ورود-ثبت نام

دل هر جایی من آفت جان است و تن است

قاآنی شیرازی – غزل شماره 12

دل هر جایی من آفت جان است و تن است

آتش عمر خود و برق تن و جان من است

از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق

در تن تیره اش از بس که شکنج و شکن است

حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا

نه دل است این به حقیقت که بلا و فتن است

دیده آزادی خود را به گرفتاری خویش

زین سبب عشق نکویانش شعار است و فن است

در ره غمزه ی مهرویان از تیر نگاه

راست ماننده ی مرغیست که بر بابزن است

گاه با اژدر زلف است چو بهمنش مدار

بیژن آسا گهی افتاده به چاه ذقن است

هر کجا صارم ابرویی آنجا سپرست

هر کجا ناوک مژگانی آنجا مجن است

گاه چون قمری بر سرو قدی نغمه سر است

گاه دهقان و به پیرایش باغ سمن است

گاه چو بیند صنمی گلرخ و سیمین اندام

عندلیب آسا بر شاخ گلش نغمه زن است

هر کجا روی بتی بیند در سجده ی او

قد دوتا کرده چو در سجده ی بت برهمن است

در پرستیدن بت رویان از بس مولع

راست پنداری آن یک صنم این یک شمن است

سال و مه عشق بتان و زرد و رنجه نشود

عیش او مانا از رنج و گداز و محن است

در ره دانش و دین کاهل و خیره است و زبون

لیک در کار هوس چیره تر از اهرمن است

روز اگر شام کند بی رخ یوسف چهری

خلوت سینه بر او ساحت بیت الحزن است

هر چه گویمش دلا توبه کن و عشق مورز

که سرانجام هوس سخره ی مردم شدن است

غیر ناکامی و بدنامی ازین عشق نزاد

ابله آنکش سر فانی شدن خویشتن است

فهم گرد آر و خرد پیشه کن و دانش جوی

کانکه عقل و خردش نی به سفه مفتتن است

دل به خشم آید و بخروشد و راند به جواب

حبذا رای حکیمی که بدینسان حسن است

باد بر حکمت نفرین اگر این است حکیم

که حکیمان را آماده به هجو سنن است

حاصل هستی ما هستی عشق آمد و او

منعم از عشق فراگوید کاین نزفطن است

ای حکیم خرد اندوز سبک تاز که من

عشق می بازم و این قاعده رسمی کهن است

حکما متفقستند که خلق از پی عشق

خلق گشتند و درین کس را کی لاولن است

عشق اگر می نبود نفس مهذب نشود

عشق زی بام کمالات روانرا رسن است

ز آتش عشق بنگدازد تا هیکل جسم

کی بر افلاک شود جان که تو را در بدن است

بی ریاضت نشود جان تو با فر و بها

شمع را فر و بها جمله ز گردن زدن است

متفاوت بود این عشق به ذرات وجود

ورنه پیدا ز کجا فرق لجین از لجن است

متفاوت شد از آن روی مقامات کمال

که به مقدار نظر هر که خبیر از سخن است

پرتو عشق بود یکسره از تابش مهر

هان و هان بشمر تا شمع که اندر لگن است

فهم این نکته نیارد همه کس کرد مگر

خواجه ی عصر که در عشق دلش ممتحن است

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.