ورود-ثبت نام

دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سیاه

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 311

در مدح صدر اعظم

دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سیاه

از درم آن بت زنگی به در آمد ناگاه

با رخی غیرت مه لیک به هنگام خسوف

خنده بر لب چو درخشی که جهد ز ابر سیاه

بینیش چون الف اما بسرهای دهن

ابرویش همچو یکی مد که نهی بر سر آه

همچو نرگس که به نیمی شکفد در دل شب

چشم افکنده به صد شرم همی کرد نگاه

دو لبش آب خضر کرده نهان در ظلمات

غبغب او ز دل سوخته انباشته چاه

لب چو انگشت ولی نیمه ی آنگشت آتس

مو چو سرطانش ولی چون شب سرطان کوتاه

مژه و ابرویش آمیخته بر دشنه و تیغ

سپه زنگ تو گفتی شده عاصی بر شاه

چون یکی شب که دو روزش به میان درگیرد

می خرامید وز آصف دو غلامش همراه

ایستاد از طرفی روی کشیده درهم

راست چون چین به سر زلف نگارد دلخواه

گفتم ای از رخ تو گشته شب من شب قدر

روی به زلفین تو آورده شب قدر پناه

ای تو با بخت من سوخته توأم زاده

زی برادر به شب تیره که بنمودت راه

زان دوام گفت یکی تحفه ی سردارست این

سر احرار پرستار شه و پشت سپاه

زان غلام این چو شنید اشک روان کرد برو

کاه جرمم چه که این گشت مرا بادافراه

هر زمان بر من و بر کلبه ی من می نگریست

آه می زد که به دوزخ شده ام و اویلاه

حجره ی خانه ی او هفت و درونش هفتاد

گرده ی سفره ث او پنج و به گردش پنجاه

مطبخی دید بمانند یکی بیضه سپید

روزنش دید ز دود دل اطفال سیاه

کف به کف سود که دیدی به چه روز افتادم

این بلا تا به من آمد به جزای چه گناه

جامه عریانی و بستر حجر و غصه خورش

کس مبادا چو من خسته بدین حال تباه

کرد باید چو سگان پاس و ندید آش و طعام

برد باید چو خران بار و نخورد آب و گیاه

من به صد چرب زبانی و به شیرین سخنی

که به این چربی و شیرینیت آرم در راه

اهل و فرزند درآویخته چون سگ در من

کای به افسونگری و حیله فزون از روباه

با خداوند چه نیرنگ دگر کردستی

کت چنین هدیه فرستاد مکافات گناه

هیچ در خانه نهادی که گرفتی خادم

هیچ بر سفره فزودی که فزودی نانخواه

لطف حق بود که آن جاریه مرغوب نبود

ورنه چون روی وی ام روز همی گشت سیاه

آن یکش گفت بی آرد بزن نان به تنور

وین یکش گفت که بی دلو بکش آب از چاه

آن یکش گفت بزن وصله بر آن کهنه حصیر

وین یکش گفت بکن بخیه براین پاره کلاه

خواست دست آس یکی گفت که بر بام فلک

جست گندم دگری گفت که در خرمن ماه

آن یکی جست همی از این کاین تحفه ی زنگ

به کدامین هنر و مایه بود مرتبه خواه

جز شپش جمله به مساحی جیب و بغلش

گو چه آورده ای از خانه ی آصف همراه

آن کنیز آن همه می دید و به من می خندید

من مسکین به زمین دوخته از شرم نگاه

از من و خانه ی من شد همه نومید چو دید

که همه چیز ضعیف است مرا حتی الباه

عاقبت گفت چه گویی چه کنم با همه طعن

گفتمش از کرم صدر جهان جوی پناه

خواجه ی عالم عادل که ز ابر کف او

از گل شوره بروید گل و از خار گیاه

آنکه از جودویت این غم جانکاه رسید

خواهدت باز رهانید ز طعن جانکاه

زبده ی زمره ی دانش و سر ارباب کرم

آنکه بار کرمش پشت فلک کرده دوتاه

آنکه زان سیل که از ابر نوالش خیزد

نگذرد گر همه چرخ است شناور به شناه

فلکش بندگی جاه کند با رفعت

خردش پیروی رای کند بی اکراه

آن که وصف دل او شد به ضیا نور قلوب

آنکه خاک در او شد ز شرف زیب جباه

خنده بر باغ بهشت زند از نکهت خلق

طعنه بر اوج سپهرش زند از رفعت جاه

بویی از خلق وی افزود تبت را رُتبت

حشوی از جاه وی افراخت فلک را خرگاه

ای که بگذاشته دعوی بر جود تو سحاب

اینک این دست در افشانت بر این نکته گواه

اندر آن بزم که قدر تو بود صدر نشین

چرخ را جای نشستن نبود جز درگاه

انوری دید به خواب آنکه جلال الوزرا

چل درم داد سپیدش پی هندوی سیاه

خواب نادیده و ناگفته به من لطف تو داد

آن کنیزی که شبیهش نبود از اشباه

شکوه ای گر به زبان رفت در آغاز سخن

بر زبان این سخنان نیز رود گاه به گاه

با من ار چرخ به کین است تویی بر سر مهر

کم مباد از سر من لطف تو و سایه ی شاه

سرورا حاسدم از رشک به حسرت گوید

به سخن در نسرشته است کسی مهر گیاه

شعر چندان و نه چندانکه تو خواهی زر و سیم

این چه جادوست که برخاست از ایران ناگاه

این نه جادوست خداوندا کاین شاعری است

کس چنین دُر نتوان سفت مرا زین چه گناه

شفقت شاه فزاینده و انصاف توام

حاسدم گو تن ازین درد به بیهوده بکاه

بهر اثبات خداوند و پی نفی شریک

لا اله است همی تا به سر الا الله

دست این حادثه از دامن اقبال تو دور

داردت از همه آفاق خداوند نگاه

تا جز افواه سخن را نبود جای عبور

به جز از ذکر جمیلت نبود در افواه

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها