بیدرد، خسته‌ای که به درمان شد آشنا

قدسی مشهدی- غزل شماره 54 

بیدرد، خسته‌ای که به درمان شد آشنا

شوریده آن سری که به سامان شد آشنا

از فیضِ شانه یافت دل از زلف هرچه یافت

شد مفتِ خوشه‌چین چو به دهقان شد آشنا

چون بلبل از مطالعۀ صفحۀ رخت

چشمم همین به خطّ گلستان شد آشنا

آگه ز شوقِ گریۀ بی‌اختیار نیست

هرکس چو غنچه با لب خندان شد آشنا

بیرحمی سرشک من افکندش از نظر

هر پارۀ دلم که به مژگان شد آشنا

بنیاد عشق و حسن ز یک آب و یک گل است

بنگر چگونه مصر به کنعان شد آشنا

جانم چو شمع، بر سر مژگان کند سماع

تا دیده‌ام به جلوۀ خوبان شد آشنا

دیگر چو شانه هیچ نشد جمع در کفم

تا پنجه‌ام به زلفِ پریشان شد آشنا

در دیده‌ام ز گریه نگیرد دمی قرار

چندان که طفل اشک به دامان شد آشنا

مهرم چو صبح بر همه‌کس آشکار شد

روزی که دست من به گریبان شد آشنا

آمد غمش ز هر طرف، ای عیش همتّی!

بیگانه گو برو که فراوان شد آشنا

باشد ز بادِ شُرطه خطر در محیطِ عشق

امن است کشتیی که به طوفان شد آشنا

عمری شدم به ناله هم‌آوازِ عندلیب

تا نغمه‌ام به گوشِ گلستان شد آشنا

دردی که آن دوا نپذیرفت، راحت است

دردی بلا بوَد که به درمان شد آشنا

دیدم ز دوستان ستمی، کز قیاسِ آن

بیگانه کف به کف زد و حیران شد آشنا

قدسی به خاک پای تو مالید چشمِ تر

لب‌ تشنه‌ای به چشمۀ حیوان شد آشنا

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها