نسیم خلد می رود مگر ز جویبارها - ادبستان شعر پارسی % %

نسیم خلد می رود مگر ز جویبارها

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 16

در مدح امیرکبیر میرزاتقی خان رحمه الله گوید

نسیم خلد می رود مگر ز جویبارها

که بوی مشک می دهد هوای مرغزارها

فراز خاک و خشت ها دمیده سبزکشت ها

چه کشت ها بهشت ها نه ده نه صد هزارها

به چنگ بسته چنگ ها بنای هشته رنگ ها

چکاوها کلنگ ها تذروها هزارها

ز نای خویش فاخته دو صد اصول ساخته

ترانه ها نواخته چو زیر و بم تارها

ز خاک رسته لاله ها چو بسدین پیاله ها

به برگ لاله ژاله ها چو در شفق ستارها

فکنده اند همهمه کشیده اند زمزمه

به شاخ سروبن همه چه کبک ها چه سارها

نسیم روضه ی ارم جهد به مغز دم به دم

ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها

بهارها بنفش ها شقیق ها شکوفه ها

شمامها خجسته ها اراک ها عرارها

ز هر کرانه مست ها پیاله ها به دست ها

ز مغز می پرست ها نشانده می خمارها

ز ریزش سحاب ها بر آب ها حباب ها

چو جوی نقره آب ها روان در آبشارها

فراز سرو بوستان نشسته اند قمریان

چو مقریان نغز خوان به زمردین منارها

فکنده اند غلغله دو صد هزار یک دله

به شاخ گل پی گله ز رنج انتظارها

درخت های بارور چو اشتران باربر

همی ز پشت یکدگرکشیده صف قطارها

مهارکش شمالشان سحاب ها رحالشان

اصولشان عقالشان فروعشان مهارها

درین بهار دلنشین که گشته خاک عنبرین

ز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها

رفیق جو شفیق خو عقیق لب شقیق رو

رقیق دل دقیق مو چه مو ز مشک تارها

به طره کرده تعبیه هزار طبله غالیه

به مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها

مهی دو هفت سال او سواد دیده خال او

شکفته از جمال او بهشت‌ها بهارها

دو کوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش

نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها

سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر او

مدام مست مهر او نبیدها عقارها

چه گویمت که دوش چون به ناز وغمزه شد برون

به حجره آمد اندرون به طرز می گسارها

به کف بطی ز سرخ می که گر ازو چکد به نی

همی ز بند بند وی برون جهد شرارها

دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگر

چنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها

مرا به عشوه گفت‌هی توراست هیچ میل می

بگفتمش به یاد کی ببخش هی بیارها

خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم

که گشته دولت عجم قوی چو کوهسارها

ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگر

کزو گشوده باب و در ز حصن و از حصارها

به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی

که مومنان متقی کنند افتخارها

امیر شه امین شه یسار شه یمین شه

که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها

یگانه صدر محترم مهین امیر محتشم

اتابک شه عجم امین شهریارها

امیر مملکت گشا امین ملک پادشا

معین دین مصطفی ضمین رزق خوارها

قوام احتشام ها عماد احترام ها

مدار انتظام ها عیار اعتبارها

مکمل قصورها مسدد ثغورها

ممهد امورها منظم دیارها

کشنده ی شریرها رها کن اسیرها

خزانه ی فقیرها نظام بخش کارها

به هر بلد به هر مکان به هر زمین به هر زمان

کنند مدح او به جان به طرز حقگزارها

خطیب ها ادیب ها اریب ها لبیب ها

قریب ها غریب ها صغارها کبارها

به عهد او نشاط ها کنند و انبساط ها

به مهد در قماط ها ز شوق شیرخوارها

سحاب‌کف محیط دل‌کریم خو بسیط ظل

مخمرش از آب و گل فخارها وقارها

به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهی

که‌ گشت مملکت تهی ز ننگ ها ز عارها

معین شه امین شه یسار شه یمین شه

که فکر دوربین شه گزیدش ازکبارها

فنای جان ناکسان شرار خرمن خسان

حیات روح مفلسان نشاط دلفکارها

به گاه خشمش آنچنان طپد زمین و آسمان

که هوش مردم جبان ز هول گیر و دارها

زهی ملک رهین تو جهان در آستین تو

رسیده از یمین تو به هر تنی یسارها

به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلد

فزون ز حصر و حد و عد توراست جان نثارها

کبیرها دبیرها خبیرها بصیرها

وزیرها امیرها مشیرها مشارها

دو سال هست کمترک که فکرت تو چون محک

ز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها

هم ازکمال بخردی به فر و فضل ایزدی

ز دست جمله بستدی عنان اختیارها

چنان ز اقتدار تو گرفت پایه کار تو

که گشت روزگار تو امیر روزگارها

چه مایه خصم ملک و دین که کرد ساز رزم و کین

که ساختی به هر زمین زلاششان مزارها

خلیل را نواختی بخیل را گداختی

برای هر دو ساختی چه تخت ها چه دارها

در ستم شکسته ای ره نفاق بسته ای

به آب عدل شسته ای ز چهر دین غبارها

به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپه

که صف کشد دو ماهه ره پیادها سوارها

کشیده گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزین

ز توپ های آهنین بس آهنین حصارها

حصارکوب و صف شکن که خیزدش تف از دهن

چو از گلوی اهرمن شررفشان به خارها

سیاه مور در شکم کنند سرخ چهره هم

چه چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها

شوند مورها در او تمام مار سرخ رو

که برجهندش از گلو چو مارها ز غارها

ندیدم اژدر اینچنین دل آتشین تن آهنین

که افکند در اهل کین ز مارها دمارها

نه داد ماند و نه دین ز دیو پر شود زمین

فتد خمار ظلم و کین به مغز ذوالخمارها

به نظم ملک و دین نگر ز بس که جسته زیب و فر

که نگسلد یک از دگر چو پودها ز تارها

الا گذشت آن زمن که بگسلد در چمن

میان لاله و سمن حمارها فسارها

مرا بپرور آنچنان که ماند از تو جاودان

ز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها

به جای آب شعر من اگر برند در چمن

ز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها

هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگان

تهی ز رنگ و بو جهان چو پشت سوسمارها

خجسته باد حال تو هزار قرن سال تو

به هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