
قاآنی شیرازی – قصیده شماره 128
در ستایش شاهزاده فریدون میرزا
طراق سندان برخاست ای غلام از در
یکی بپوی وز کوبنده می بجوی خبر
ببینکه طارق لیل است یا که سارق خیل
ببینکه طالب خیر است یا که جالب شر
برو بگو چه کسی کیستی چه داری نام
بدین سرای درین شب که آمدت رهبر
شبی چنینکه اگر بچه ای بزاید حور
سیهتر از دل عفریت بینیش پیکر
به خانه ای که ز جز وی کسش نبیند روز
مرا عبور تو در تیره شب فزود عبر
شبی چنین کههوا بس که روی شسته به قار
همی به چرخ ره قطب گم کند محور
شبی چنان که تو گویی جهان شعبدهباز
بر آستین فلک دوخت دامن اختر
ببین فقیری اگر یک دو قرص نان خواهد
به جای نان بفشان آبش از دو دیده ی تر
وگر غریبی گم کرده راه بنگه خویش
رهش نما که هَمَت رهنما شود داور
وگر یتیمی باشد مران به قهرش از آنک
خدای گوید اما الیتیم لاتقهر
ور آن نگار پری پیکرست در بگشای
مباد آنکه بماند دراز در پس در
همان نیامده از در یکی صفیر برآر
که تا درآیم و تنگش درآورم در بر
وگر کسی پی کسب کمال جوید بار
برو بگو که فلان نیست در سرای ایدر
چه وقت نشر علوم است و اشتهار ادب
چه گاه عرض رسوم است و انتشار هنر
شب است وگاه شراب است و یار و تار و ندیم
بط و چمانه و چنگ و چغانه و مزهر
به ویژه آنکه بهارست و مغز مرد جوان
همی چوکوره ی آتش بتوفد اندر سر
نقاب ابر مگر ننگری به روی هوا
نشید مرغ مگر نشنوی ز شاخ شجر
سحاب دوش فلک را کشیده مروارید
نسیمگوی زمین را گرفته در عنبر
دمن به حله ی حمرا ز برگ آذریون
چمن به کله ی خضرا ز شاخ سیسنبر
نسیم ناف ریاحین نهفته در نافه
سحاب تاج شقایق گرفته در گوهر
فروغ نرگس شهلا فتاده در سنبل
چو عکس شهپر جبریل در دل کافر
شکوفه بر زبر شاخ چشم ناخنه دار
که استخوانش بپوشد همی سواد بصر
و یا چو دیده ی احوال بود که وقت نگاه
سپیدیش همه زیرست و تیرگی به زبر
همی شکوفه و بادام در برابر هم
چنان نماید کان احول است و این اعور
ایا غلام درین نیمه شب به فصل چنین
مرا به جان تو از وصل باده نیست گذر
اگرچه شب ظلمات است واندرین ظلمت
طمع بِبُرد از آب حیات اسکندر
مرا که همت خضر است و چون تو خضر رهی
بکوشم از دل و جان تا بنوشم آب خضر
یکی برون شو و برشو بر آن جهنده سمند
که گاه پویه ز سر تا سرین برآرد پر
دوندهتر ز خیال و جهندهتر ز گمان
دمندهتر ز شهاب و روندهتر ز شرر
تنش به نرمی همتای اطلس و قاقم
پی اش بهگرمی همزاد آتش و صرصر
همان سمند که هر کاو سوار گشت بدو
به تن شدن سوی معراج افتدش باور
همان سمند که امشبگرش سوار شوی
تو را رساند فردا به دامن محشر
همان عمامه ی مشکین و طیلسان سپید
که بود قسمت میراث من ز جد و پدر
ببر به دکه ی خمار و هر دو را بگذار
به رهن شرعی یک ساتکین می احمر
از آن شراب که گر ریزیش بهکام نهنگ
ز بحر رقص کنان رو نهد به جانب بر
از آن شراب که از دل چو برجهد به دماغ
سفید مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
از آن شراب که گر پرتوش فتد به سحاب
سهیل و ماه فشاند همی به جای مطر
از آن شراب که همچون حباب رقص کند
ز شوق آنکه به ترکیب جام اوست قمر
از آن شراب که بربوده خوشه خوشه ی رز
به یاد شوکت او آب شوشه شوشه ی زر
ایا غلامک چالاک طبع زیرک خوی
یکی بیفکن در کار میفروش نظر
به رهن اگر ز تو آن مرده ریگ نستاند
پی بهانه درافتد میان بوک و مگر
ز من سلام رسانش پس از سلام بگو
به حالتی که کند در دلش ز مهر اثر
بدان خدای که هجده هزار عالم را
نموده تعبیه در ذات پاک پیغمبر
بدان خدایکه آثار علم و قدرت او
ظهور یافت ز گفتار و بازوی حیدر
که غیر ازین دو سه گز ژنده از سپید و سیاه
