ورود-ثبت نام

شنیدم که افسرده جان گشته ای

رهی معیری – مثنوی و منظومه

شماره 14

پرده نشین

شنیدم که افسرده جان گشته ای

چو گنجی به کنجی، نهان گشته ای

نظر را به رخساره ات، راه نیست

صبا را به سویت، گذرگاه نیست

تویی شادی افزای جان همه

چرا رفته ای از میان همه

چرا بسته چون صید در خانه ای؟

گشا بال زرین که پروانه ای

چه سازی نهان چهر چون روز را؟

چه پوشی مه گیتی افروز را؟

به تابندگی، زهره ی روشنی

چه سان پرده بر زهره می افکنی؟

کم از آفتاب و ثریا نه ای

نه شمع سرایی، که پیدا نه ای

وگر درد افسرده جانی تو راست

خموشی ز بی همزبانی تو راست

من آن بلبل نغمه خوان توام

که با صد زبان همزبان توام

برآر از دل خسته آهنگ خویش

که من در نوا آورم، چنگ خویش

به چنگ سخن دست یازی کنم

به هر نغمه ات، نغمه سازی کنم

بیا تا از این خاکدان پر کشیم

به بام ثریا، نوا برکشیم

به خلوتگه ماه و مهرت برم

به بال سخن، تا سپهرت برم

رهی مرغ دستان سرای تو بس

چون من طایری، همنوای تو بس

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.