شعری از لطف الله نیشابوری

شعری از لطف الله نیشابوری

شعری از لطف الله نیشابوری


ياد شب و روزى كه مرا يار قَرين بود

با يار قرين، كلبه می ن خلد برين بود

با طالعم اجرام به تثليث قران داشت

تا با رخ یارم همه دلخواه قَرين بود

ديـوان عرب چشم مرا منظر و منظور

دوران پدر بخت مرا يار و معين بود

عيشى به مرادم بد و كارى به گشادم

يسرى به يسارم بد و يمنى به يمين بود

برد و قَصب من ز يمن بود و ز ششتر

داه و رهى از مملكت راى و تكين بود

در رسته عهدم دُر نطق ارچه بها داشت

در مخزن فكرم گهر نظم دفين بود

نه بيم تنم بود و نه انـدیشـه دل بود

نه فكر به دنيا و نه تكليف به دين بود

سالى دو سه در خدمتشان شاد ببودم

باقى دلم از دهر پريشان و حزین بود

چندی ز وقوع الــم فرقـت ایشان

توقیع بلا خطه من واقعه بین بود

عمرى دگر از گردش چرخ و روش دهر

دل در گرو مهر و مه زهره جبين بود

در مُلک دلم تحفه جان بد غم جانان

بر خاتم دل مهر بتان مهر نگين بود

در بزمگه من کف سـاقی فی طوبی

در ساغر من راوق می ماء معین بود

بد شيفته ی منطق من آن كه عطارد

بر منطقه از خرمن او سنبله‏ چين بود

كردى ز مديح و غزلم رامش و نازش‏

گر شـاه زمان بود و گر ماه زمين بود

در مجلـس عـالى ، نكتِ رشحه ی كلكم

صحـف نظر مير علاء حق و دين بود

در مشعر مه زاده بکر از یم فکرم

تحسين اميرالشعرا ابن ­يمين بود

امروز برى گشته ز عيش است بر اين سان

آن دل كه رهى را به غم عشق رهين بود

از دست شد آن مست كه در ميكده ی عشق

از بوده و نابوده نه خرم نه حزين بود

چون عمر گرانمايه ی من در سر دل رفت‏

رفت از دل من آنچه ز دلخواه گزين بود

در چشم من از خد صنم نقش ختن بود

ور در کفم از زلف به خم نافه ی چین بود

گویی همه آن عیش خیالی بد و خوابی

كه اندر نظر چشم و دل واقعه بين بود

گر در هـوس سیم و زر و وصل و تبع بود

ور در طلب مال و مل و مرکب و زین بود

گر میل غزالان سیه چشم و مژه داشت

ور یار نگاران سمن ساق و سرین بود

گفتـم ز ره تير حوادث بگُريزم‏

از شست قضا دهر كمان‏كش به كمين بود

جز غبن همه ساله و هر روزه نبد هيچ‏

سودى كه مرا حاصل از ايام و سنين بود

در قصر سپنجى جهان خاطر ما را

يكی ناز و نوا با دو صد اندوه و انين بود

گويى اسد طالع من روز ولودم‏

با ثور فلک در كشش و كوشش و كين بود

با ما نه چـو اول فلکـا داشتی آخر

آغاز چه بود ای فلک انجام چو این بود

بر عهدی مهر تو گمان بود دلم را

تا آنچه گمان بود بدیدم که یقین بود

ای دل به یقین دان که مر ارباب خرد را

بهتر روشـی ، پیروی اهل یقین بود

رای ار رودم از غم و دل تیره عجب نیست

نتوان به دل غمزده با رای رزین بود

در مسند اقبال تو آن صدر نشان گشت

در کلبه ی عزلت چو توان گوشه ­نشین بود

گويند دل (( لطف )) جگر خسته و شيداست

اكنون نه چنين است كه تا بود چنين بود


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : لطف‌الله بن‌سلیمان‌شاه نیشابوری اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از ملقب به مولانا لطف الله نيشابوري.
تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها