
قاآنی شیرازی – قصیده شماره 15
در ستایش ملکزاده ی بی نظیر شهزاده اردشیر فرماید
شاه ختن چو دوش نهان شد به مکمنا
وز فرق سر فکند زر اندود گرزنا
با لشکری عظیم تر از جیش روم و روس
شاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا
پوشیده از لآلی منثور جوشنی
بر جامه ی سیاه تر از خز ادکنا
زراد چرخ بهر تن او ز اختران
از حلقه ای سیم به هم بافت جوشنا
انجم چو یک طبق جو سیمین و آسمان
افسون برو دمیده چو جادوی جوزنا
مه موسی کلیم و خط کهکشان عصا
انجم گله ی شعیب و فلک دشت مدینا
چندین هزارگوی درخشنده از نجوم
گردان به گرد گیتی بی زخم محجنا
من هر دو چشم دوخته در چشم اختران
تا صبح و پر ز اخترم از دیده دامنا
ناگاه پیش از آنکه گزارم دو گانه ای
بهر یگانه ایزد دادار ذوالمنا
ماهم ز در درآمد ناشسته روی و موی
چهرش ز می شکفته چو یک باغ سوسنا
چون صبح صادقی ز پس صبح کاذبی
پیدا ز گیسوانش بناگوش و گردنا
در فوج دلبران به صباحت مسلما
وز خیل نیکوان به ملاحت معینا
در بابلی چه ذقنش زلف عنبرین
هاروت وارگشته به موی سر آونا
یا نی منیژه گفتی آشفته کرده موی
از بخت واژگون به لب چاه بیژنا
گیسو کمند رستم و ابرو حسام سام
مژگان خدنگ آرش و قد رمح قارنا
زلف خمیده پشتش کفه ی فلاخن است
وان گیسوان بافته بند فلاخنا
چشم مرا به چهره ی خود دوخت زانکه داشت
از تار زلف رشته و از مژه سوزنا
گفتم فرامشت شده مانا که از سحاب
ریحان و گل دمیده ز هر بوم و برزنا
وز پشت ابر تیره عیان قرص آفتاب
همچون نگین جم ز کف آهریمنا
بر کوه لاله چون شب مهتاب بشکفد
گویی به تیغ کوه چراغیست روشنا
گر سرخ بید را نبود رنج سرخ باد
گل گل چراست در چمنش لاله گون تنا
مانا شنیده ای که پی قتل تهمتن
غلتاند سنگی از زبر کوه بهمنا
نک سیل بهمن است که سنگ افکند زکوه
وان لاله ی دمیده به دامن تهمتنا
در هاون عقیق شقایق نسیم صبح
از بس که سوده غالیه و مشک و لادنا
اینک سواد سوده ی آن مشک و غالیه است
این داغ ها که هست برآن سرخ هاونا
بر صحن باغ سرو چمن سایه افکند
هر صبح کآفتاب بتابد به گلشنا
زانسان که سرو قامت میر زمانه هست
از فر بخت شه به جهان سایه افکنا
شیرکنام ملک ملکزاده اردشیر
کز جود دست اوست خجل ابر بهمنا
فرماندهی که هست به فرخنده نام او
منشور ملک و نامه ی ملت معنونا
از بیم تازیانه ی قهرش ازین سپس
تا حشر توسنی نکند چرخ توسنا
ای آنکه به اسحاب کفت ابر نوبهار
دودیست خشک مغز که خیزد ز گلخنا
در هر کجا که خنجر تو خون فشان شود
روید ز خاک معرکه تا حشر روینا
حزم تو پیش از آنکه رود دانه زیر خاک
دردانه خوشه دیده و در خوشه خرمنا
مانا که عهد بسته و سوگند خورده اند
شمشیر جانستان تو با جان دشمنا
کآن دم که می برآید شمشیرت از نیام
آید برون روان بد اندیشت از تنا
گر جان دهد ز جود تو سائل شگفت نیست
میرد چراغ چون که فزاییش روغنا
در گوش تو ز فرط شجاعت به روز رزم
خوشتر صهیل ارغون ز آواز ارغنا
در هر فن از فنون هنر بس که ماهری
خوانندت اوستادان استاد یکفنا
آن به که بدسگال تو زیر زمین رود
کش بر تمام روی زمین نیست مأمنا
نبود عجب که بر دو جهان سایه افکند
چتر تو را ز بس که فراخ است دامنا
در چینه دان همت سیمرغ جود تو
انجم دو دانه کنجد و یک مشت ارزنا
کوه از نهیب گرز تو خواهد به روز رزم
بیرون دود چو رشته ز سوراخ سوزنا
سرهنگ بی سپاه بود خازنت ازانک
از ترکتاز جود تو خالیست مخزنا
اسلام شد قوی ز تو چونانکه سوی حج
هر سال پا برهنه شتابد برهمنا
رفتم کنم به خصم تو نفرین سپهر گفت
زین مرده درگذر که نیرزد به شیونا
از حرص جود طبع تو خواهد که سیم و زر
جاوید سکه کرده برآید ز معدنا
از چهر زرد و بخت سیاه و سرشک سرخ
خصم تو گشته است سراپا ملونا
ای قهرمان ملک تو دانی که پیش من
دانشوران چیره زبانند الکنا
جز چرب گفت ها که بود دست پخت من
شعری قبول می نکند طبع روشنا
زان سان که چشم گرسنه بر خوان مهتران
اول دود به جانب مرغ مسمنا
ور شعر دیگران بگزیند به شعر من
کژ طبع جاهلی که پلید است و کودنا
نزل سپهر را چه زیان گر پیاز و سیر
خواهد یهود در عوض سلوی و منا
تنها جز آفرین نشنیدم ز هیچ کس
هی هی تفو به گردشاین چرخ ریمنا
من از چرا نشد صله عاید به هیچ نحو
در نحو عاید وصله خواهد اگر منا
یا من نه آن منم که صله هست و عایدش
ور آن منم چه شد صله و عاید منا
ار جو کزین سپس دهدم فیضعام تو
دینار بار بار و زر و سیم من منا
نی نی هزار شکر که از کودکی هگرز
آزو شره نبوده مرا رسم و دیدنا
گنجی مرا ز علم و هنر داده کردگار
کایمن بود ز کاستن و کید رهزنا
گنجم درون خاطر و من در دمشق دهر
سرگشته بی سبب چو خداوند زهمنا
لیک آوخا که چهره ی اهرون فکرتم
از غم شدست تیره تر از روی اهرنا
طبعم عقیم گشت و به پنجه رسید سال
پنجاه ساله زن شود آری سترونا
تا شیر شرزه روی بتابد ز آتشا
تا مار گرزه سخت بپیچد به چندنا
خصم تو را ز آتش و آب سنان تو
در آب چشم و آتش دل باد مسکنا