قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار فیضی دکنی

اشعار فیضی دکنی

شعر نخست :

 

من به راهی می‌روم کانجا قدم نامحرم است

از مقامی حرف می‌گویم که دم نامحرم است

خوش‌دلم گر دیده ی من شد سفید از انتظار

کز پی دیدار جانان، دیده هم نامحرم است

با خیال او، نگنجد یاد خوبان در دلم

هرکجا سلطان کند خلوت، حَشم نامحرم است

ای اسیر عشق! طعن بی‌غمی بر من مزن

خلوتی دارم به یاد او که غم نامحرم است

ما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مکن

در میان راز مشتاقان قلم نامحرم است

منزل تردامنان نبود حریم کوی عشق

هر که نبود پاکدامن در حرم نامحرم است

فیضی ! از بزم نشاط ما حریفان غافل‌اند

هرکجا ما جام می‌گیریم، جم نامحرم است

 


شعر دوم :

 

فلک زین کج روی هایت نمی گویم که برگردی

شب وصل است خواهم اندکی آهسته تر گردی

ز مهتاب رخش ویرانه ی من روشن است امشب

اگر وقت طلوعت آید ای خورشید برگردی

پس از عمریست امشب کوکب اقبال من طالع

تو را ای شب نمی خواهم به وقت خود سحر گردی

عجب نبود که جز روز قیامت پرده بگشایی

که ای صبح سعادت از شب من باخبر گردی

تو ای اختر شناس امشب توانی گفت گردون را

که بهر خاطرم برعکس شب های دگر گردی؟

مها ! امشب به جانان درد دل دارم میا بیرون

که می ترسم خدنگ آه فیضی را سپر گردی


واژگان کلیدی : شیخ ابوالفیض بن مبارک،اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،فیضي دكني،اشعاری از دیوان فیضی دکنی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code