به خویش ره نبرم چیزی اندرینکشور
برای خاطر من یک دو بط شراب بده
به جایش این دو سه اسباب مرده ریگ ببر
گران فروشی منمای و بر کران مگریز
بهانهجویی بگذار و از بها بگذر
زکوة باده فشانند میکشان بر خاک
تو هم مرا ز کرم خاک ره شمار ایدر
چنین نماند و نماند جهان شعبدهباز
چنان نبود و نباشد زمان شعبدهگر
به یک وتیره نجنبد همی عنان قضا
به یک مثابه نگردد همی رکاب قدر
زمان بگردد و در گردشش هزار امید
فلک بجنبد و در جنبشش هزار اثر
بنوشی از پس هر نیش نوش جان افروز
بیابی از پس هر رنج گنج جانپرور
شنیده ای که کلاهی چو بر هوا فکنی
هزار چرخ زند تا رسد دوباره به سر
چه رنج هاکه کشد دانه در مشیمه ی خاک
بدین وسیله که روزی دهد به خلق ثمر
نه هرچه هست مخمّر بود ز سود و زیان
نه هر که هست مشمر بود به نفع و ضرر
به پایه ای نرسد شخص بی رکوب و خطوب
به مایه ای نرسد مرد بیخیال و خطر
چو نیک بنگری این یک دو مشت کون و فساد
ز مشتهاست که آمیخته به یکدیگر
گهی به ملک نباتیکشد جماد سپاه
گهی به عالم حیوان کشد نبات حشر
گهی سپارد حیوان به ملک انسان رخت
گهی نماید انسان به سوی خاک سفر
به هم فتاده گروهی سه چهار بیهدهکار
گهی بهکینه و گاهی به صلح بستهکمر
نهکس ز مقطع و مبدایکینشان آگه
نه کس به مرجع و منشای صلحشان رهبر
ولی چو ژرف همی بنگری بهکار جهان
یکی جهان فراخ است در جهان مضمر
درین جهان و برون زینجهان چو جان در جسم
درینجهان و فزون زینجهان جو جان در بر
گدا و شاه به یک آستان گرفته قرار
سها و ماه به یک آسمان گرفته مقر
نه حرف میم مباین درو ز حرف الف
نه نقش سیم مخالف درو ز نقش حجر
درین جهان ز فراخی به هرچه درنگری
گمان بری که جز آن نیست هیچچیز دگر
بلی تلاقی اضداد و اختلاف حدود
ز تنگدستی هستیست در لباس صور
همه تنزل بحر محیط و تنگی اوست
کهگه خلیج شدهگاه رود و گاه شمر
خلیج را کسی از بحر چون تواند فرق
وگرنه تنگ شود آب بحر پهناور
هم از کجا کس مر رود را تمیز دهد
اگر خلیج نیارد به چند شعبهگذر
همان ز رود روان جوی چون شود ممتاز
اگر نه جوی نماید ز رود کوچکتر
همه حدود مباین برین قیاس شناس
همه فریق مخالف برین طریق نگر
درین جهان نهان لاجرم هرآنکه رسید
عروس هستیش از رخ برافکند چادر
به غیر بیند و با خویش بیندش همتا
به صبح بیند و با شام بایدش همبر
مجاورین دیارش به هر صفت موصوف
مسانرین بلادش به هر لقب رهبر
درون و بیرون چون نور عقل در خاطر
نهان و پیدا چون جان پاک در پیکر
مخوف و ایمن چون اهل نوح درکشتی
روان و ساکن چون قوم عاد از صرصر
خموش و گویا چون نور ماه در طلعت
قبیح و زیبا چون دود عود در مجمر
دراز و کوته چون عکس سرو در دیده
نگون و والا چون نور مهر در فرغر
درشت و نرم چو خوی الوف در زندان
جمیل و زشت چو روی عفیف در زیور
چون نقش دریا در سینه جامد و خامد
چو عکس کوه در آیینه فربه و لاغر
به خیل وراد چو فواره در ترشح آب
غمین و شاد چو میخواره از غم دلبر
عزیز و خوار چو محمود در جوار ایاز
بزرگ و خرد چو پرویز در حضور شکر
چو عشق دلبر هم جانگداز و هم جانبخش
چو شخص آزر هم بت تراش وهم بتگر
برون ازین همه ذاتیست کز تصور او
به حسرتند عقول و به حیرتند فکر
حدیث معرفتش هر چه گفتهاند هبا
خیال منزلتش هر چه کردهاند هدر
مگر به حکم ضرورت همین قدر دانیم
که ناگزیر فرو مانده است فرمانبر
وگرنه نحل چه داند که از عصاره ی شهد
مهندسا نه توان ساخت خانه ی ششدر
و یا به فکرت خود عنکبوت چتواند
که از لعاب کند نسج دیبه ی ششتر
و یا چه داند موریکه تخم کزبره را
چهار نیمه کند تا نروید از اغبر
زگرک بره بفرموده ی که جست فرار
ز باز کبک به دستوری که کرد حذر
به دعوت که به دریا صدفگشود دهان
که تاش قطره ی نیسان شود به ناف گهر
بهگفته ی که ابابیل قوم ابرهه را
به سنگریزه ی سجیل ساخت زیر و زبر
هلا سخن به درازا کشید قاآنی
زهی سخن که رود بر هزارگونه سیر
زهی سخن که چو دریا گهیکه موج زند
بر اوج افکند از قعر صد هزار درر
چهشد غلام و چهشد میفروش و رفت کجا
چهشد جواب و سوال و چهشد پیام و خبر
نک ای غلام برو جرعه ی شراب بیار
به راستان که تو از قول باستان مگذر
مگو شراب چه نوشی تو کت نباشد مال
مگو کلاه چه خواهی تو کت نباشد سر
ندانیا مگر از پادشاه ملکستان
نه بینیا مگر از شهریار شیر شکر
مرا هماره اشارت رسد به عز و جلال
مرا همیشه بشارت بود به جاه و خطر
همی به چشم من آید به هفته ای پس ازین
به عون شاه جهان باجگیرم از قیصر
همی معاینه بینمکه در برابر من
ستادهاند سمن چهرگان سیمینبر
گهی ز غبغب او مشت من پر از سیماب
گهی ز بوسه ی اینکام من پر از شکر
گهی ز چهره ی آن زیر سر نهم بالین
گهی ز طره ی این زیر بر کنم بستر
به جای نقل ز چشم آن یکم دهد بادام
به جای جام ز لعل این یکم دهد ساغر
گهی به بازی از زلف آن چنم سنبل
گهی به شوخی ازچشم این چرم عبهر
گهی ز طره ی آن دامنم پر از کژدم
گهی ز گیسوی این مشکبویم پر از اژدر
زمانی از رخ آن برشکوفه مالم روی
زمانی از خط این بر بنفشه سایم سر
گهی ز بهر طرب جام مل نهم در پیش
گهی ز روی ادب مدح شه کنم از بر
زمان دولت عنوان عدل تاج شرف
شبان ملت اکسیر فضل جان هنر
ابوالشجاع فریدون شه آفتاب ملوک
که در زمانه نگنجد ز بس جلالت و فر
زمین چو گرد به میدان قهر او تاریک
فلک چو گوی به چوگان حکم او مضطر
به زورقی که نگارند نام خنجر او
درون آب ز گرمی بسوزدش لنگر
به خنجرش ملک الموت اگر دوچار شود
کند سجود که این خواجه است و من چاکر
به بارگاهش اگر بنگرد سپهر برین
برد نماز که این مهترست و من کهتر
خلل نیابد ملکش ز حاسدان آری
عروس دنیا بکر است با همه شوهر
پدید نوک پرند آورش ز کوهه ی پیل
چنانکه اختر سوزان ز تل خاکستر
ایا به مهر تو طوبی دمیده از سجین
ایا به قهر تو ز قوم رسته از کوثر
روانکند دم تیغ تو خون ز چشم زره
گره شود گه کین تو دل ز ناف سپر
کجا سنان تو آنجا مجاور است بلا
کجا عنان تو آنجا ملازم است ظفر
چو وصف خنگ تو خوانم بپرّدم خامه
چو مدح تیغ تو رانم بسوزدم دفتر
نشسته ای ز بر باد کاین مرا توسن
گرفته ای ز نخ مرگکاین مرا خنجر
مثل بود که به چنبر کسی نبندد باد
مگر نه خنگ تو بادیست بسته بر چنبر
به عهد دولت تو بالله ار قبولکنم
که طفل خون خورد اندر مشیمه ی مادر
گواه عدل تو اینک بس است خنجر تو
که جمعکرده به یکجای آب با آذر
نشان عزم تو اینک بس است باره ی تو
که یک زمان رود از باختر سوی خاور
ز بحر جود تو جوییست لجه ی عمان
به جنب قدر تو گوییست گنبد اخضر
شها تو دانی و داند خدا و خلق خدای
که من به فطرت خویشم تو را ثنا گستر
تو را گزیدهام از هرچه در قطار وجود
تو را ستودهام از هر که در شمار بشر
تو نیز رشته ی کارم به دیگران مگذار
تو نیز ربقه ی امرم به این و آن مسپر
به پای بند توام بهکه از مهان خلخال
به فرق تیغ توام بهکه از شهان افسر
به بندگان قدیم تو چون مراست خلوص
تو هم مرا ز کرم بنده ی قدیم شمر
همیشه تا به صلابت بود پلنگ مثل
هماره تا به سماحت بود سحاب سمر
تو را ستاره مطیع و تو را زمانه غلام
تو را فرشته معین و تو را خدا یاور
انوشه مانی چندان که چون به روز نشور
ز شور غلغله گوش زمانه گردد کر
گمان بری که گروهی ز دادخواهانند
که ظلم رفته بدیشان ز ظالمی ابتر
شمیده دل به غلامی کنی ز خشم خطاب
که ای غلام چه غوغاست رو بیار خبر