها و خواری های من

عمر من، روز سیاهی بیش نیست

از وجودم، اشک و آهی بیش نیست

حال زارم بین و کار من مپرس

از من و از روزگار من مپرس

بود عمری بر دل پر ناله ام

داغ ها بهر گلی، چون لاله ام

صبح و شامم حسرت آن ماه بود

در کنارم اشک و بر لب، آه بود

عمر با آن تندخو می خواستم

زندگی را بهر او می خواستم

لیک قدر من نمی دانست، حیف

دوست از دشمن نمی دانست، حیف

نوگل من، همدم اغیار بود

وز من حسرت نصیبش، عار بود

با وفاداران، سر یاری نداشت

همچو گل، بوی وفاداری نداشت

در رهش شمع وفا افروختم

در وفا، چون شمع محفل سوختم

در سرم شور جنون مسکن گرفت

آتش دل، عاقبت در من گرفت

دوستی شد دشمن جان و تنم

خوی گرمم گشت برق خرمنم

سودم از سودای دل جز درد نیست

غير اشک گرم و آه سرد نیست

ای دریغ از انتظار من دریغ

وز دل امیدوار من دریغ

ای دریغا! جان سپاری های من

خاکساری ها و خواری های من

آرزوی مهر کرد از او دلم

ای دریغا آرزوی باطلم

جان نکردم در وفا از وی دريغ

ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ !

گرچه وصلش بر مراد دل نبود

یک نفس جانم از او غافل نبود

با غمش هر شب وصالی داشتم

با فغان و گریه حالی داشتم

بود هر شب ماه ساغر نوش غیر

همچو نرگس مست در آغوش غیر

خون دل خوردم ز مستی های او

مردم از دشمن پرستی های او

غمگسارانم، همی دادند پند

پند کی باشد به مجنون سودمند؟

با دل عاشق نصیحت باطل است

” خشت بر دریا زدن، بی حاصل است ”

الغرض، یاران دور از درد من

بی خبر از جان غم پرورد من

گرچه زان بندم رها می خواستند

دردم افزودند و جانم کاستند

آتش دل را، ز بس دامن زدند

عاقبت آتش به جان من زدند

سوز عشقم، ترک شادی بود و بس

حاصل من، نامرادی بود و بس

حالیا چون شاخ بی برگ و برم

خسته از عشق و ملول از دلبرم

روز و شب از اشک حسرت جرعه نوش

دور از آن گل مانده، چون سوسن خموش

گریه ام چون شمع بزم آهسته است

دل کند زاری، ولی لب بسته است

در کفم از باغ الفت، خار ماند

رفت دل از دست و دست از کار ماند

کرده ام خو، با ملال خویشتن

برده ام سر، زیر بال خویشتن

گلبن اميد من، بر باد رفت

نغمه ی شادی مرا، از یاد رفت

ذوق مستی در دل افسرده نیست

زنده ی بی عشق تو کم از مرده نیست

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها