
رهی معیری – مثنوی و منظومه
شماره 16
بهار عاشقان
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی، دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جان است
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه ی جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است



