آن غنچه‌ام که رازِ دلم بر ملا نشد

قدسی مشهدی- غزل شماره 215

آن غنچه‌ام که رازِ دلم بر ملا نشد

گر شد زبان به شکوه رضا، دل رضا نشد

شکرانۀ جفای تو جان دادم و هنوز

دَین وفا به شرعِ محبّت ادا نشد

نیرنگ بین، که جز نگه آشنا نکرد

بیگانه‌ای که در همه عمر آشنا نشد

پیکان یک خدنگ تو در پهلویم نماند

یک ره دل ز جا شدۀ من به جا نشد

سررشته‌ای که روز نخستم سپرد عشق

گردید خاکْ دست و ز چنگم رها نشد

داغم، ولی گرانی مرهم ندیده‌ام

آن دیده‌ام که طرح‌ کشِ توتیا نشد

تأثیرِ دوستی به دلش عرض حال کرد

پیغام ما گرانیِ دوش صبا نشد

چندان که آب خورد ز چشمم نهالِ بخت

چون چوبِ خشک، قابل نشو و نما نشد

با شمعِ عارضت ز تجلّی اثر نماند

برق از کجا گذشت که قحط گیا نشد؟

چندین بنای خیر که شد رسم در جهان

جایی به فیضِ دیرِ محبّت بنا نشد

قدسی به چاکِ پیرهن گل حسد بریم

کان هم چرا نصیبِ گریبان ما نشد

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها